دستمزد 91
ز ريش ِ به دم ِ تيغ
داده از بيخ
چه مانده كه ؟
با افزايش پوشالي دستمزد –
به ريشمان مي خندند.
آه...
به دم ّ تيغ اگر
تفرقه را –
مي داديم.
15 فروردين 91
فلزبان
"نگاه"
در ميدان ِ شهر
در بازار
در دكه هاي كوچك پس كوچه ها
به اقتدارِ بي چون و چراي –
قيمت ها انديشم
به سنگر-
به جنگ –
به خاكريزهاي 28 هزار توماني
به دست هاي خالي و باد،
به آسمان نگاه مي كنم
و سفره هاي كوچك ِ خالي –
كه باد –
به رقصشان آورده
به رقص مي انديشم
و روزگار –
كه به رقصمان آورده.
15 فروردين 91
فلزبان
"گزارش"
پرسيد:
زندان چه گونه بود؟
گفتم:
تلنگري نخوردم و خونم –
زمين نريخت.
خون زبان منصور
جان نحيف محمود
بيماري رضا
و اسارت مددي
من راست گفته بودم،
اما –
آبرويم نداشته ام –
افتاد بر زمين؛
در تصادفم با
اتوبوس ِ واحدي.
7 آذر 90
فلزبان
"دار- بست"
در مرگِ " نصيب "، كارگر 22 ساله افغاني
افتاده روي خاك
دراز به دراز
با دهان كف كرده
ساعت هشت صبح
پنجرهها سرك ميكشند
بيدار نميشود
نه
نميشود
افتاده است نصيب
از ارتفاع طبقهي 5
در ساختمان رياحي
روي زمين
و حفره اي در چشمش
و چسبيده خون
به ميلگرد بيرون زده از ديوار
و تكهاي از پيراهناش
گير كرده در چنگ يك سيم-مفتول
افتاد
نصيب
امروز، وَ ديروز
از طبقهي 5
درست رأس ساعت هشت صبح
و درست مُرد
درجا
بدون نقص
بي هيچ نفس ِاضافي
و ميافتد
هر روز
نصيب
درست رأس ساعت هشت صبح،
از ارتفاع
و ميتوانيد
فردا،
رأس ساعت هشت صبح
به ستون روزنامه اي ...
نه
نگاه نكنيد
آنجا نيست
به اينجا
به ستون يك ساختمان
به يك داربست
همين اطراف
كه نصيب ميافتد از بالايش
هر روز رأس ساعت هشت صبح
هر روز
و سكوت،
پليس
صورتجلسه
پزشك قانوني.
نگاه كنيد
به اينجا
به داربست
به ساختمان، ارتفاع
و ميبينيد نصيب را
كه دارد ميافتد
هر روز رأس ساعت هشت صبح.
به داربست،
قنات
گاوداري
دستگاه پرس،
ساختمان،
طبقهي 5 مجتمع مسكوني خيابان رياحي
و اسم خيابان نصيب نيست،
رياحي است.
آري
به ارتفاع،
به ساختمان،
يا همين طبقهاي كه الان
داري ميخواني در آن
اين نصيب را
همينجا،
كنج اتاق
لاي جرز ديوار
همينجا،
در آشپزخانه
كه ميپزيد گوشت نصيب را
براي شام
و پاي پنجره، توي سطل زباله
كه مياندازيد
پوست و استخوان نصيب را
كه بروند دور،
دور
دور
بروند افغانستان، پاكستان
و سگهاي گرسنهي پيشاور
سق بزنند نصيب را
هر روز رأس ساعت هشت صبح
و تكهاي از استخوان نصيب را
كودكي چشم بادامي
در باميان
كه چرك كرده است
به دندان بكشد
همانها كه چشمهايشان
مثل ژاپنيهاست
و استخوان بخورد كودك
تا محكم شود
چهارستون بدنش،
بتواند
بالا بكشد از داربست، طناب
در ارتفاع تهران
همانها كه چشمهايشان مثل ژاپنيهاست
اما ژاپني نيستند
يا همان ها كه چشم بادامي نيستند
اما ايراني نيستند
افغاني اند
و خوب كه نگاه كني
پاي تمام پيها
داربست،
ديوار،
دراز كشيده نصيب
دهانش كف كرده
چشمهايش پر ِ خاك
و كرمها وول ميخورند
قلقلك ميدهند
نميخندد
گريه نميكند
حرف نميزند
تكان نميخورد
احمق جان،
مرده است نصيب
زير هر ديوار
ساختمان
هر ستون.
دراز كشيده نصيب
لاي خاك
در كانال هاي مخابرات
و حضور دارد هميشه
در خطوط تلفن
ميشنود حرف ها را
سكوت ميكند
دهانش كف كرده
مرده است
حرف نميزند
دراز كشيده نصيب
در كانال هاي گاز
گرم ميشويم در اتاق
كرم ها وول ميخورند
كيف ميكنيم
و اصلا
افغانيها پر شدهاند در
پيهاي ساختمانهاي ما
ديوار برجها
پلها،
چاه
و اصلا اگرا
بيرون بكشي
نصيب را
فرو ميريزد تهران
و ما هر روز
مينشينيم
در خانههايي كه
بنا شده با آجر و آهن و نصيب
و ما هر روز
راه مي رويم
روي آسفالت، نصيب
و هماغوشي ميكنيم
زير پتو
و ميكشيم نصيب را
روي خودمان
راه ميرويم، ميخوابيم
روي كف
هر روز،
روي نصيب
رأس ساعت هشت صبح
و مردن ميشود
هر لحظه
هر جا
هر روز
بيصدا،
نصيب.
مردن ميشود
هر روز
هر روز
هر روز
رأس ساعت
درست
در ساعت هشت صبح.
عليرضا عسگري
18 ارديبهشت 91- تهران
روز جهانی کلمات
به مناسبت اول ماه مه -یازده اردیبهشت- روز جهانی کارگر!
روز جهانی کلمات
اینجا حالا اوج شعر است
کلمات شورش کرده اند
و خیابان بسته شده است
فریاد ، هجوم
کاغذ، بیانیه
سربازان
کلمات را
از حلقوم پلاکارد پایین می کشند
" تشکل حق کارگر ... "
و نفر به نفر حلق آویز می کنند
تشکل : اعدام!
اعدام می کنند:
حق ، کارگر
نفر به نفر
نوبت به نوبت
بدون نوبت!
چندین کلمه ی بی تاب
از دهان آدمی بی قرار
بال می گیرد و در فضا می چرخد
و به ضرب گلوله
توی دامان جمعیت
سقوط می کند.
رئیس پلیس با بلندگو
کلمات آرام کننده ای را
به سمت جمعیت شلیک می کند :
" قول می دهم ...
مذاکره خواهیم ...
درست می شود ...
با مسولین امر صحبت ... "
و کسی برای ظهور امام زمان
دعای فرج می خواند.
آدم بی قرار ِ چند سطر ِ پیش
اکنون
فریاد می کشد :
" دارن منو می برن
کمک ! کمک ! "
و مثل قوانین بین المللی حقوق کارگر
دراز می شود
درست کف خیابان
و کشیده می شود
روی آسفالت
از این طرف خیابان
به آن طرف
و توی ماشین نیروی ویژه
بسته بندی می شود
و امام زمان ظهور نمی کند
حالا
سطر آخر روز است
ماشین ها رد می شوند
از روی
کلماتِ تیر خورده
و همان لحظه
توی بازداشت گاه
زیر نور شدید یک لامپ
و سایه ی میز و صندلی
که هی می رود و هی بر می گردد
جنس دیگری از کلمات ظهور می کنند :
"اسم
شهرت
سابقه ی خرابکاری"
ودر میان سرفه و دود شدید سیگار
پای بوم کلمات
یک امضا و اثر انگشت
نقاشی می شود .
آخرین کلمه را
چشم بند می زنند
درها
یکی یکی
بسته می شود
آخرین در روی تاریکی باز می شود
و کلمه ی دست
آدم را
هل می دهد
به گوشه ای تاریک ...
و هیچ کس
ظهور نمی کند!
علیرضا عسگری
اول ماه می ٢٠٠٦- ۱۱ اردیبهشت ۸۵ تهران
محل تجمع کارگران شرکت واحد
"اول ماه مه"
من در توام
و تو در من
و امتزاج ما
معناي فراخ
حتا –
در سلولي تنگ
فلزبان
بر چادر نشسته ايم
اين است مزدي كه خدايان سود
بر ما
نازل كردند
بارش دود گرسنگي
در شب بهره كشي
بر اين سلوك اعتراض كرديم
در شيكاگو فريادمان را به اين توحش مقدس
با گلوله جواب دادند
و در ليون و پاريس با يك خروس قندي
و چتري وارونه بر سر برهنه مان
در برلين با صليب شكسته و ...
تولد گل سرخ بر لجنزار اشرافيت را افراطي گري نام نهادند
و تابلوي رويش ممنوع بر دروازه هاي جهان آويختند
تار و پود نقش متحدمان بر دارقالي زندگي جمعي را بر نتافتند
و هر رنگمان را بر داري آويختند
فاجعه ي دنياي وارونه را بديهي ترين نمود رشد ناميدند
جغد هاي هرزه نويس اين برده داران عصر فروش و قمار بزرگ
طبيعت را فروختند
انسان را فروختند
حقيقت را فروختند
سود كارمان را سرمايه نام نهادند و فروختند
بهشت را فروختند
و در آخر بر سر سفره و لباس تن و سرپناهمان با هم به قمار نشستند
اين سوداگران آز پيشه يك درصدي
در اين شب مهيب بهره كشي
اينك بر چادر نشسته ايم
مقابل ديوار وال استريت در نيويورك
ميان ميدان التحرير در قاهره
و در همه ي خيابان هاي لندن, پاريس,آتن, رم , مادريد , ليسبون ... تا سئول
و همه ي كمپ هاي كارگري
و حلبي آباد هاي اين زمين ناامن
و همچنان به جرم ساختن چتري واقعي
براي رهايي از تگرگ سياه گرسنگي
باتوم را , وگاز فلفل و زندان و مرگ را باز تجربه مي كنيم
تا برآمدن صبح برابري
علي يزداني