هژمونی
طبقهکارگر
یا شبح
سوشیانس
بررسیِ
«فقر تحلیل»ها
قسمت
دوم
یادداشت:
یادداشتهای
اولیه این
نوشته [قسمت
دومِ هژمونی
طبقهکارگر
یا شبح
سوشیانس ـ
بررسیِ «فقر
تحلیل»ها]
تقریباً بهپایان
رسیده بود که
مقالهی
دیگری از آقای
محمد
قراگوزلو با
عنوان «موج
سوم بحران
اقتصادی؛ بیکارسازی»،
بهتاریح
سیزده
مهرماه، در
«سایت تحلیلی
البرز» منتشر
شد. این مقاله
پس از نگاه
گذرایی بهادامه
و عواقب بحران
اقتصادی در
سطح جهانی، مختصراً
بهبحران
اقتصادی،
رکود تورمی و
افزایش نرخ
بیکاری در
ایران میپردازد؛
و بهبهانهی انتشار
مقالهای در
سایت «الف» با
عنوان «موج
اعتراض يقه
آبيها در راه
است؟» مسائلی
را مورد بررسی
قرار میدهد
که عمدتاً بهکارگران
مربوط است. در
این مقاله
چند نکتهی
پیدا و ناپیدا
وجود دارد که
در مقایسه با مقالات
«18 برومر یا 22
خرداد؟»، «سرنوشت
اصلاحات
سیاسیـاقتصادی»
و «جنبش
اجتماعی جاری
و فقر تحلیلها»
از یک چرخش 180
درجهای در
رابطه با خیزش
سبزها حکایت
میکند.
آقای
قراگوزلو در
«موج سوم
بحران
اقتصادی؛ بیکارسازی»،
برخلاف 3
نوشتهی قبلیاش،
نه تنها
دربارهی
خیزش سبزها
حماسهسرایی
نمیکند،
بلکه ضمن سکوت
در این مورد، و
حتی طرح بعضی
انتقادهای
تلویحی در این
رابطه، بهبررسی
«ویژهگی
بارز 11 اردیبهشت
امسال» میپردازد؛
و همهی آن
دستهگلهایی
را در مقالات
قبلیاش که بهسبزها
تقدیم کرده
بود، اینبار
پرطنینتر
تقدیم
کارگران میکند:
«تحرکاتی
که محافظهکاران
از آن تحت
عبارت
"تحرکات آبیها
بدون شک
متعصبانه
است" یاد میکنند
و نسبت بهقریبالوقوع
بودن آن هشدار
میدهند بیگمان
معطوف بهبرآیند
جنبشی است که
موتور محرکهی
طبقاتی آن
(کارگران)
برای احقاق حق
خود جز زنجیرهای
پایشان چیز
دیگری برای از
دست دادن
ندارند. این چنین
فرایندی نه
فقط
"متعصبانه"
نیست، نه فقط
از منافع
کارفرمایان [و
دولت] منتزع
و حتا در
تقابل و تضاد
است، بلکه
منطبق بر
حرکتی طبقاتیست
که بهجای
تعصب ایدهئولوژیک
یا عصبیت
قومی، نژادی و
ملی هدف خود را
بر مبنای
تغییر شیوهی
تولید سرمایهداری؛
لغو مالکیت
خصوصی؛ جمعآوری
بساط بازار
آزاد؛ ایجاد
سازمان
اجتماعی ناظر
بهجلوگیری
از اضافه
تولید و تولید
متناسب با
نیازهای
جامعه، کار،
مسکن، آموزش،
بهداشت، حملونقل،
درمان، بیمه و
رفاه برای همه
متمرکز کرده
است. تمرکزی
که بر تارک آن
ممنوعیت خرید
و فروش نیروی
کار حک شده
است». بر
همین اساس هم
هست که آقای قراگوزلو
دیگر نه تنها
از «ضروزت
هژمونی مستقیم
طبقه کارگر در
متن یک جنبش
اجتماعی
فراگیر
سوسیالیستی بهعنوان
پیششرط
پیروزیِ» جنبش
سبزها که با
عبارت «جنبش
اجتماعیـمدنیِ
ترقیخواهانه»
از آن یاد میکند،
کلمهای هم بر
زبان نمیآورد،
بلکه
استراتژی
طبقه کارگر را
کاملا مستقل
از نهضت سبز
ترسیم میکند.
اینکه
صاحب نظری مثل
محمد
قراگوزلو در
مدت زمان نسبتا
کوتاهی اینچنین
تغییر موضع میدهد
و بهتصحیح
مواضع نادرست
پیشین خود میپردازد،
باعث خوشحالی
است؛ اما
جانبداری
اجتماعی و
تاریخی از
کارگران این
پرنسیپ
انسانی را میطلبد
که دلایل
تغییر مواضع ـنیزـ
بیان شود تا شاید
دیگران بههمان
بیراههای نروند
که خطاکار
قبلی رفته
است. بهباور
من توضیحِ
چگونگی بهخطا
رفتن و چگونگی
بازگشت از آن
برای جنبش کارگری
ضروریتر از
طرح مطالباتی
استکه آقای
قراگوزلو
مطرح کرده
است. بهویژه
اینکه مواضع
پیشین آقای
قراگوزلو
مورد توجه نسبتاً
زیادی در صفوف
چپ قرار گرفته
و حداقل یک
برخورد
نقادانه را
نیز
برانگیخته
است. برخوردی
که بیپاسخ
مانده است.
بههرروی،
چنین مینماید
که کوبندگی زمان
بهمثابهی
ذات تغییر و
احتمالاً پایداری
معدود حقیقتجویانی
که خارج از
دستهبندیهای
شیفتهی
قدرت، رهایی
کار و انسان
را یگانه راه
رهایی خود میدانند،
آقای
قراگوزلو را
در موضعگیری
جدیدش یاریرسان
بوده است.
امید استکه
دیگران نیز
همین مسیر را
انتخاب کنند،
از کرشمهی «احمد قوام»
و «30 تیر 1331»
به«ممنوعیت
خرید و فروش
نیرویکار»
بازگردند و از
چگونگی این
چرخشهای 180
درجهای نیز سخن
بگویند.
مدخل:
انتخابات
دهمین دورهی
ریاست جمهوری
در ایران ـورای
هرگونه
ارزیابی و
ارزشگذاریِ کمی
و کیفی از آنـ
رویدادها و
تحولاتی را بهدنبال
آورد که
تأثیرات
بسیار عمیق و
شدیدی را
برروند
سازمانیابی
مبارزات
کارگری و جنبش
طبقهکارگر
گذاشته است.
منهای بررسی
جامعالاطراف
اینکه راستا
و وزن
تأثیرگذاری
این رویدادها
و تحولات
برآینده
چگونه خواهد
بود؛ اما همهی
کنش و واکنشهای
فیالحال
موجود نشان از
این دارد که
میزان
تأثیرگذاری و
ثقل سنگین
«حال» بر«آینده»
ـبهویژه در
مورد جنبشکارگریـ
بیشتر و
شدیدتر از
وضعیتی استکه
فرضاً چنین
تحولات و
رویدادهایی
واقع نمیشدند.
روند
بدون وقوع این
رویدادها و
تحولات ـعلیالاصول
و بنا بهروال
5 سالِ گذشتهـ
این بود که
تغییرات کمیـکیفی
و درونیـبیرونی
مبارزات
کارگری با همراهیِ
آن گروههایی
از فعالین
زنان و
دانشجویان که
بهمثابهی
پویهـجنبشهای
متقابلاً
برهم
تأثیرگذار،
دارای وجوه تاکتیکیِ
همسو بودند
و هژمونی
اجتماعیـتاریخی
طبقهکارگر
را میپذیرفتند،
در راستایی بهحرکت
درمیآمدند
که از یک طرف
اثرِ تکاملِ دینامیک
خاص خود را
برجامعه میگذاشتند؛
و از طرف دیگر
با اتحاد عملِ
تاکتیکی و
نسبتاً متجانسِ
خود، شرایطی
را فراهم میکردند
که زمینهی
رشد و حرکت
هریک از این
پویهـجنبشها
و بهویژه
زمینهی رشد
جنبش کارگری
را فراهمتر
میکردند. بهطور
مشخص افق قابل
پیشبینیِ
جنبش کارگری
(بهمثابهی
یک جنبش
طبقاتی) این
بود که با
گسترش کمابیش آرام
تشکلهای
تودهای در
محیطکار که تکانهای
شدید مقطعی را
نیز (همانند
مبارزات
کارگران واحد
و هفتتپه) بههمراه
میداشت و همچنین
پیوند این
تشکلها با
نهادهای شکلگرفته
در بیرون از
محیطکار (اعم
از اینکه این
تشکلها
روندی
دموکراتیک،
سوسیالیستی،
علنی یا مخفی
میداشتند)
گامهای
گسترشیابندهای
را بهسوی
ایجاد تشکلهای
سراسریـطبقاتی
بردارد و در
همسویی و
اتحاد عمل با
دیگر پویهـجنبشهای
اجتماعی (که اینها
نیز رشد و
دینامیزم
ویژهی خویش
را در افق
داشتند) بهعنوان
یک وزنهی همسویِ
اجتماعی و
طبقاتی ـبا
هژمونی
برآمده از
تشکلهای
کارگریـ بهمقابله
با دستگاههای
دولتی یا دستکم
بهمقابله با
پارهای از
سیاستهای
دولت برخیزند
و تعادل و
توازن
دیگرگونهای
را مادیت
بخشند. تعادل
و توازن محتملالوقوعی
که دستکم میتوانست
تأمینکنندهی
بخشی از
مطالبات
اقتصادی و
سیاسی
کارگران، زحمتکشان،
زنان،
دانشجویان و
دیگر نیروهای
تحت ستم و
استثمار
سرمایه در
نظام جمهوری
اسلامی باشد.
اما اینک با
وقوع
رویدادها و
تحولات اخیر
که انفعال
نیروهای
مادیتدهندهی
این پویهـجنبشها
و بهویژه
جنبش مستقل کارگری
را بهدنبال
داشته است،
تمامی ابعاد
این افق که
چندان هم
غیرواقعی نمینمود،
از حرکت
وامانده است.
بیدلیل
نیستکه در
کلیت جامعه
دیگر سخن
چندانی از
فاصلهی دستمزد
پایه با خط
فقر در میان
نیست؛ آزادی
تشکل و
خودسازمانیابی
در ابعاد
گوناگون و بهویژه
در عرصهی
کارگری جدیت
قبلی خودرا از
دست داده است؛
آزادی بیان و
عقیده
موضوعیت عمدهای
ندارد؛
برابری حقوق
همهجانبهی
زنان با مردان
از رونق
افتاده است؛ و
جای همهی این
تبادلات را
مسئلهی تقلب در
انتحابات و
شعارِ «یا
حسین ـ
میرحسین» گرفته
است.
با
یک نگاه گذرا
بهوقایع بعد
از 11 اردیبهشت
و مقایسهی آن
با بهرویدادهای
پس از اعلام
نتیجهی
انتخابات بهسادگی
میتوان بهاین
نتیجه رسید که
اینک جنبش
کارگری و پویهـجنبشهای
زنان و
دانشجویان نه
تنها نقش فعال
و محوری خود را
در عرصهی
تبادلات
اجتماعی و
طبقاتی از دست
دادهاند،
بلکه در موارد
متعددی ـبهطور
ناخواستهـ
در محاصرهی
«خیزش سبزها»
نیز قرار
گرفتهاند؛ و
علیرغم دستآوردهای
قابل ملاحظهی
چند سال گذشتهشان
که اوج آن
تظاهرات ده
تشکل در روز
جهانی کارگر
بود، اینک ـعملاًـ
از نَفَس
افتادهاند و
حضور مستقلی
در عرصهی
جامعه و
تبادلات
سیاسی ندارند.
ازهمینروست
که میتوان
چنین پیشبینی
نمود که اگر
پاشنهی
تبادلات
اجتماعی و
طبقاتی
برهمین محور
موجود (یعنی:
سلطهی
اجتماعی «خیزش
سبزها»)
بچرخد،
«آینده» بهطور
مؤثرتری از
«حال» تأثیر میپذیرد
و فعالین جنبش
کارگریِ
«فردا» نه تنها
از صاحبان
سرمایه و دولت
که مستقیماً
استثمار و
سرکوبشان میکنند،
رنج میبرند؛
بلکه «مرده
ریگ» یک «خیزشِ»
غیرکارگری، با
دستآویز
ایدئولوژیکِ
خط امامی،
ماورائیتباور،
امامزمانی و
پارادوکسآفرین
نیز بهطور
مضاعف موجبات
رنج (و
در واقع سرکوب
اجتماعیشان)
را فراهم
خواهد کرد.
پس،
ضروری استکه
محور تبادلات
اجتماعی و
طبقاتی را ـاکنونـ
بهگونهای
بچرخانیم که
ثقل سنگین و
رنجدهندهی
«مرده ریگ»
فردا را همین
امروز بهچالش
بکشیم.
بنابراین، چارهای
جز این نیست
که چکامهی
«امروز» را از
«فردا» بگیریم
و حتی فردا را
همین امروز پراتیک
کنیم تا در
بازگشتهای
گاهاً
ناگزیر،
«فردا» چکامهاش
را نه از
«امروز»، که از
خویش و از
«آینده»اش
بگیرد. این
تنها درصورتی
امکانپذیر
استکه همین
تشکلهای
موجود بتوانند
همانگونه که
در روز جهانی
کارگر دست بهاقدام
مشترک زدند،
اقدامات
مشترکی را ـنظراً
یا عملاًـ در
دستور کارِ
خود بگذارند.
نوشتهی حاضر
تلاشی است در
این راستا.
*****
ماهیت
طبقاتی خیزشگران
سبز[1]
با
وجود اینکه
در نوشتههایی
که آشکارا
جانبِ یکی از
طرفین دعوایِ
«سبز» یا «سیاه» را
میگیرند،
بعضاً بهجنبش
طبقات متوسط
اشاراتی شده و
تلویحاً از خاستگاه
خردهبورژوایی
خیزشگران
سبز حکایت میکنند؛
اما گروههاییکه
طیف متنوع
جانبداران
غیرآشکار
سبزها را
تشکیل میدهند،
صلاحِ کارِ
خود را در این
میبینند که
بهجای تکمیل
این حقیقتِ
نیمهکاره،
بهمقولهی
«مردم»
بیاویزند و
جنبش زنان،
دانشجویان، بیکاران
و حتی جنبشِ جوانان
را بهعنوان
زیرمجموعههای
غیرطبقاتیِ
«جنبش مردم»
جار بزنند تا
شاید با تصویر
یک کمیت
متکثر، وسیع و
غیرطبقاتی،
گریبان خودرا
از عمدگی و
تعیینکنندگی
رابطهی کارـسرمایه
و مبارزهی
کارگران
برعلیه
صاحبان
سرمایه و نظام
سرمایهداری
خلاص کرده
باشند. از
هرزاویهای
که نگاه کنیم،
کارکرد و
کاربرد اینگونه
تصویرپردازیهای
بهاصطلاح
تحلیلی، چیزی
جز دور زدن
مبارزات و مطالبات
کارگری و در
نتیجه انحلال
نظری تودههای
کارگر نیست.
همانطور که در
قسمت اول این
نوشته هم
اشاره کردم
چنین مینماید
که نظریهپردازان
و توجیهگران
خیزش اخیر بهمنظور
دفاعِ بهاصطلاح
تئوریک از موج
سبز نیروهایی
را در جامعه
کشف کردهاند
که فاقد
پایگاه و
خاستگاه
طبقاتیاند؛
در هیچ طبقه
و قشری جای
نمیگیرند؛ و
ضمن اینکه
ربطی بهرابطه
و مناسبات
تولیدی
ندارند،
وجودشان اساساً
حقوقی و صرفاً
اجتماعی است!؟
گرچه
آقای محمد
قراگوزلو
مستقیماً
مبارزات کارگری
را در جنبش «مردم» بهانحلال
نمیکشد؛ اما
با پارهتصویرهایی
که اینجا و
آنجا از
کارگران میپردازد،
بهطور غیرمستقیم
همان کاری را
میکند که
دیگران
مستقیماً میکنند.
در بررسی یکی
از این پارهتصویرها
در قسمت اول
این نوشته
دیدیم که چگونه
تظاهرات چندصدهزار
نفره، «تظاهرات
میلیونی مردم»
نامیده میشود
تا «بهویژه
طبقهی کارگر»
در آن گنجانده
شود و در واقع
منحل گردد.
پارهتصویرِ
دیگری که آقای
قرهگوزلو در
زمینهی
انحلال
غیرمستقیم
طبقهکارگر
میپردازد،
بهمقولهی
متحدین این
طبقه برمیگردد.
قراگوزلو در
جانبداری
خویش از طبقهکارگر
مینویسد: «مخالفت
نگارنده با کل
مواضع سیاسی
اقتصادی همهی
این گروهها
صرفاً از موضع
دفاع از منافع
طبقهی کارگر
و متحدانش در
جنبشهای
زنان،
دانشجویان و
سایر اقشار
فرودست جامعه
صورت میبندد
و بههیچوجه
مخالفتی با
ذات ترقیخواهانه
اصلاحات نیست».
گذشته از
مقولهی «ذات
ترقیخواهانه
اصلاحات» و
نحوهی نگرش
آقای
قراگوزلو بهاصلاحات
و رفرم سیاسیـاقتصادی
که در قسمت
سوم این نوشته
بهآن میپردازم؛
او در اینجا «جنبشهای
زنان،
دانشجویان و
سایر اقشار
فرودست جامعه»
را «متحدین»
طبقهکارگر
بهحساب میآورد؛
و نه تنها هیچگونه
توضیحی در
مورد تفاوت خاصهی
جنسیتیِ «جنبش
زنان» و همچنین
خاصهی
تحصیلیِ «جنبش
دانشجویان» با
ویژگی تولیدیـطبقاتی
جنبش کارگران
نمیدهد،
بلکه با اضافه
کردن «سایر
اقشار فرودست
جامعه» بهاین
جنبشها،
مبهم را یکبار
دیگر بهابهام
میکشاند.
این
«سایر
اقشار فرودست
جامعه» چه
رابطه و
مناسباتی با
تولید
اجتماعی
دارند؟
اصولاً
فرودستی
چگونه تعریف
میشود؟ و چرا
فرودستان با
واژهی «اقشار»
توصیف میشوند
و متحد طبقهکارگر
بهحساب میآیند؟
اتحاد
کارگران با «اقشار
فرودست»
آن
مفهومیکه
واژهی «فرودست»
میرساند، از
زاویه مقایسهی
فقیر و
ثروتمند، بهافرادی
اشاره میکند
که درآمدشان
بهآن اندازهای
نیست که
بتواند تأمینکنندهی
میانگین استاندارهای
رایج زیست و
زندگی در یک
جامعهی معین
باشد. گرچه در
شرایط موجودِ
جغرافیای سیاسی
ایران، تودهی
وسیعی از
کارگران سه
برابر پایینتر
از «خط فقر»
زندگی میکنند
و مطابق
تعریفیکه از
«فرودست»
کردیم، «فرودست»
بهحساب میآیند؛
اما این تنها
بهکارگران
خلاصه نمیشود
و دربرگیرندهی
تودهی وسیع
حاشیهنشینان
شهری، بخش
قابل توجهی از
خردهبورژوازی
روستایی و همچنین
گروههای
پُرشماری از
خردهبورژوازی
شهری ـگرچه
با ضریب و
فشار کمتریـ
هم میشود.
ازآنجا
که حاشیهنشینان
شهری ممر
درآمد ثابتی
ندارند؛ و گاه
از طریق فروش
نیرویکار،
بعضاً بهواسطهی
خُردهفروشی
و در پارهای
مواقع از طریق
ارائهی
انواع
گوناگون
خدمات بههرآنکس
که بههرگونه
طالب آن باشد،
روزگار میگذرانند؛
بدنهی اصلی
طیف گستردهی
زحمتکشان
شهری را تشکیل
میدهند که
بدون هرگونه
توصیف متمایزکنندهای
ـبهعنوان
یکی از مهمترین
لشکرهای ارتش
ذخیرهی
نیرویکارـ
پیوستار طبقهکارگر
محسوب میشوند
و معمولاً در
برآمدهای
اجتماعی بههمان
راهکارهایی
روی میآورند
که طبقهکارگر
در مقابل
جامعه میگذارد.
تاریخ
مبارزات
سیاسی و
طبقاتی در
صدسالهی
اخیر تاریخ
ایران نشانگر
این استکه بیرون
از مناسبات و
محدودهی
شهرها ـبهجز
عشایر که در
اغلب مواقع یا
بهدنبال
ارباب
شهرنشین راه
افتادهاند
ویا بهگونهای
تابعیتِ دولت
را پذیرفتهاندـ
کنشِ اجتماعی
و سیاسی
روستائیان
فقیر و متوسط
(اعم از خوشنشین
یا خرده مالک)
بهاین بستگی
داشته که طبقه
کارگر و
نیروهای چپ از
چه موقعیت
هژمونیکی
برخوردار
بودهاند. همانطور
که در سال 58
برپایی
شوراها در
ترکمن صحرا بهطور
مستقیم از هژمونی
طبقه کارگر و
نیروهای چپ
تأثیر گرفت؛ و
بههمان
اندازه که حزب
توده بهپشتوانهی
شورای متحد
مرکزی در میان
روستائیان
اعتبار
هژمونیک داشت؛
بههمان
میزان هم استقبال
روستائیان از
اصلاحات ارضی
شاه در هنگامی
واقع شد که
طبقه کارگر و
نیروهای چپ هنوز
از زیر ضربات
کودتای 28
مرداد قد راست
نکرده بودند.
از
طرف دیگر،
بازهم تاریخ
هشتاد سال
گذشتهی
ایران نشان میدهد
که آن بخشهایی
از خردهبورژوازی
شهری که با
صفت «فرودست»
قابل توصیفاند،
هنگامی دست
اتحادِ طبقهکارگر
را فشردهاند
که بهلحاظ
اجتماعیـسیاسی،
هژمونی این
طبقه و همزاد
سیاسیاش ـیعنی:
نیروهای چپـ در
میان آنها
جاری بوده و
روندی روبهافزایش
را طی میکرده
است. وگرنه،
هرآنگاه که
این هژمونی
وجود نداشته
یا بههردلیلی
رو بهکاهش
بوده است،
خردهبورژوازیِ
فرودست یا بهسکوت
و انفعال پناه
برده ویا جانب
یکی از
جریانات طرفدار
قدرت حاکم را
گرفته است.
گذشته
از همهی اینها،
لازم بهیادآوری
استکه اغلب
کارگران فنی و
متخصص
دستمزدهایی
دریافت میکنند
که بهطور چشمگیری
بالاتر از آن
مقداری استکه
با صفت «فرودست»
قابل توصیف
باشد؛ و بهعبارتی،
همین موقعیت
طبقاتیـقشری
و کارگری استکه
معمولاً
زمینهی
پرورش بعضی از
مؤثرترین و
آگاهترین
فعالین جنبش
کارگری را
فراهم میکند.
از اینرو،
جنبشکارگری
تنها در
شرایطی میتواند
بهجز
پیوستار
طبقاتی خود،
روی اتحاد با «اقشار
فرودستِ»
غیرکارگر هم حساب
باز کند که
ضمن دارا بودن
تشکل سراسری
نسبتاً
پُرتوان، بهمرحلهی
از رشد نیز
رسیده باشد که
بُرد هژمونیاش
بهآنسوی
مرزهای
کارگری هم
رسیده باشد. اگر
جنبش کارگری
بهچنین
موقعیتی دست
یابد، چهبسا
اقشار غیر«فرودست»
جامعه زودتر
از «اقشار
فرودستِ»
غیرکارگر
دست اتحاد بهطرف
کارگری دراز
کنند.
بدینترتیب،
اگر کارگرانِ
«فرودست»
و زحمتکشان
شهری را بهعنوان
بخشهای
بسیار مهم و
بهمثابهی
پیوستار لاینفکِ
طبقهکارگر
از عبارت «دفاع
از منافع طبقهی
کارگر و
متحدانش در
جنبشهای
زنان،
دانشجویان و
سایر اقشار
فرودست جامعه»
کم کنیم؛ و طبق
استدلالی که
ارائه دادیم، در
وضعیت کنونی که
طبقه کارگر
فاقد پتانسیل
هژمونیک لازم
است، از «اقشار
فرودستِ»
غیرکارگر هم
چشم بپوشیم؛
میتوانیم
نتیجه بگیریم
که بهنظر
آقای قراگوزلو
طبقه کارگر
باید «متحدانش
[را] در
جنبشهای زنان» و «دانشجویان»
جستجو نماید.
آیا
طبقهکارگر «در جنبشهای
زنان» و «دانشجویان»
متحدینی
دارد؟ اگر
پاسخ بهاین
سؤال مثبت
است، ظرفیت و
جایگاه این
متحدین در
رابطه با جنبش
کارگری چگونه
است؟
اتحاد
کارگران با «جنبش زنان»
شاید
بعضی از گروهها
یا فعالین
جنبش زنان و همچنین
جنبش
دانشجویی، بهواسطهی
پایگاه
طبقاتی یا
دریافتهای
تاریخیشان،
در عمل
بتوانند با
همهی ابعاد
طبقاتیـاجتماعیـتاریخی
مبارزات
کارگری
همراهی کنند
و بهوساطت
پراتیک معین
خویش متحد
طبقهکارگر
بهحساب
بیایند؛ اما
چگونه متصور
استکه جنبش
زنان و جنبش
دانشجویی، در
کلیت فراطبقاتیِ
جنسیتی و
تحصیلیِ
خویش، با جنبش
کارگری که
اساساً
تولیدی و
طبقاتی است،
متحد باشند؟
گذشته از
استثناهای
ممکن و متصور،
درک این نکته
چندان هم مشکل
نیست که آحاد
و افرادی که
بهعنوان
فعال، هوادار
یا عضو در
هریک از این
جنبشها
[زنان و
دانشجویان]
شرکت میکنند،
بهلحاظ
طبقاتی با
یکدیگر همراستایی
و وحدت ذاتی
ندارند؛ و قبل
از اینکه با
هریک از جنبشهای
زنان یا
دانشجویی همراستا
حرکت کنند، در
همراستایی
با آن روابط و
مناسباتی در
تولید اجتماعی
حرکت میکنند
که هم بقای
زیستی و نحوهی
گذران آنها را
تعیین میکند
و هم تعیینکنندهترین
پارامتر در
شکلگیری
آگاهی، ارادهمندی
و دخالتگری
اجتماعیشان است.
شاید
در بعضی از
مواقع، پارهای
از مطالبات
موکراتیکْ
برخی از تشکلهای
کارگری را بهاین
نتیجه برساند
که میبایست
با نهادهای
مربوط بهجنبش
زنان و جنبش
دانشجویی بهاتحادِ
عمل موقت و
تاکتیکی
اقدام کنند؛
اما از این
احتمال و
امکان نمیتوان
بهاین نتیجه
رسید که طبقهکارگر
ـالزاماـ «در جنبشهای
زنان» و
«دانشجویان»
متحدینی دائم
و استراتژیک
دارد. این
مسئله خصوصاً
از این زوایه
اهمیت دارد که
اغلب قریب بهمطلق
مطالباتی که
بهجنبشهای
زنان و
دانشجویان
هویت و ماهیت
میبخشد،
ناظر
براصلاحاتی
استکه در
چارچوب همین
نظام سرمایهداری
قابل دستیابی
است؛ درصورتیکه
جنبش کارگری
حتی برای تحقق
مطالبات
دموکراتیکاش
در چارچوب
نظام سرمایهداری
هم باید در
راستای سازمانیابی
سوسیالیستی
جامعه حرکت
کند.
بنابراین،
اتحاد
استراتژیک و
دائمِ نهادها
و فعالین
مبارزات
کارگری با
چالشهایی که
فعالین زنان و
دانشجویان در
پیشِرو
دارند، بهویژه
در وضعیت
کنونی که
کارگران بهلحاظ
سازمانیافتگی
در سطح بسیار
نازلی قرار
گرفتهاند،
بهمعنای
تابعیت و پیرَوی
مبارزات
کارگری از
چالشهایی
است که
نهایتاً با
صفت بورژواییـترقیخواه
قابل توصفاند.
بنابراین، «دفاع از
منافع طبقهی
کارگر و
متحدانش در
جنبشهای زنان،
دانشجویان و
سایر اقشار
فرودست جامعه»،
پیشنهادهای
است که اعتبار
عام و همیشگی
ندارد و تنها
در شرایطی
درست استکه
فعالین
کارگری
متناسب با
توانمندیهای
خویش تشخیص میدهند
و چگونگی آن
را برنامهریزی
میکنند. با
این وجود،
تعیینکنندهترین
مسئلهای که
در اینگونه
اتحادها میبایست
در نظر گرفت،
پتانسیل
هژمونیک
مبارزت کارگری
و نیرویهای
چپ و کمونیست
است. هرچه این اعتبار
اجتماعی
گستردهتر
باشد، زمینهی
اینگونه
اتحادهای
سیاسی یا
اجتماعی هم فراهمتر
است؛ و هرچه
طبقهکارگر
پراکندهتر و
سازماننایافتهتر
باشد، ضریبِ
اعمال هژمونی
نیروهای
غیرکارگری
برجنبش یا
فعالین
کارگری
مهیاتر خواهد
بود.
یکی
از شاخصهای
بسیار برجستهی
مبارزات فیالحال
موجود کارگری
در ایران،
تشکلنایافتگی
و پراکندگی
این مبارزات
است. در چنین
وضعیتهایی،
همانطور که
هماکنون
بالعینه هم میتوان
مشاهده کرد،
جنبش زنان و
دانشجویان کمترین
تأثیر را از
جنبش کارگری
میگیرند و
متقابلاً کمترین
همراهی را هم
با این جنبش دارند.
بهعبارت
دیگر، طبقهی
کارگر هنوز بهآن
درجهای از
تشکل و انسجام
دست نیافته تا
بتواند از درون
خود کادرها و
فعالین زبدهای
را بهنمایندگی
از زنان طبقهی
کارگر بهدرون
جنبشِ عمومی
زنان بفرستد.
بنابراین، همانطورکه
واقعیت هم
نشان میدهد،
جنبشکارگری
نه تنها نمیتواند
عملاً نفوذ
و تأثیری
برجنبش عمومی
و فراطبقاتی
زنان داشته
باشد، بلکه بهواسطهی
حوزهی
عمومیتر و
امکانات وسیعتر
جنبش زنان، بیش
از آنکه جنبشکارگری
بر جنبش زنان تأثیر
بگذارد، از آن
تأثیر میپذیرد.
این
تأثیرپذیری
بههرگونهای
که واقع شود،
بهدلیل اینکه
غیرکارگری
است، در رابطه
با امکانات،
سوختوساز و
دینامیزم
جنبش کارگریْ
تنافری را شکل
میدهد که در
تندپیچهای
اجتماعی میتواند
حتی بهتناقض
هم برسد.
نمونهی
این تناقض را
هماکنون
شاهدیم:
بسیاری از
فعالین جنبش
زنان بهفعالین
کارگری فشار
میآورند که
تحت عنوان
حمایت از
«جنبش مردم» ـعملاًـ
بهنفع یکی از
بلوکبندی
جنگ قدرت
(یعنی: بلوک
سبزها) بهعرصهی
این جنگ فاجعهباری
که فقط انحلال
طبقاتی و فروش
بازهم ارزانتر
نیرویکار را
در پیخواهد
داشت، وارد
شوند. اگر این
فشارها بهنتیجه
برسد و نهادها
و فعالین
کارگری را بهاین
جنگ خانمانبرانداز
بکشاند، نه
تنها بهانحلال
محتوایی این
نهادها و
مطالبات آنها
منجر میشود و
بیاعتباری
فعالین
کارگری را بهدنبال
میآورد،
بلکه سنگینی
این انحلالِ
درونی،
تأثیرات کندکنندهی
فوقالعاده
سنگینتری را
برروند آتی
مبارزهی
کارگران و همچنین
پروسهی
سازمانیابی
کارگری
اِعمال خواهد
کرد.
منهای
بعضی از
فعالین
شناخته شدهی
جنبش زنان که
بهنوعی صبغهی
چپ دارند و از
کنشها و
تبادلات
سوسیالیستی
سخن میگویند،
بدنهی اصلی
جنبش زنان ـاساساًـ
برخاسته از
اقشار مختلف
خردهبورژوازی
است و بیشتر
در آن بخشهایی
از ساکنین
شهرها و بهویژه
تهران ریشه
دارند که بهلحاظ
اقتصادیـاجتماعی
غم چندانی
برای نان و
مسکن ندارند.
گرچه شمول و فراگیری
برخی از
مطالباتی که
بعضی از گروهبندیهای
این جنبش
عمومیـجنیستی
طرح میکنند
(مانند حق
طلاق برای
زنان یا حذف
الگوهای
مردسالارانه
از سیستم آموزش
و غیره) تا این
اندازه وسعت
دارد که پارهای
از مطالبات
زنان طبقهکارگر
(اعم شاغل، در
جستجوی کار یا
خانهدار) را
نیز دربربگیرد؛
اما عمدهترین
سائقِ بدنهی
اصلی و نسبتاً
پرتحرک این
جنبشْ حضور و
هویتِ برابر
با مردان در
اداره،
ورزشگاه،
خیابان و
مانند آن است. گرچه
همهی این
مطالبات
مترقی است و
قابل دفاع؛
اما وضعیت
اقتصادی و
طبقاتی طبقهی
کارگر و تبعاً
زنان این طبقه
بهگونهای
استکه در
جستجوی نان و
مسکن، نه تنها
نیرویی برای
تمرکز براین
مطالبات برحق
و انسانی
ندارند، بلکه
حتی نیرویی
برای سازمانیابی
در محیط کار و
محلهی خویش را
هم ندارند. بههرروی،
منهای استدلالهای
نظری، با
مشاهدهی
ساده و گذرا
هم میتوان
دریافت که
بدنه اصلی
جنبش زنان در
وضعیت فیالحال
موجود ـبهغیر
از طرح برخی
مطالبات
نسبتاً
فراگیرْ از
طرف بخش
ناچیزی از
گروههای
شاکلهی این
جنبشـ متشکل
از آن گروهبندیهایی
استکه حتی با
چشمپوشی از
پایگاه و
خاستگاه
طبقاتیشان،
مجموعاً یک
گام از غم نان
و مسکن جلوترند.
گرچه لایه
بسیار نازکی
از کارگران
شهری بهواسطهی
داشتن منزل
مسکونی و
احیانا اجارهی
بخشی از آن بهموقعیتی
دست یافتهاند
که میتوانند
گامی فراتر از
نان و مسکن
بردارند؛ اما
تودههای
وسیع طبقهی
کارگر در
ایران بهدلیل
اسارت در
زندان نیازِ
کمرشکنِ نان و
مسکن رمقی
برای مطالبات
فراتر را (از
جمله مطالباتی
که جنبش زنان
ـعملاً و
درعرصهی
خیابانـ پیش
میکشد)
ندارند.
با
وجود همهی
اینها،
بسیاری از
افراد،
جریانات و
گروههاییکه
ادعای
سوسیالیستی و
کارگری و
مارکسیستی
دارند، بهطور
شتابگیرندهای
بهمدلهایی
از تحول
اجتماعی (و
حتی انقلاب
سوسیالیستی) تمایل
پیدا میکنند
که شاخصترین
جنبهی آن
زنانه و
جنسیتی است.
راز و رمز این
زنانهگرایی
را در کجا
باید جستجو
کرد و تأثیراش
برجنبش
کارگری چیست؟
بهجز
پایگاه و
خاستگاه خردهبورژوایی
و دنبالهرویِ
فرصتطلبانه
از حضور زنانی
که در خیابانهای
تهران بهاشکال
گوناگون (و
البته کاملاً
برحق) برعلیه
حجاب و پوشش و
مانند آن
اعتراض میکنند؛
از جنبهی
نظری، این
زنانهگرایی
بهتحلیلهایی
برمیگردد که
این افراد و
گروهها از
ماهیت جمهوری
اسلامی،
خاستگاه
تحولات درونی
طبقهی حاکم و
همچنین
اسلام بهمثابهی
ایدئولوژیِ
حکومتی این
نظام میپردازند:
دولتِ سرمایه
ـ نه دولتِ
سرمایهداران،
بناپارتیزم،
فاشیزم و
الگوهای دیگری
که بدون
عنوانی مشخص،
میکوشند
سازوکارهای
دولت جمهوری
اسلامی را نه براساس
رابطهی کار
و سرمایه یا
چالشهای
درونی این
نظام برای
دوام و بقا،
بلکه بهگونهای
توضیح دهند که
اساساً وجه
ارتجاعی و
استبدادیِ
خاصِ سرمایهداری
در ایران را
عمدگی میبخشد.
گرچه این مدلهای
تحلیلی با
عنوان
سوسیالیستی
بهحرکت درمیآیند
و بعضی
الگوهای
مارکسیستی را
قالب میزنند؛
اما
آلترناتیوی
که در کُنه و عمق
خود دارند، در
رادیکالترین
گمانهی
ممکن، گرتهبرداری
سادهلوحانهای
از دولتهای
بورژواییِ
رفاه در
اروپای غربیِ
قبل از فروپاشی
شوروی است. ناگفته
پیداستکه
اینگونه
آلترناتیوپردازیها
بهدلیل ناهمسازیایکه
با سوخت و ساز
جنبش کارگری
دارند، نه
تنها نیروی کمکی
این جنبش بهحساب
نمیآیند،
بلکه بهواسطهی
بههرز بردن
انرژی فعالین
کارگری، بین
تخریبکنندگی
و کُندکنندگی
نیز نوسان
دارند.
از
جنبهی نظری اشتباه
دیگری که چپها
بهطورکلی در
مورد
ایدئولوژی
اسلامی
دارند، این
استکه شریعت
شیعیـاسلامی
را با
ایدئولوژی اسلامیـشیعی
اشتباه گرفتهاند.
این اشتباه
ظاهراً پیشپا
افتاده چپ را
بهاین نتیجه
میرساند که
بقای جمهوری
اسلامی بهاستمرار
همین شریعت
(یعنی: حجاب و
چادر و امثالهم)
بستگی دارد.
بنا بهاین
فرضیه: مبارزه
با پدیدههای
برخاسته از
شریعت شیعی
دارای
پتانسیل سرنگونیکننده
است؛ و
سرنگونی
جمهوری
اسلامی بهوساطت
رهبری افراد و
گروههایی که
خودرا
سوسیالیست یا
کمونیست مینامند،
تبادلات و
جامعهی
سوسیالیستی
را بهارمغان
میآورد!؟
غافل از اینکه
جمهوری
اسلامی بهواسطهی
ذات سرمایهدارانه
و دستگاه
پیچیدهی
توجیهیـتفسیریِ
فلسفه و ترمینولوژی
اسلامیـشیعیاش،
بههنگام
لزوم، از این
پتانسیل
برخوردار استکه
نه تنها زنان
را پوشیده در
کفن سیاهی بهنام
چادر بهوزارت
سرمایه
بنشاند، بلکه
بهپاسِ بقای
شاهلولهی
ارزش اضافی،
شدتیابی
انباشت
سرمایه و
تداوم نظام
اسلامی ـحتیـ
از اجبار همین
کفن سیاه هم
دست بکشد. بههرروی،
چنین بهنظر
میرسد که
محتوای یکی از
وجوه همین جنگ
همهجانبهای
که بین بلوکبندیهای
قدرت و در
جبهههای
گوناگون در
جریان است،
آسانگیری در
مورد شریعت در
ازای درونکشی
اسلام بهمثابه
یک
ایدئولوژیِ ساختارمند
و معتبرِ ملیـجهانی
است. این
ایدئولوژی میبایست
(همانند
مسیحیت
امروز، اما در
قدرت) ضمن اینکه
از همهی دستآوردهای
تکنولوژیک
مدرن استفاده
میکند، این
توانایی را
نیز داشته
باشد که در
قالب تفسیر
آیات قرانی و
احایث منقول
از پیامبر و
ائمهی شیعه،
موجودیتِ
سپهرِ قدرتِ سرمایه
را در پرتو
توجیه همهی
پدیدههای بیکرانهی
هستی، توجیه و
تفسیر کند.
اگر چنین
فرایندی شکل
بگیرد و تثبیت
شود [که
احتمال آن
چندان هم کم
نیست]، در عینحال
که مناسبات
درونیِ طبقهی
سرمایهدار
را بهانکشاف
بیشتری میرساند،
سد فوقالعاده
سهمگینی هم در
مقابل سازمانیابی
طبقهکارگر
(خصوصاً در
بعُد
سوسیالیستی و
انقلابیاش)
ایجاد خواهد
کرد.
حقیقتاً
این طنزی است
تاریخی که بعد
از دو دهه
لوتربازیهای
امثال سروش و
اینهمه
ادعای اصلاحطلبان
برای ایجاد
رفرم در اسلام
و بهاصطلاح
انطباق آن با
جهان مدرن،
امروز همانها
بهشکوه و
زاری از «هتک
حرمت علما»،
«هتک حرمت بیت
امام» و «توهین
بهشأن مراجع
اعظم» نشستهاند
و عملاً دفاع
از ساختار
متحجر
روحانیت حوزهای
را برعهده
گرفتهاند؛ و
در مقابل
جریان امامزمانی
احمدی نژادی و
ولیفقیه
پرچم حکومت
قانون و
برابری همگان
در مقابل
قانون را بهدست گرفتهاند.
گویا این
سرنوشت اسلام
ایرانی است که
لوتریسم آن هم
وارونه از آب
درآید. اگر بهقول
مارکس در
مقدمه نقد
فلسفه حق هگل «لوتر، بههرروی
بر بردگیِ
ناشی از
سرسپردگی
چیره گشت، چراکه
بردگی ناشی از
اعتقاد را بهجای
آن نهاد؛ او
ایمان بهاقتدار
را درهم شکست،
چراکه اقتدار
ایمان را
بازگرداند؛
او کشیش را بهفرد
عامی مبدل
ساخت، چراکه
مرد عامی را
بهکشیش بدل
کرد؛ او انسان
را از مذهبیتی
برونی رهانید،
چراکه مذهبیت
را بهدرون
انسان
کشانید؛ او
کالبد را از
بند زنجیر رها
ساخت، چراکه
قلب را در
زنجیر نهاد»؛
لوتریان
ایرانی ـسرانجامـ
از زیر لبادهی
رفسنجانی و
کروبی و
دیگران
سردرآوردهاند
تا ایمان
مقتدر و
مذهبیت درونیشان
را دوباره نزد
همان سلسلهمراتبی
بهالتجاء
ببرند که خود
زمانی برآن
شوریده بودند
و در مقابل
لوتریسم
وارونهی
رهبر و پیروان
امامزمانیشان
ظهور کند که
بهجای
اقتدار ایمان،
اقتدار نظام
ایمانی را در
جهان سکولار
تثبیت کند. این
لوتریسم
وارونه است؛ سکولاریزاسیون
منفی استکه
با بهاوج
رساندن
اقتدار
ایمانی خود، میخواهد
کارِ ناتمام
شکل دادن بهدولت
مدرن و مقتدر
را برای
بورژوازی بهسرانجام
برساند. برای
چپ که همواره
ایدئولوژی
شیعه را با
شریعت اسلامی
یکی و جمهوری
اسلامی را همزاد
طالبان
دانسته است،
درک این
پیچیدگیها
امری است بس
دشوار، اگر نه
ناممکن.
اینچنین
دریافتی از
تحولات مذهبی
و بهویژه از
اسلام شیعی
بیش از هرچیز
ناشی از بیاطلاعی
و نگرش سطحی
نظریهپردازان
جریانات چپ خردهبورژوایی
استکه نظام
سرمایهداری
را با توطئهگریهای
لازمالوجود
آن اشتباه
گرفتهاند. درصورتیکه
فراتر از
مناسک و آداب
برخاسته از
شریعت اسلامی،
طریقت و فلسفهی
اسلامی (بهویژه
بعضی از روایتهای
شیعی یا ایرانی
آن) چنان
پیچیده و مملو
از کرشمههای
منطقیـاستدلالی
است که حتی
بعضی از
دستگاههای
فلسفهی غربی
را هم پشتِسر
میگذارد. برای
مثال: تفکر
فلسفیـاسلامی
در مکتبِ
متنوع و حیات
طولانیِ معتزله
(که پیداش آن
بهاوائل قرن
هفتم میلادی
برمیگردد) یکی
از عمیقترین
و پییچیدهترین
مباحث را در
مورد جبر و
اختیار
ذخیره دارد که
بهلحاظ
محتوا ـاگرـ
از کمدی الهی
دانته (در
اوائل قرن 14
میلادی) فراتر
نباشد، دستکمی
هم از آن
ندارد.
بهطورکلی،
چپ غیرکارگری بهواسطهی
مارکسیسم
سطحی و نگاه
تقدیرگرایانه
و دگماتیکاش
که عمدتاً
برگرفته از
انستیتو
مارکسیسمـلنینیزم
شوروی است،
هیچگاه
جمهوری
اسلامی را از
جنبهی
ایدئولوژیک
جدی نگرفت و
بهجای نقد
تئوریک این
نظام ایدئولوژیکـاسلامی
(حتی در آن
هنگام که این
چپ در اوج
قدرت خود بود)
تنها بهانکار
آن پرداخت.
این نگاه
تقدیرگرایانه
و دگماتیک در
لایههای
گوناگون چپ تا
آنجا ریشه دارد
که حتی
مناظرهی
بهشتی و فرخ
نگهدار نیز
شوکهاش نکرد.
داستان از این
قرار استکه
فرخ نگهدار
(بهعنوان «نماینده»ی
چپ) در مقابل
این سؤال
ابلهانهی
بهشتی که آیا
اصل تغییر هم
تغییر میکند[؟]،
مثل خر توی
گِل گیر کرد و
بههمهی بینندگان
تلویزیون نشان
داد که چپها
نه تنها در
حوزهی سیاستْ
آلترناتو قابل
فهمی ندارند،
بلکه در حوزهی
اندیشههای
فلسفی هم میبایست
در مقابل
جمهوری
اسلامی لُنگ
بیندازند!؟
همین مسئله یکبار
دیگر هم بین
مصباح و مصطفی
مدنی تکرار
شد. مناظرهی
تلویزیونی بهاصلِ
وحدت و تضاد
رسیده بود که مدنی
با پذیرش مطلقیت
وحدت، هم در
سیاست و هم در
تبیین کلیت هستی
با جمهوری
اسلامی بهوحدتی
ماورائی
رسید!؟ منهای
بیان پیچیده و
نسبتاً
طولانیِ این
دو مقوله،
پاسخ سؤال
بهشتی مثبت
است؛ چراکه
زمان بهمثابهی
ذات تغییر از
هرگونه
ماهیتی
(ازجمله ماهیتِ
مفهومیِ مقولهی
تغییر) درمیگذرد.
در مقابل سؤال
مصباح هم باید
جواب داد: پذیرش
مطلقیتِ وحدتْ
فرمانِ سکون
بهتمام هستی
(هم در نسبیت و
هم در مطلقیت)
استکه یا
حرکت خودرا از
تکان اولیه
ارسطو قرض میگیرد
و یا ذات واجبالوجود
را احضار میکند
تا بقای آن را
که عین حرکتاش
است، تضمین
کند! بههرروی،
ازآنجا که تضاد
مطلق و وحدت
نسبی است، وحدتِ
کلیتِ هستی در
مادیت آن استکه
در تضاد زمان
و مکان خودمینمایاند.
بهاین معنیکه
حقیقتِ هستی ـدر
بیکرانگیاشـ
صرفاً معقول و
اپیستمولوژیک،
و از جنبهی
آنتولوژیک
نیز فاقد
ماهیت و حقیقت
است.
کلهگندهها
و رهبران
جمهوری
اسلامی از
همان بدو بهقدرت
رسیدنشان با
استفادهی بَدَلکارانهی
وارونهساز
از ظرفیت
توجیهیـتفسیری
اندیشهی
فلسفه اسلامی نه
تنها اکثر
مقولات و
موضوعات نظری
چپ را در اختیار
خویش گرفتند،
بلکه در عرصهی
ایدئولوژیک
نیز همان
مقولات
بَدَلی را بهکلهی
چپها کوبیدند
و بهیکی از
سلاحهای
برتر خود
تبدیل کردند.
گرچه جمهوری
اسلامی بدون
سهگانهی
زندانـشکنجهـاعدام
نمیتوانست
بهبقای خود
ادامه دهد؛
اما همین سهگانه
نیز بدون
توجیه تئوریک
نظام و تبدیل
این توجیه بهسلطهی
هژمونیکْ
کارآیی
تاکنونیاش
را نمیداشت.
بدینترتیب
در کلام و
تفسیر،
«مستضعف» جای
کارگر را
گرفت،
«مستکبر» بهجای
سرمایهدار
نشست، عدالت
همهجانبهی
سوسیالیستی
جای خودرا به«عدالت»
احمدینژادی
داد، آرمانگرایی
آزادیخواهانه
زیر دستوپای
موسوی بهزشتترین
شکلِ بروز پراگماتیزم
تبدیل شد و همان
بالایی بهسرِ
دهها مفهوم
کلیدی و صدها
مفهوم جانبیِ
دیگر آمد که بهسرِ
«مستضعف» و
«عدالت» و غیره
آمده است.
در
این زمینه چپها
حتی از بَدَلکاری
و مقابله بهمثل
هم عاجز
ماندند؛
چراکه آنچه
از اساس در
برنامهی کار
نداشتند،
گسترش هژمونیک
جنبشکارگری
و مارکسیسم بهمثابهی
دانش مبارز
طبقاتی بود؛ و
بههمین دلیل
هم زبان و
اندیشهی
حاکمیت را بهمنظور
تقابل
ایدئولوژیک
کنار گذاشتند
و در بحثهای
ظاهراً علمی،
اما بهواقع
اسکولاتیک،
هرروز را در
انتظار
سرنگونی یا
سقوط رژیم بهبطالت
و پاسیفیزم بهفردا
گذراندند. بههرروی،
این امکان بهعنوان
پروسهای از آزمون
وجود داشتکه
پارهای از
مفاهیم اساسیتر
مارکسیسم را
در بَدَلهای
توجیهیـتفیسریِ
اندیشه و
فلسفهی
اسلامی، بهبحث
و بررسی کشاند
تا بهیک بستر
اندیشهآفرین
ـنه الزاماً
بهطور
مستقیم
سوسیالیستیـ
تبدیل گردد. چهبسا
چنین پروسهای
این امکان را
فراهم میکرد
که خودرا بهبستر
ادبیات،
فیلم، رمان و
دیگر اشکال
هنری بگستراند
و بهنحلههایی
از اندیشه و
تفکر بینجامد که
زمینهی
استناجات
اندیشههای
سوسیالیستی
را فراهمتر
میکردند. اما
چپ غیرکارگری
نه تنها دیروز
از تقابل
هژمونیک با
جمهوری
اسلامی پرهیز
کرد، بلکه هماکنون
نیز با تأیید
خیزش سبزها در
بدنه، مقابلهی
هژمونیک با
نظام اندیشهی
اسلامی را که
توجیهکنندهی
بقای جمهوری
اسلامی است،
بهکنار میافکند
تا فردا نیز
در انتظار
بماند.
در
مقابل چنین
خاصهای از وجود
و شعور
اجتماعی است
که اگر همین چپ
ـفرداـ در
همین نظام
جمهوری
اسلامی و از
طرف دارودستهی
احمدینژاد با
این مقوله
مواجه شود که گفتگو
از ماتریالیزم
و حتی تبلیغ
آن الحاد
محسوب نمیشود،
گیجتر و منگتر
از امروز، همهی
اینگونه
مباحث را
توطئهی
سازمانهای اطلاعاتیـامنیتی
قلمداد میکند
تا بازهم
انتظار بکشد
که درخت
خشکیدهی
جمهوری
اسلامی بهزمین
گرم فروغلتد و
بمیرد. اما منهای
اینکه چپ
موجود چگونه خودرا
توجیه خواهد
کرد، حقیقت
این استکه
نحلهای از
اندیشهی
اسلامی، بدون
اینکه مرتد
یا ملحد باشد،
بدین باور است
که ذرهی
لایتجزا (بهمثابهی
ماده) ابدی و
غیرحادث است.
این مادهی
غیرحادث و بیشکل
در ترکیب با زمانِ
حادث که بارقهای
از ذاتِ ازلی
واجبالوجود است،
حادث بودن
جهان هستی را
نسبت بهازلیت
واجبالوجود
تبیین و تفسیر
میکند. بههرروی،
با استفاده از
اینچنین مقولاتیکه
تا اعماق اندیشهی
اسلامی جذب
شدهاند، این
امکان وجود
دارد که بغرنجترین
مفاهیم فلسفی
را در تبیینِ
کاستن از بارِ
آداب و مناسک
شریعتمدارانه
بهکار
بگیرند تا
ذاتِ سرمایه
را بهمثابهی
سیاهچالهی
جذب و بلع
ارزش اضافی
تداوم بخشند.
بههرروی،
در سایه این دستگاه
توجیهیـتفیسری
است که سازماندهندگان
سندیکای واحد که
بههیچوجه
منالوجوهی
قصد عبور از
نظام سرمایهداری
را نداشتهاند،
در زندان میپوسند؛
اما همهی
انقلابیون
دوآتشهی
ضدسرمایهداری
که همین
سندیکا را هم
رفرمیست
ارزیابی میکردهاند،
دراز بهدراز
دنبال خیزش
سبزها روان
شدهاند و
شرکت نسبتاً
گستردهی زنان
طبقهی متوسط
در آن را
بارقهای
سوسیالیستی
جار میزنند!!
*****
حال
که برخی از
نکات را
درباره ماهیت
جنبش زنان
برشمردیم؛ و
استدلال
کردیم که جنبشکارگری
تنها در پارهای
اوقات و
اساساً در وجه
مطالبات دموکراتیک
و مشروط بهاینکه
بهلحاظ
هژمونیک دستِ
بالا را داشته
باشد، میتواند
جنبش زنان را «متحد»
مناسبی برای
خود بداند؛ میبایست
نگاهی هم بهجنبش
دانشجویی
بیندازیم تا چیستی،
چگونگی و
چرایی
اتحادهای
محتملالوقوع
جنبشکارگری
با این جنبش
را با دقت بیشتری
بهسنجش
بگذاریم.
اتحاد
کارگران با «جنبش
دانشجویان»
بدیهی
استکه
دانشگاهها
اجزا یا اقشار
یک طبقهی
اجتماعی
نیستند؛ و
پایگاه
طبقاتی
دانشجویان
نیز نمیتواند
دانشگاه باید.
بهبیان
دیگر،
دانشگاه در
ایران محیط
تحصیلیای
استکه
ظاهراً بدون
هرگونه تمایز
طبقاتی، از همهی
طبقات و اقشار
گوناگون (بهشرط
اینکه
داوطلبینْ
دورههای
دبیرستانی را
با مدرک قبولی
طی کرده باشند،
بتوانند از سد
کنکور عبور
کنند و از
عهدهی هزینههای
لازم نیز
بربیایند)
دانشجو میپذیرد.
گذشته از این،
ازآنجاکه
دانشجو
معمولاً
درآمد مستقلی
ندارد؛ باید بهلحاظ
گذران زیستی
هم مورد حمایت
خانواده یا مرجع
دیگری قرار
داشته باشد.
نتیجتاً،
دانشگاه محیط
علمگرایانهای
استکه
دانشجویانِ
خودرا از همهی
طبقات و اقشار
اجتماعی بهشرط
اینکه منحیثالمجموع
دستشان بهدهانشان
برسد، برمیگزیند.
همین شرط
ظاهراً ساده
سختترین
مانعی استکه
جوانهای
برخاسته از
طبقهی کارگر
ـدر مقایسه
با جوانهای
برخاسته از
طبقهی
سرمایهدار و
خردهبورژوازی
متوسطـ کمتر
میتوانند از
آن عبور کنند.
چراکه دستمزد
265 هزار تومانی
برای کارگر بهاصطلاح
صفرکیلومتر و
دریافتیِ
متوسطِ 500 هزار
تومانی (با
احتساب همهی
مزایا و خردهریزهایی
قابل دریافت
سالانه) برای
کارگران فنی و
باسابقه، این
امکان را علیالاصول
فراهم نمیکند
که بتوانند
هزینهی
گذران زیست و
مخارج
دانشگاهی
فرزندان خود را
جبران کنند.
بههرروی،
مشاهدات
حضوری نیز
نشان از دارد
که درصد بسیار
بالایی از
حدود 8/3 میلیون
دانشجوی
دانشگاههای
ایران از
خانوادههایی
آمدهاند که
نه تنها دستشان
بههانشان
میرسد، بلکه
بهلحاظ
رابطه و
مناسبات
تولید، کارگر
محسوب نمیشوند.
تا همینجا میتوان
نتیجه گرفت که
دانشجو و بهطورکلی
جنبش
دانشجویی نمیتواند
متحد استراتژیک
جنبشکارگری
باشد.
گرچه
محیط علمگرایانهی
دانشگاه در
ترکیب با
شوریدگی ناشی
از جوانی روحیه
آزادیگرایی،
عدالتخواهی
و استدلالطلبی
را در دانشگاه
بهطور
نسبتاً
گستردهای
پیشنهاده
دارد و
دانشجویان
کمابیش آرمانگرایانه
و مستدل بهزندگی
نگاه میکنند؛
اما آنچه
نهایتاً
محتوای این
آرمانگرایی
و استدلالطلبی
را درونمایه
میبخشد،
شبکهی
مناسبات
تولیدیـاجتماعیای
استکه
هردانشجویی
در پسِ تربیت
خویش ذخیره
دارد و هماینک
بهواسطه آن
با جامعه
ارتباط
برقرار میکند
و بهپدیدههای
مختلف زندگی
(اعم از
اجتماعی یا فردی)
نگاه میکند.
بنابراین،
دانشجو بهصرف
اینکه
دانشجوست،
جهتگیری
ویژهای در
رابطه با
سیاست،
مبارزهی
طبقاتی و طبقهکارگر
ندارد؛ و این
جهتگیری بههرشکلیکه
مادیت بگیرد،
عمدتاً متأثر
از شبکهی
مناسباتی استکه
تعیینکنندهی
وضعیت طبقاتی
اوست. این
درست استکه
دانشگاه از
جنبهی نظری
یکی از مهمترین
پروسههای
تربیت
روشنفکران و
نظریهپردازان
اجتماعی است؛
اما نباید
فراموش کرد که
امروزه روز
ارتجاعیترین
اندیشههای
ضدکارگری، در
کنار بعضی از
نقطهنظرهای
چپگرایانه،
ازجمله
محصولاتی است
که دانشگاهها
در سراسر جهان
و همچنین در
ایران تولید
میکنند.
بنابراین،
مسئلهی
اتحاد
تاکتیکی جنبشکارگری
با جنبش
دانشجویی،
برخلاف اتحاد
محتملالوقوع
و تاکتیکی با
جنبش زنان،
فوقالعاده
پیچیده و پُر
راز و رمز
است؛ و اساساً
از عهدهی
تشکلهایی
برمیآید که
پایه تودهای
قوی داشته و
از حضور
کادرهای
نسبتاً
ورزیده و مجربی
برخوردار
باشند.
براساس
مشاهدات
مکرر (و صرفنظر
از تبیین
تئوریک) میتوان
چنین ابراز
داشت که یکی
از ویژگیهای
جنبشهای
دانشجویی
تبارز و کنشِ
عمدتاً سیاسی
آنهاستکه
در بسیاری از
مواقع با
مطالبات
رفاهیـاقتصادی
کارگران و ظرفیت
جنبشکارگری
بههمآهنگیِ
لازم دست نمییابد؛
و نمیتواند
خودرا با
ویژگیهای و
نوسانات
مبارزات
کارگری همآهنگ
کند. گرچه
دانشجویان در
شرایط کنونی،
در اغلب
کشورها و
خصوصاً در
کشورهای
اروپایی بیشتر
بهامور
روزمره میپردازند
و جنبش
دانشجویی در
ایران یکی از
استثناها در
این مورد است؛
اما تاریخ 150
سال گذشته
حاکی از این
استکه هرگاه
جنبش
دانشجویی
جلوهی یک
واقعیت ملموس
را پیدا کرده،
چهره بارز این
جلوه، سیاسی
بوده است. از
هگلیهای
جوان در آلمان
گرفته تا
دانشجویانی
که در روستاهای
روسیه تزاری
درجستجوی
سوسیالیسم دهقانی
بودند، از
شورشهای
دانشجویی در
دهههای 60 و 70 میلادی
در فرانسه و
دیگر کشورهای
اروپایی گرفته
تا شورش
دانشجویان در
میدان تینآنمین،
از 16 آذر 1332
گرفته تا 18 تیر
1378، از مبارزات
دانشجویی در
کرهی جنوبی گرفته
تا همهی برآمدهای
دانشجویی
دیگر؛ همه و
همه نشان از
این دارد که
جنبش
دانشجویی ضمن
اینکه ـهموارهـ
سیاسی و
غالباً مترقی
عمل کرده، اما
هیچگاه بهچنان
موقعیتی دست
نیافته که با
جنبش کارگری بهیک
اتحاد نسبتاً
پایدار دست
یابد. شاید در
پارهای از
اوقات جنبش
دانشجویی و
جنبش کارگری
بههمگامی
برسند و مانند
1968 پاریس جامعه
را تا آستانهی
انقلاب
اجتماعی پیش
ببرند؛ اما کمتر
میتوان انتظار
داشتکه یک همگامی
نسبتاً مستمر
بین این دو
جنبش ماهیتاً
ناهمگون
مادیت بگیرد.
از
جنبهی دیگر،
نباید فراموش
کرد که
دانشگاه
ماندگار و
دانشجو رفتنی
است.
بنابراین،
جنبش دانشجویی
برخلاف جنبش
زنان و جنبش
کارگری از کادرها
و رهبران
شناخته شده و
ماندگار بیبهره
است. نتیجه
اینکه: کنشگری
و تبادلات
غالباً سیاسی
جنبش
دانشجویی و همچنین
نبود کادرها و
رهبران
نسبتاً
شناخته شده در
این جنبش،
امکان رابطهی
مستمر بین این
دو جنبش ناهمگون
را منتفی میسازد
و مسئلهی
اتحاد
تاکتیکی را با
یک علامت سؤال
بزرگ مواجه میگرداند.
در واقع، جنبشکارگری
تنها میتواند
روی تدارکات
موقت و
آکسیونی بعضی
از گروهبندیهای
دانشجویی
حساب باز کند
که بههردلیلی
بهجنبش
کارگری گرایش
دارند و
هژمونی آن را
میپذیرند؛
وگرنه اتحادِ
جنبشکارگری
با جنبش
دانشجویی (اعم
از تاکتیکی یا
استراتژیک)
این احتمال را
در درون خود
میپروراند
که جنبش
کارگری را حتی
بهاضمحلال
هم بکشاند.
چراکه برآیند
عصیانی و هژمونیناپذیر
دانشجویان که
بیشتر ریشهی
خردهبورژوایی
دارد، بهعلاوهی
نظریات ناپخته
و التقاطیای
که از مکاتب
مختلف برمیگیرند؛
این خاصه را
بهجنبش
دانشجویی
تحمیل میکند
که در رابطه
با فعالین
کارگری سلطهورزی
کنند و در
قالب
روشنفکرمآبی
خودرا «رهبر» و
کارگران را
«رهرو» بدانند.
چنین رویکردی
ـدیرتر یا
زودترـ بهتنافر
و تناقض میانجامد
و اضمحلال
رابطهای را
بههمراه میآورد
که در یکسوی
آن نهادهای یا
فعالین
کارگری قرار
گرفتهاند.
باوجود
همهی اینها،
این حقیقت را
نباید فراموش
کرد که جنبش
کارگری در
پارهای از
مواقع بهترین
و صدیقترین
یاران خودرا
از درون جنبش
دانشجویی برمیگزیند.
این یاران
شوریده و
معقول بهواسطهی
دریافتهای
خردمندانه و
تاریخیشان
از دانشگاه و
مواهب جنبش
دانشجویی
فاصله میگیرند
تا با تمام
توان و همهی
هستیشان ـتا
آخرین نفسـ
یار و درعینحال
آموزگار
کارگران
باشند.
برجستهترین
نمونههای
این یاران
طبقهی
کارگر، مارکس
است.
اساس
و جوهرهی
عمومی جامعهی
سرمایهداری
(بهمثابهی
پیچیدهترین
شکل جامعهی
طبقاتیِ
موجود)
استثمار
انسان از
انسان، استثمار
فرد از فرد و
رقابت (بهمثابهی
روی دیگری این
سکهی واحد)
استکه در
ابعاد
گوناگون
طبقاتی،
گروهی و فردی
رخ مینمایاند.
در چنین جامعهای
همهی آحاد و
افراد، در
فردیت خویش ـدر
همهی وضعیتهای
اقتصادی،
سیاسی،
اجتماعی،
ملی، فرهنگی،
مذهبی، سنی و
جنسیِ مفروضـ
بهنحوی در
معرضِ نوعی از
ستم، استثمار
و سرکوب قرار
دارند.
درحقیقت،
جامعهی
سرمایهداریْ
شبکهای
پیچیده،
گسترده،
متداخل،
متقاطع و
بازتولید
شوندهای از
تضادهاستکه
کُنه و جوهرهی
هریک از آنها
(بهطور
منفرد) و همچنین
همهی آنها
(در ترکیب
باهم) استثمار
فرد از فرد و
شکلی از اشکال
گوناگون
رقابت است. در
چنین شبکهای
از تضادها نه
تنها هیچکس
آرامش انسانی
ندارد و امکان
تحقق ظرفیتهای
انسانیاش را
بهدست نمیآورد،
بلکه فردیت
همهی افراد
(در هر موقع و
موضعی که
باشند) بهنحوی
در معرض
محدویت و
اضمحلال قرار
دارد.
از
رقابت صاحبان
سرمایه برای
فتح بازارهای
ملی و منطقهای
گرفته تا
رقابت شرکتهای
فراملیتی غولآسا
برای غارت
انحصاری تمام
منابع طبیعی و
انسانی، از
اشکال مختلف
رقابتِ جناحبندیهای
بورژوازی
گرفته تا
رقابت فردی و
گروهیِ کارگزاران
سرمایه برای
صعود بهسوی هرم
قدرت، از
رقابت
کارگران در
بازار فروش نیرویکار
گرفته تا
رقابت در درون
خانواده و بین
دوستان، از
سادهترین و
کم زیانترین
اشکال رقابت
گرفته تا
رقابت بلوکبندیهای
سرمایه که جان
و شرف دهها
میلیون
انسان را بهداوِ
قدرت حود میسپارند؛
در یک کلام،
همه و هرگونهی
متصوری از
رقابت، ستیز
و اقتدار
ستیزگرانهای
را بههمراه
میآورد که
بنا بهشدت و
ضعف خویش ـبهنوعیـ
شکوفایی
انسان و فردیت
انسانی افراد
را (بهمثابهی
هستیِ خرد)
سرکوب یا
محدود میکند
تا هستیِ خرد
بهخردِ
تمامیت هستی
شناخته شده
فرانروید.
با
این وجود، هیچگاه
نباید از نظر
دور داشت آنچه
در جامعهی
سرمایهداری
بههمهی
اشکال رقابت و
هرشکلی از
استثمار فرد
از فرد
موضوعیت میبخشد
ـدر ابتدا
و انتهاـ
امکان فروش
نیرویکار،
تصاحب ارزش
اضافی و از
همه مهمتر
رابطه و
مناسباتی استکه
در عرصهی
تولید
اجتماعی شکلدهندهی
کالای ارزشآفرینِ
نیرویکار
است. چراکه
اولاًـ
انسان بدون
بازتولید
طبیعت، دوام و
بقا نخواهد
داشت؛ دوماًـ
این بازتولید
در جامعهی
سرمایهداری
بدون خرید و
فروش نیرویکار
غیرممکن است؛
سوماًـ تنها
نیرویکار
استکه
آفرینندهی
ارزشی فراتر
از آن چیزی
استکه صرفِ
تولیدش شده
است؛ و
چهارماًـ
این ارزش
فراتر و
افزوده و
اضافی بهکسانی
تعلق دارد که
بهواسطهی
مالکیت یا در
اختیار داشتن و
کنترل
ابزارها و
ادوات تولیدی
قادر بهخرید
نیرویکار
هستند.
بنابراین،
هرگونهای از
سلطهورزی یا
اقتدارِ
ستیزهگرانه
(اعم از فردی،
گروهی، قشری،
طبقاتی، منطقهای،
سنی، جنسی و
غیره)، منهای
شکلِ بروز اجتماعی،
گستردگی،
نمود حقوقی و
توصیف اخلاقیِ
ویژهاش ـنهایتاًـ
در رابطه با
افزایش،
تصاحب و کنترل
ارزش اضافی
(از یکطرف)؛ و
مبارزه درجهت
کاهش یا لغو
وجودیِ آن (از
طرف دیگر) استکه
مادیت میگیرد
و بازتولید میشود.
دریک کلام:
جامعهی
سرمایهداری
زندان بزرگی
استکه اغلبْ
در فقر و
بعضاً در
ثروت، مانعِ تحققِ
فردیتِ همهی
آحاد و افراد
است. از همینرو،
میتوان
رهایی نوع
انسان را معادل
رهایی فرد از
هرگونه قیدِ
محدودکننده و
ماندگاری ارزیابی
کرد. ازاینرو،
از جنبهی
عملی میتوان
چنین نتیجه
گرفتکه:
اولاًـ کنش
اجتماعی یا
سازمانیابیِ
پیشرونده و
مترقی در
جامعهی
سرمایهداری،
در همهی
ابعاد ممکن و
متصور ـهمواره
و مقدمتاًـ
در رفعِ
آگاهانه و
ارادهمندانهی
شکلی از
اشکالِ
متنوعِ رقابت
است که میتواند
مادیت بگیرد؛
و دوماًـ
لازمهی این
پیشروندگی و
ترقیخواهیْ
همراستایی
با مبارزات و
جنبشکارگری
است. چراکه
کارگران عمدهترین
نیروی
اجتماعی
تولید را
تشکیل میدهند؛
تنها تولیدکنندگان
ارزش اضافی میباشند؛
و بهلحاظ
تاریخی ـنیزـ
دارای عمدهترین
زمینهی
مبارزه
برعلیه
استثمار
انسان از
انسان و رفعِ
همهی اشکال
کنونی رقابتاند.
پس، تنها آن
نیروها و گروههایی
متحد کارگران
و طبقهکارگر
محسوب میشوند
که بهطور
روشنی
هژمونیِ
اجتماعی و
تاریخیِ
مبارزات
کارگری را
بپذیرند و در
راستای
اعتلای آن نیز
پراتیک معینی
داشته باشند.
بدینترتیب:
هرشخص، گروه
یا جریانی
(صرفنظر از
خاستگاه و
پایگاه
طبقاتیاش)، بههردلیلیکه
بخواهد و بههرشکلی
که بتواند در
همسویی با
جنبش کارگری،
برعلیه نظام
دستمزدی یا
حتی برعلیه
قانون
دستمزدها گامهای
معینی
بردارد، در
همان گامیکه
برمیدارد و
متناسب با وزن
و پتانسیل
همان گام، متحد
طبقاتی یا
اجتماعی طبقهکارگر
و کارگران
محسوب میشود.
فراگیری و
عمومیت
استثمار فرد
از فرد و همچنین
رقابت همهجانبهای
که عمومیترین
سائقهی
هرگونه کنش
فردی و
اجتماعی در
حاکمیت روابط
و مناسبات سرمایهداری
است، این
امکان را
درخود نهفته
دارد که بهادراک
درآید و فرد
یا پارهای از
گروههای
اجتماعی را
برعلیه
خاستگاه و
پایگاه طبقاتی
خود بشوراند و
آنها را بههمراستایی
اجتماعی یا
تاریخی با
طبقهکارگر
بکشاند.
اینجا
یک سؤال منطقی
و متدولوژیک
پیش میآید:
آیا در حاکمیت
روابط و
مناسبات
سرمایهداری
امکان عصیان
برعلیه
خاستگاه و
پایگاه طبقاتی
خود و حرکت همراستا
با طبقهکارگر،
برای گسترههای
وسیع (مانند
دستهبندیهای
تعمیمیافتهی
زنان در کلیتِ
جنسیتی،
دانشجویان در
کلیت تحصیلی
و جوانان در
کلیت سنیشان)
هم وجود دارد؟
پاسخ بهروشنی
منفی است.
چراکه اولاًـ
جامعهی
سرمایهداری
فاقد رابطه و
مناسباتی در
تولید استکه
براساس رابطهی
طبیعیِ
جنسیت، سن و
دورههای
موقت تحصیلی
شکل گرفته
باشد؛ دوماًـ
زن، دانشجو و
جوانْ ضمن
واقعیت طبیعی
و اجتماعیشان،
اما سازندهی
روابط و
مناسباتی در
تولید نیستند
که بتوانند با
طبقهی کارگر
همسنگ قرار
بگیرند.
متحدین
اجتماعیـتاریخی
طبقهکارگر
بهدرستی
چنین متصور
استکه طبقهی
کارگر (بهمثابهی
تودههای
متشکل و
نسبتاً آگاه
بهمنافع
طبقاتی و
انسانی خویش)
میتواند در
بُرهههای
گوناگون بهانواع
اتحادهای
کوتاه یا بلند
مدت اقدام کند
و درصورت لزوم
ـبنا بهخرد
طبقاتی، که
جمعاً و بهصورت
شورایی شکل میگیردـ
حتی با خدا و
شیطان نیز
پیمان اتحاد بندد؛
اما همهی این
اتحادهاْ
سیاسی یا
اجتماعی است و
هرلحظهای که
لازم باشد،
بنا بهخرد
طبقاتی قابل
فسخاند. در
مقابل اینگونه
اتحادها و «متحدین»،
اتحادهای
ارگانیگی
وجود دارد که
اصولاً پایدار
هستند و فسخناپذیر.
این اتحاد
ارگانیک با
متحدین
طبقاتی،
دربرگیرندهی
همهی آن
نیروهایی استکه
بهنوعی
پیوستار و
دنبالهی
اجتماعی طبقهیکارگر
را میسازند؛
تاریخاً توان
همگامی با
این طبقه را
دارند؛ بهنحوی
در تولید
اجتماعی شرکت
دارند؛ و بهنوعی
وصلهی تن یا
یارِ اجتماعیـتاریخی
این طبقه
بشمار میآیند.
برخلاف
بسیاری از
نظرات رایجیکه
با ورچسب
مارکسیسم
عرضه میشوند،
متحدین
طبقاتی طبقهی
کارگرْ دانشجویان
در کلیت
تحصلیِ خویش، زنان
در کلیت
جنسیتیشان، جوانان
در کلیت سنیِ
خود نیستند.
چراکه هیچیک
از این دستهبندیهای
تعمیمیافته
از افراد همگون
در یک وضعیت
مشابه و واقعی
ـعلیرغم
گسترهی
میلیونی و
تداخلاتیکه
باهم دارندـ
بهلحاظ
اجتماعیـتاریخیْ
دارای جوهرهی
مشترک یا وحدت
ذاتی و درونی
نیستند و بهصرف
مشابهتهای
انتزاعیْ که
سازای هویت
جامعهشناسانهی
آنهاست،
نقشی همراستا
در پروسهی
تولید
اجتماعی (بهمثابهی
عمدهترین
پروسهای که
بهنوع انسان
دوام و بقا میبخشد)
ندارند؛ و
اغلب در اسارت
مستقیم یا
غیرمستقیمِ
فروش نیرویکار
بهصاحبان
سرمایه، ارزش
اضافی تولید
نمیکنند.
آقای
قراگوزلو در
وصف «ضرورت
هژمونی
مستقیم جنبش
کارگری در متن
یک جنبش
اجتماعی
فراگیر
سوسیالیستی»،
دستهبندیهای
تعمیمیافتهای
را بهدنبال
هم ردیف میکند
که از نقطهنظرِ
روابط و
مناسبات
تولیدیْ هیچگونه
همسویی یا
حتی شباهتی هم
با یکدیگر
ندارند. پارهای
از این دستهبندیهای
انتزاعی که
نقطهی
اشتراکشان
فقط نام آنهاست،
جزءِ لاینفکی
از طبقهی
سرمایهدار
هستند، بعضی
از آنها بهنوعی
در تولید
اجتماعی شرکت
دارند و بخشی
هم با ارائهی
انواع خدماتِ
بورژوایی بهعنوان
پیوستارِ
طبقهی
سرمایهدار،
گونهای از
بافتهای
گوناگون این
طبقه را تشکیل
میدهند. اینچنین
تصویر مغشوشی
از طبقهی
کارگر و گروهبندیهای
متشکلهی آن،
یکی از رایجترین
و درعینحال
محتالترین
زمینههایی
است که با
مارکسیسمنماییْ
جنبشکارگری
را در خیزشهای
همگانیِ مردم
و همهباهمبودگی
بهانحلال میکشند
تا کارگران در
جدال جناحبندهای
بورژوازی بهمثابهی
بازو اجرایی
مورد استفاده
قرار بگیرند.
آقای
قراگوزلو مینویسد:
«ممکن است
زنان،
معلمان،
پرستاران،
دانشجویان،
نویسندهگان و
طیف وسیع
کارمندان بهاعتبار
مباحثی همچون
کارمزدی و
فروش نیرویکار،
فقدان کمترین
سهم در مالکیت
ابزارتولید؛
ایجاد ارزش اضافه
و غیره
"کارگر" تلقی
شوند، اما
حتا کرنش بهچنین
نظریهیی نیز
از ضرورت
هژمونی
مستقیم جنبش
کارگری در متن
یک جنبش
اجتماعی
فراگیر
سوسیالیستی
بهعنوان پیششرط
پیروزی نمیکاهد».
مقدمتاً لازم
بهتوصیح است
که این قطعه
حاوی دو عبارت
«بهاعتبار مباحثی
همچون» و «اما
حتا کرنش بهچنین
نظریهیی»
است که حالتی
گنگ و نامفهوم
را بهخواننده
منتقل میکند.
از این قطعهی
نمیتوان بهروشنی
فهمید که آقای
قراگوزلو «مباحثی
همچون
کارمزدی و...»
را قبول دارد
یا نه با آن
مخالف است.
اما ازآنجاکه
او براساس
همین نظریه بهاستنتاج
میپردازد،
میتوان اصل
را براین
گذاشت که او
بهنوعی
درستی این
نظریه را
تأیید میکند.
بااین وجود،
بازهم
خواننده نمیتواند
بهروشنی
دریابد که آیا
نویسندهی
محترم اساس
استدلال چنین
نظریهای را پذیرفته
یا تنها بهوجه
اعتباری آن
استناد میکند؟!
بههرروی،
منهای اینکه
اینگونه
ابهامها
سهواً یا
عمداً بهنوشته
وارد شده
باشند، میبایست
اصل را براین
گذاشت که «مباحثی
همچون
کارمزدی و...»
مورد تأیید
آقای
قراگوزلوست؛
وگرنه براساس آن
بهاستنتاج
نمیپرداخت.
بدینترتیب،
در نقد اشارهگونه
بهاین آشفتهبازاری
که ـدر مقدمهـ
طبقهکارگر و
تبعاً هژمونی
طبقاتی او را
بهانحلال میکشد
تا ـدر نتیجهـ
از پیششرطِ
پیروزیْ «از
ضرورت هژمونی
مستقیم جنبشکارگری
در متن یک
جنبش اجتماعی
فراگیر سوسیالیستی»
فقط حرف بزند،
باید گفت:
اولاًـ تنها
آن بخشهایی
از کلیت
انتزاعیـجنسیتی
زنان (نه همهی
آنها) دارای
خاستگاه
کارگری هستند
که یا رأساً نیروی
کار خودرا میفروشند
ویا بهواسطهی
ارائهی
خدمات بهبستگان
خویش که
کارگراند، در
پروسهی
تولید و ایجاد
ارزش اضافی
شرکت دارند.
دوماًـ بهجز
پرستاران که
کارگر متخصص
محسوب میشوند،
بقیه گروهبندیهای
بالا اگر هم
(مثل اغلب
معلمها و
برخی از
کارمندان) در
تولید
اجتماعی شرکت
داشته باشند،
معهذا
فروشندهی
نیرویکار بهمعنای
مارکسیستی
کلام نیستند و
کارگر محسوب نمیشوند.
سوماًـ بخش
قابل توجهی از
افرادی که تحت
عنوان معلم
استخدام شدهاند
و ـدر واقعـ
کارگزاری
سرمایه را در
تحمیق دانشآموزان
بهعهده
دارند، بهعلاوهی
بسیاری از کارمندان
که بافتهای
سرمایه
تمرکزیافته و
متراکم را میسازند؛
نه تنها کارگر
نیستند، بلکه
در برآمدهای سیاسی
کارگران بعضاً
مقاومت هم میکنند.
چهارماًـ صِرفِ
شغل نویسندگی
و حضور تحصیلی
در دانشگاه هیچ
ربطی بهحضور
در تولید
اجتماعی
ندارد؛ چنین
حضوری در
تولید در مورد
نویسندگان
بستگی بهنوع
نویسندگی آنها
دارد و در
مورد
دانشجویان
بستگی بهخاستگاه
طبقاتی و رشتهی
تحصلی آنها؛
و اگر دانشجو
یا نویسندهای
در تولید
اجتماعی هم
شرکت داشته
باشد، این بهمعنی
فروش نیرویکار
نیست. برای
مثال: صرفنظر
از دانشجو یا
نویسندهای که
استثنائاً بهواسطهی
کارگری و فروش
نیرویکار
گذران میکند؛
معلم شرعیات،
دانشجوی
الهیات و
نویسندهای
که در مورد
نعمات جنگ مینویسند،
نه تنها در
تولید
اجتماعی شرکت
ندارند و
آشکارا مصرف
کنندهی ارزش
اضافی است،
بلکه یکی از
عوامل سرکوب
فرهنگیـاجتماعی
بورژوازی نیز
بشمار میآید.
گرچه
آقای
قراگوزلو در
قطعهی نقل
شدهی بالا از
«اعتبار مباحثی
همچون
کارمزدی و...»
سخن میگوید و
واژهی کارگر
را در داخل
گیومه قرار میدهد؛
اما با ردیف
کردن کارمند و
نویسنده و غیره
ـبا کمی
تلطیفـ
آدرسِ مقولهی
ارتجاعی و
ضدکارگریِ مزد
و حقوقبگیران
را میدهد.
افراد و گروههایی
که مقولهی مزد
و حقوقبگیران
را در مقابل
مفهوم حقیقی
کارگر و تشکلهای
مربوط بهطبقهکارگر
عَلَم میکنند،
ادعا دارند که
نظریه مارکس
را براساس بعضی
یادداشتهای
او انکشاف
دادهاند، با
این انکشافِ
خود گسترهی
کمّی نیروی
عمدهی
انقلاب
اجتماعی را
وسعت بخشیدهاند،
مانعی در
مقابل سلطهی
احزاب
کمونیست بهوجود
آوردهاند،
قدرت
آلترناتیو
وضعیت کنونی
را دموکراتیزه
کردهاند، و
بالاخره سد
محکمی هم در
مقابل
بوروکراتیزاسیون
مناسبات و جامعهی
پساانقلابی
ساختهاند!؟
آنچه
اشارهوار در
مورد همهی
این ادعاهای
مشعشع میتوان
گفت، این استکه
شأن نزول مقولهی
مزد و حقوقبگیران
در صادقانهترین
جلوهی خویش و
صرفاً از جنبهی
نظری، از
خودباختگیِ
ناشی از
فروپاشی شوروی
و رواج گفتمان
دموکراسیگرایی
بورژوایی ـدر
حذف هژمونی
طبقهکارگر و
دیکتاتوری
پرولتاریاـ
خبر میدهد؛ و
بهلحاظ
متدولوژیک
نیز رابطه و
دریافت عقلگرا
را جایگزینِ پدیدهی
برخاسته از
رابطه و
دریافت حسیتگرا
میکند. از
نگاه پدیدارشناسانه،
که اصالت هستی
را بهنمودهای
انتزاعی و
محسوس وامیگذارد
تا دوگانگیِ
ویژهی رابطه
را در همهی
نسبتها
نادیده
بگیرد، نیرویِ
کارِ کارگر در
رابطه با
تولید، عیناً
همان فعل و
انفعالات
فیزیولوژیکیای
استکه مثلاً
یک کارمند،
نگهبان یا
گروهبان ارتش در
انجام وظائف
خدماتیِ خویش
(بهمثابهی
کارمند یا
گروهبان ارتش)
در اختیار
دستگاهی میگذارد
که او را
استخدام کرده
و حقوقاش را
میپردازد.
گرچه از جنبهی
فیزیولوژیکیِ
صِرفْ بین این
دو شکل از
کاربردِ دست،
پا، سر و خلاصه
نیرویهای عضلانیـعصبی
فرق چندانی
وجود ندارد؛
اما آنچه بهاین
دو دسته از
کاربُردِ
نیرو تفاوت
کیفی میبخشد،
رابطهها و
هدفمندیهای
اساساً متفاوتی
استکه این دو
دسته از
کاربرد نیروی
انسانی بربستر
آن تبلور و
تجسد مییابند.
بدینترتیبکه
رابطهی
فروشندهی
نیرویکار در
پروسهی
تولید
اجتماعی، این
امکان را برای
او فراهم میکند
که وی تصور یک
کارگر مولد را
از خود داشته باشد
و خودش را
همانند یک
کارگر مولد
بازبیافریند؛
و رابطهی
ارائهی خدمات
از طرف یک
کارمند یا
گروهبان ارتش
برای او این
زمینه را میسازد
که تصور یک
کارمند یا
گروهبان را در
سلسلهمراتب
اداری یا
نظامی از خود
داشته باشد و
خودش را
همانند یک
کارمند یا
گروهبان در
این سلسلهمراتب
تعریف کند.
در
اینجا بحث
برسر ایجادِ
تقابل ذهنی یا
مکانیکی بین کار
و خدمات یا
عنوانهای
استخدامی از
طرف کارفرما
نیستکه بهمنظور
ایجاد تفرقه
بین کارگران
ساده و متخصص بهکار
گرفته میشود؛
نکتهی اساسی
این استکه کار
در هرشکل و
صورتی که
متبلور شود،
بنا بهذات
مولدش دگرگونکنندهی
رابطهی
وجودی خویش
است؛ درصورتیکه
خدمات در
جامعه سرمایهداری
بنا بهاینکه
چه پوزیسیونی
نسبت بهکار
یا سرمایه
داشته باشد،
دگرگونکننده
یا تثبیتگرِ
رابطهای استکه
ماهیت خودرا
مرهون آن است.
بهبیان
دیگر، آنجاکه
خدمات معینی
بهکار برمیگردد
و در تولید
اجتماعی
متبلور و
متحقق میشود،
جلوهای از
کار است و با
کارگر همسویی
دارد؛ و آنجاکه
خدمات خاصی بهسرمایه
برمیگردد و
در بافت
نگهبانی از
سرمایه
متبلور و متحقق
میگردد،
جلوهای از
سرمایه است و
با سرمایهدار
همسویی دارد.
گرچه نظام
سرمایهداری
همچنانکه
بدون خرید
نیرویِ کارِ
کارگران دوام
و بقا نخواهد
داشت، بدون
خدمات
کارمندان و
کارگزاران و
نگهباناناش
نیز دوام نمییابد.
اما تفاوت در
این استکه
نیرویِ کارِ
کارگران ضمن
اینکه اساسیترین
عامل دگرگونی
رابطهی
انسانـطبیعت
است، دارای
این ظرفیت استکه
در مقابل
سرمایه متشکل
شود، با
کارفرما
مبارزه کند و نهایتاً
بهآلترناتیو
تاریخیِ این
نظام تبدیل
گردد؛ درصورتیکه
انواع و اقسام
کارمندان و
کارگزاران و
نگهبانان
سرمایه (اعم
از دولتی یا
غیردولتی)،
ضمن اینکه یکی
از نمودهای
بوروکراسیِ تثبیتکنندهی
این نظام
هستند، تنها
درصورتیکه
در ارتباط با
طبقهکارگر و
بهگونهای
سوسیالیستی
متشکل شوند و
کنش اجتماعی
داشته باشند،
جوهرهی
اندویوآلیستی
خود را رها میکنند
و
آلترناتیوشان
بهجای گردش
از این جناحبندی
بهآن جناحبندی
سرمایه، در همسویی
با طبقهکارگر،
ترقیخواهانه
و انقلابی
خواهد بود.
لازم
بهتوضیح استکه
در نظام
پیچیدهی
سرمایهداری
همواره وضعیتهایی
وجود دارد که
بهطور
دوگانه و
دوآلیستی شکل
میگیرند.
برای مثال: در
وضعیت کنونی
جامعهی
ایران عدهی
کثیری از
افراد وجود
دارند که در
یک رابطه، فروشندهی
نیرویکار و
کارگر هستند و
در رابطهای
دیگر، بهواسطهی
خرید و فروش
کالا، اجاره
دادن بخشی از
منزل مسکونی،
مسافرکشی،
دلالی، سود
حاصل از بهرهی
پول و غیره بهنیمهکارگرـنیمهخردهبورژا
تبدیل میگردند.
همین مسئله
(البته بهاستثنای
عوامل مستقیم
سرکوب سیاسی
یا اجتماعی)
در مورد ارائهی
خدمات
کارمندی و
فروش نیرویکار
هم صادق است.
بههرروی، کم
نیستند
کارمندانیکه
ضمن کارگزاری
سرمایه، از
بعضی جنبهها
در تولید هم
شرکت دارند.
منهای بررسیِ
چگونگی این
شکلِ شرکت در
تولید (که نوشتهی
جداگانهای
را میطلبد)،
آنچه قابل
ذکر است، این
استکه واکنش
اجتماعی اینگونه
دوگانگیها ـدر
اغلب مواردـ
با انواع واکنشهای
خردهبورژوازی
همسویی پیدا
میکند. چراکه
بورژوازی ـدر
مجموعـ
امکاناتی را
در اختیار
کارکنان و
کارگزاران
خویش میگذارد
و اجتماعاً
اعتباری را
برای آنها
قائل استکه
بهلحاظ
تبادلاتیْ
کمابیش همارز
امکانات و
اعتبارات
اجتماعی خردهبورژوازی
است. از اینرو،
میتوان چنین
هم ابراز نظر
کرد که «طیف
وسیع
کارمندان»،
لایههای
مختلف خردهبورژوازی
بوروکرات را
تشکیل میدهند
که در شرایط
کنونی ایران
از اقتدار
نسبتاً وسیعی
برخوردار شدهاند.
بااین وجود،
اگر طبقهی
کارگر بهطور
سراسری متشکل
گردد،
نهادهای
کمونیستی خود را
سارمان بدهد و
هژمونی
گستردهای
براعتراضات و
اجحافات
اجتماعی
داشته باشد،
این امکان را
نیز بهدست میآورد
که با رویکردهای
سوسیالیستیاش
اینگونه
دوگانگیها
را بهواسطهی
سویه بعضاً
مولد آن، در راستای
رهایی کار و
آزادی نوع
انسان سازمان
بدهد؛ وگرنه
بورژوازی با
سلطهی
اجتماعیاش
همهی
دوگانگیها
اینچنینی را
متناسب با
نیازهایش بهمقابله
با فروشندگان
نیرویکار و
جوهرهی
انسانآفرین
کار میفرستد
تا از نظم،
مالکیت
خصوصی،
خانواده و دولت
دفاع کرده
باشد!
بههرروی،
«دریک
دستهبندیِ
کلی، اشارهوار
میتوان گفتکه
«خدمات» بهسه
شکل و درونمایهی
متفاوت،
مغایر،
متنافر و حتی
متناقض واقع میشوند.
این سه شکل و
درونمایه
عبارتند از:
«خدمات تولید»
که بهلحاظ
شکلْ
غیرمستقیم،
اما بهلحاظ
درونمایه بهطور
مستقیم و بیکموکاست
بهامر تولید
اجتماعی و
انباشت
سرمایه برمیگردد؛
«خدمات
اجتماعی» که
رابطهاش با
تولید
اجتماعی و
انباشت
سرمایه بهلحاظ
شکل و درونمایه
ـهردوـ
غیرمستقیم
است و تنها
بخشهایی از
آن بهتولید و
انباشت باز میگردد؛
و «خدمات
سرمایه» که
منهای شکلِ
پوشیده و
متنوعاش،
بهلحاظ درونمایه
بهیکی از
اشکالِ سهگانه
سرکوب (یعنی:
سرکوب سیاسی،
اقتصادی و اجتماعی)
برمیگردد و
هیچگونه
ربطی (جز
سرکوب
فروشندگان
نیرویکار و
دیگر نیروهای
تحت ستم
سرمایه) با
تولید و
انباشت
سرمایه ندارد»[2].
اگر
نظام سرمایهداری،
بهعبارتی
روند انباشت
سرمایه است؛
اگر عمدهترین
عامل این
انباشت، ارزش
اضافی است؛
اگر ارزش
اضافی بهوساطت
فروش نیرویکار
تحقق مییابد؛
و اگر فروشندهی
نیرویکار در
زبان فارسی کارگر
نام دارد و طبقه
بهتودهی
افرادی از زن
و مرد و کودک
اطلاق میشود
که در رابطه و
مناسبات
تولید دارای
اشتراکات
ذاتی هستند و
بهوساطت
همین ذات
مشترک در
مقابله با
طبقهی
خریدار نیرویکار
قرار دارند؛
پس، طبقهکارگرْ
اتحادِ
سازمانیافته،
گسترشیابنده
و نسبتاً
آگاهانهی اجتماعیـسیاسیِ
آن افراد و
گروههایی
استکه بهواسطهی
تحمیل نظام
سرمایهداری،
در مقام
فروشندهی
نیرویکار
درهم فشرده
شدهاند و بهدلیل
برخاسته از
همین درهم
فشردگی عسرتآفرین،
چارهای جز
این ندارند که
هم برعلیه
قانون
دستمزدها که
قیمت نیرویکار
آنها را
براساس
الزامات
انباشت
سرمایه تعیین
میکند و هم
برعلیه اساسِ
وجودی و تبیتگر
رابطهی خرید
و فروش نیرویکار
مبارزه کنند
تا در پروسهی
نفی و رفع
خویش بهعنوان
فروشندهی
نیرویکار،
موجبات نفی و
رفع نظام کارِ
مزدی را نیز فراهم
بیاورند.
گرچه
وجود
اجتماعی
دانشجویان
بهدلیل بعضی
جنبههای
علمیـتکنولوژیک
دانشگاه و علیرغم
وضعیت
طبقاتیِ گوناگون
دانشجویان و
همچنین دورهی
موقت
دانشجویی، در
مقایسه با وجودِ
اجتماعی
زنان و جوانان
که اساساً بهدلیل
دستهبندیهای
تعمیمیافته
معنی دارند،
واقعیتر
است؛ معهذا
الزام بهنفی
و رفع خویش در
رابطهی خرید
و فروش نیرویکار
و پیشنهادهای
که این نفی و
رفع در جهت
نفی و رفع
موجودیت
سرمایه دارد،
خاصهی
لاینفک
موجودیت و
جنبش کارگری
است و هیچیک
از جنبشهای
دیگر (مانند
جنبش
دانشجویی،
جنبش زنان و
جنبش جوانان)
چنین خاصهای
ندارند. چراکه
موجودیت و
خاستگاه هیچیک
از این جنبشها
ـبرخلاف
موجودیت طبقهی
کارگر و جنبش
کارگریـ
اشتراک ذاتی
در تولید
اجتماعی، در
برابر یک طبقهی
معین اجتماعی
نیست.
بنابراین، آنجا
که سخن از
اتحاد استراتژیک
طبقاتی
کارگران با
هرنیرویی در
میان است، این
اتحاد میبایست
دارای سه وجه
لاینفک باشد:
یک)
گسترش طبقاتی
کارگران را در
درون اقشار و
لایههای درونی
خویش بههمراه
داشته باشد؛
دو)
از جوهرهی
نفی و رفع
دوسویهای که
ذاتیِ جنبش
کارگری است،
تأثیر
بپذیرد؛
سه)
مستقیم یا
غیرمستقیم
بستر تبادلات
و سازمانیابی
سوسیالیستی
در جامعه و
بُرد هژمونیک
جنبشکارگری
را بگستراند.
اگر
قرار براین
استکه طبقهی
کارگر در صورت
لزوم با خدا
یا شیطان هم
پیمان اتحاد ببندد؛
طبیعی استکه
پیمان اتحاد
با جنبشهای
دانشجویی و
زنان، در
مقایسه با آن
نیروهایی که
بهخدا یا
شیطان تشبیه
میشوند، از
الویت و تقدم
ویژهای
برخوردارند.
بنابراین،
بحث نه تنها
برسر این نیستکه
بهطور
مکانیکی دیوار
غیرقابل
عبوری بین
جنبشکارگری
و دیگر جنبشهای
اجتماعی
بکشیم، بلکه
همهی گفتگو
برسر استکه
جنبشکارگری
با کدام راهکارها،
ارزیابیها و
ظرفیت
هژمونیک میتواند
دقیقترین،
مناسبترین و
لازمترین
اتحادها را در
یک زمان و
مکان معین
مادیت بخشد تا
استقلال طبقاتی
و پتانسیل اجتماعی
و تاریخیاش بهسایه
کشیده نشود و
بهنوعی منحل
نگردد. پاسخ
بهاین سؤال
قبل از اینکه
صرفاً سیاسی
باشد، اصولاً
طبقاتی است.
بنابراین،
اگر لزوم
اتحاد با جنبش
زنان یا دانشجویان
مطرح میشود، نهادهای
کارگری ضمن
حفظ هژمونی
طبقاتی خود،
با آن رگههایی
از این جنبشها
ارتباط میگیرند
که از جنبهی
طبقاتی و دریافتهای
تاریخی، هرچه
بیشتر با
جنبش کارگری
همراستایی
داشته و
هژمونی
طبقاتی این
جنبش را در
نظر و عمل بپذیرند.
بهطورکلی،
جنبشکارگری
تنها از پسِ
اتحادهایی
گسترش درونی و
بیرونی مییابد
و تاریخاً
گامی بهپیش
برمیدارد که
قبل از مبادرت
بهآن، با
محاسبهی
پارامترهای
واقعی و
طبقاتی بهاین
نتیجه رسیده
باشد که اگر
نتواند مُهر
طبقاتی، هژمونیک
و تاریخی
خودرا برآن
مجموعه
بکوبد، حداقل
اینکه زیر
سلطهی
هژمونی آن نمیرود،
بنا بهاجبار
ناشی از
«اتحاد» از
مطالبات آن
لحظهی خویش
دست نمیکشد و
یا بهبازوی
اجرایی
نیروهای
غیرکارگری
تبدیل نمیگردد.
بدینترتیب،
فراتر از جنبشهای
دانشجویی یا
زنان که در
اتحاد با جنبش
کارگری جای
ویژهی خود را
دارند، حتی آن
نیروهاییکه
با صفت خدا یا
شیطان هم قابل
توصیفاند،
متحد طبقهی
کارگر بهحساب
میآیند.
معهذا نباید
فراموش کرد که
پتانسیل جنبشیِ
مبارزات کارگری
اساساً از
سازمانیابی
درونطبقاتی
استکه نیرو
میگیرد؛ و
فراتر از
فروشندگان
متشکل نیرویکار،
با گسترش
سازمانیابی
بهآن بخشهایی
از طبقه که
هنوز متشکل
نیستند،
متحدین حقیقی
خودرا در
پیوستار
طبقاتی خویش
بهفعلیت
درمیآورد و
بهعرصهی
تشکلیابی میکشاند.
این پیوستار،
همانطورکه
کمی بالاتر بهآن
اشاره کردم،
عبارات است
از: ارتش
ذخیرهی
کارگران
بیکار، زحمتکشان
شهر و روستا،
حاشیهنشینان
شهری،
نیروهای
جوانیکه در بازار
کار در جستجوی
خریداری میگردند
که نیرویکار
آنها بخرد
(نه کلیت
تعمیمیافتهی
جوانهای همهی
طبقات و
اقشار) و
نهایتاً همهی
آن افراد و
گروههایی که
بهنوعی در
تولید و خدمات
اجتماعی شرکت
دارند. تنها
از پسِ چنین
پروسهای استکه
میتوان بهاین
تصور رسید که
جنبشکارگری
در صورت لزوم
با خدا و
شیطان نیز
پیمان اتحاد
میبندد.
طبقهکارگر
یا شبح
سوشیانس
گرچه
آقای قرهگوزلو
«ارزیابی
هرتحول
بنیادی
اقتصادی،
سیاسی» در
امر «مبارزهی
طبقاتی» را
تنها در پرتو
استفاده از «متدولوژی
علمی» میپذیرد
و با این حکمِ
بهلحاظ
آکادمیک
درست، بهغلطْ
«متدولوژی
علمی» را
همان
متدولوژیِ
مارکسیستی
(یعنی:
ماتریالیستی
دیالکتیکی)
قلمداد میکند
و خواسته یا
ناخواسته
بارِ طبقاتی
متدولوژی
ماتریالیستی
دیالکتیکی را
در وجه درست ـاماـ
عمومی و
فراطبقاتی «متدولوژی
علمی» کنار
میگذارد؛
معهذا بحث
«طبقهکارگر
یا شبح
سوشیانس» را
با چند نقل
قول از آقای
قراگوزلو و
بررسی مختصرِ
نکات کلیدی
این نقل قولها
شروع میکنم
تا نشان بدهم
که دریافت
آقای قرهگوزلو
از طبقهکارگر،
هژمونی این
طبقه و
سوسیالیسم ـعلیرغم
تأکید وی بر«متدولوژی
علمی»ـ
بازهم (تا آنجاییکه
بهسه مقالهی
یاد شده برمیگردد)
بهلحاظ
متدولوژیکْ
ماورائی،
سوشیانسگونه
و ـدر واقعـ
امامزمانی
است. طبیعی
استکه ادامهی
منطقی این بحث
و بررسیْ
مسئلهی نقد
چپهای خردهبورژوایی
و مارکسیسم
دروغین آنها
را پیش میآورد،
که بهبعضی از
سیماهای عامتر
آن اشاراتی
خواهم داشت.
لازم بهتوضیح
استکه شمارهگذاری
نقل قولهای
زیر از من است.
1ـ «انتخابات
22 خرداد 1388، صفبندهای
سیاسی
اقتصادی
ایران را بهنحو
روشنی دستخوش
تغییرات ویژهای
کرده است.
جامعهیی که
بهشکل
مرموزی تلاش
میشد بهشهروندان
مستاصل،
منفرد، تمام
شده و اتمیزه؛
تجزیه و تحمیل
شود، اینک از
لاک فردیتِِ
بهبنبست
رسیده و از
خودبیگانه
بیرون آمده و
از طریق
اعتراض بهنتیجهی
مشکوک و
غیرمنتظرهی
انتخابات و بهشیوهی
اتحاد عمل در
عرصهی یک
جنبش اجتماعی
مدنی و ترقیخواه
وارد میدان
جدیدی شده
است. جامعهیی
پویا، سیاسی
با عضویت
شهروندان
دخالتگر؛ علیرغم
تمام محدودیتهای
ارتباطی
نهمین سال یاد
غروب شاعر
دردانهی ما
(احمد شاملو)
را نیز بهفرصتی
مناسب برای
عینیسازی
مطالبات خود
تبدیل کرده
است. جامعهیی
که ممکن است
احمد قوام 30
تیر 1331 را بهخاطر
نیاورد، اما
در حرکتی خود
بهخودی و بر
پایهی پیشبرد
مطالبات
معوقهی خود
به میدان میآید.
جامعهیی که
رهبران
تصادفیِ چشم
دوخته بهلابی
با قدرت را
پشتسر گذاشته
و بهاعتراف
صریح میرحسین
موسوی ایشان
را بهدنبال و
دنبالهی خود
کشیده است،
جامعهیی که
میرود بهطور
بالفعل جامعه
شود».
ارزیابی
ستایشآمیز
آقای
قراگوزلو در
دهم مرداد از
خیزش اخیز در
مقالهی «سرنوشت
اصلاحات
سیاسی ـ
اقتصادی» که
قطعهی بالا
از آن نقل
شده، حاوی این
نکات است:
الف)
خیزش سبزها «اتحاد عمل
در عرصهی یک
جنبش
اجتماعی...
ترقیخواه»
است؛
بنابراین، بهطبقهی
معینی (مثلاً
طبقهکارگر
یا خردهبورژوازی
شهری) محدود
نمیشود و
جنبش همهی
طبقات ـیعنی:
فراطبقاتیـ
است.
ب)
این خیزش در «اعتراض بهنتیجهی
مشکوک و
غیرمنتظرهی
انتخابات»
شکل گرفته و
همانند مبارزه
بر علیه کودتای
شاه و «احمد
قوام» علیه
مصدق، بارِ
انقلابی دارد
و همانند رویداد
«30 تیر 1331» خیلی
زود بهنتیجهی
سیاسی مطلوب
میرسد!
پ)
یکی از «مطالبات
معوقهی»
آدمهای حاضر
در این خیزش، بزرگداشت
«احمد
شاملو»ست؛ و
بزرگداشت این
«شاعر
دردرانه»
نمونهای از
شعور اجتماعی
این خیزش است!
ت)
در جریان این
خیزشْ جامعه «از لاک
فردیتِ بهبنبست
رسیده و از
خودبیگانه[ی
خویش] بیرون
آمده» است.
پس، ضمن اینکه
ازخودبیگانگی
از یک سیستم ـدر
ساخت و همساختاریـ
بهیک «لاکِ»
پوشانندهی
فردیت تقلیل
داده شده است؛
وقایع اخیر
ـنیزـ با
رفعِ
خودبیگانگیِ «بهبنبست
رسیده»،
ارمغان رهاییبخشِ
خودآگاهی را
بههمراه داشته
است!
ج)
این خیزش نه
تنها خودبهخودی
است و تحت
رهبری شبکهی
عریض و طویل
امثالموسویها
نیست، بلکه
چنان نیرومند
و احتمالاً
رادیکال استکه
طفلکی موسوی
را بهاین
اعتراف
واداشته که به«دنبالهی»
آن تبدیل شده
است!
ـ
شعار «نه غزه،
نه لبنان،
جانم فدای
ایران» در روز
قدس؛ «نصرمنالله
و فتحاً
قریب»، «الله
اکبر» و «مرگ
بردیکتاتور»
بههنگام
بازگشایی
دانشگاهها
که با
برگردانِ «یا
حسین،
میرحسین» ـبهعنوان
سمبل
دموکراسیـ
همراه بود؛ و
سرانجام
بیانیه شمارهی
13 موسوی،
پاسخِ روشنگرِ
گذرِ زمان بهآقای
قرهگوزلو و
امثالهم است
که در این
لانهی جادو
بهدنبال «30 تیرِ 1331»
میگردند تا
بَدَلِ سُربی (یعنی:
موسوی) را بهجای
اصلِ مفرغی
(یعنی: مصدق)
جابزنند که بهاندازهی
کافی مذبذب،
ضدکارگر و
ضدکمونیست
بود.
2ـ «بهشهادت
تمام قرائن
موجود دوران
جنبش اصلاحات سیاسی
از نوع دو
خردادی بهپایان
رسیده و جای
خود را بهجنبش
اجتماعی مدنی
ترقیخواهانه
داده است. شرط
پیشرفت و
پیروزی چنین
جنبشی بدون
تردید؛ دست
برتر یافتن
طبقهی کارگر
است. ممکن است
زنان،
معلمان،
پرستاران،
دانشجویان،
نویسندهگان و
طیف وسیع
کارمندان بهاعتبار
مباحثی همچون
کارمزدی و
فروش نیروی
کار، فقدان کمترین
سهم در مالکیت
ابزارتولید؛
ایجاد ارزش اضافه
و غیره
"کارگر" تلقی
شوند، اما حتا
کرنش بهچنین
نظریهیی نیز
از ضرورت
هژمونی
مستقیم جنبش
کارگری در متن
یک جنبش
اجتماعی
فراگیر
سوسیالیستی
بهعنوان پیششرط
پیروزی نمیکاهد».
در
این پاراگراف
که از مقالهی
«سرنوشت
اصلاحات
سیاسی ـ
اقتصادی»
نقل شده، آقای
قرهگوزلو ـدر
اوج رادیکالیسمِ
ویژهی خویشـ
بهسه نکتهی
ضمنی میپردازد
تا در حالیکه
از کارگران دلبَری
میکند، آنها
را در حذف
ریشهایترین
رابطهی وجویشان
بهتبعیت از
بورژوازی
ترغیب کند.
الف)
از 22 خرداد بهبعد
سرنوشت «اصلاحات
سیاسی» نه در
سیستمهای
انتخاباتی،
بلکه «بهشهادت
تمام قرائن
موجود» در «جنبش
اجتماعی مدنی
ترقیخواهانه»
(مثلاً در
خیابان و
کارخانه)
تعیین میشود!؟
ب) «جنبش
اصلاحات
سیاسی» بدون «دست برتر
یافتن طبقهی
کارگر» غیرممکن
است و «پیششرط
پیروزی» این
جنبش «هژمونی
مستقیم جنبش
کارگری در متن
یک جنبش اجتماعی
فراگیر
سوسیالیستی»
است!
پ)
طبقهکارگر
همان ملغمهی
فراطبقاتی و
انحلالگرانهی
«مزد و حقوقبگیران»
است که آقای
قراگوزلو را
نیز کارگر محسوب
میکند. چراکه
او در اطلاعات
سیاسیـاقتصادی
بهمدیریت
حجتالاسلام
دعایی هم
مقاله مینویسد!
ـ
از آنجاکه
آقای قرهگوزلو
صراحتاً حرفی
در مورد ماهیت
طبقاتی و تاریخی
«جنبش
اصلاحات
سیاسی» نمیزند؛
پس، مسئله بهبداهتِ
عمومی و اصلاح
نشدهی جامعه
(که بههرصورت
بورژوایی است)
واگذاشته میشود.
بدینترتیب، «هژمونی
مستقیم جنبش
کارگری در متن
یک جنبش اجتماعی
فراگیر
سوسیالیستی»
نه در پیِ
انقلاب
سوسیالیستی و
درهمشکستن
ماشین دولتی،
که بهدنبالِ
«جنبش
اصلاحات
سیاسیِ»
بورژوایی است.
الحق که شرط
پیروزی چنین
جنبشی، «دست
برتر یافتنِ»
ملغمهی مزد
و حقوقبگیران
استکه در
فعلیت سیاسی و
اصلاحگرانهشان
تنها میتوانند
جامعه را بهزیان
کارگران
اصلاح کنند.
اینگونه
احتجاجات
یادآور شاهکارِ
آقای ایرج
آذرین استکه
میخواهد وزن
طبقهکارگر
را پشت این یا
آن جناح
بورژوازی
بیندازد.
چنین بهنظر
میرسد که اگر
آقای آذرین و
شرکا یک میلیمتر
در مواضع و
اصول ابدی خود
چرخش ایجاد
کنند و بهایران
تشریف ببرند،
دنیا را همانطور
خواهند دید که
آقای قرهگوزلو
میبیند.
3ـ «از سوی
دیگر ظهور
رادیکالیسم
در شعارهای
جنبش اجتماعی
اعتراضی مردم
و عبور از سقف
مطالبات جنبش
اصلاحات
سیاسی؛ سران
این جناح را
بار دیگر بهلابیگری،
نامهنگاری؛
دعوت بهخانهنشینی،
تشکیل جبهه؟!
و سکوت و
انفعال کشیده
است. زمانی نه
چندان دور از
این تاکتیک بهعنوان
"آرامش فعال"
نام برده میشد
اما در چنین
شرایطی
ساتیاگراییسم
هندی برای
همیشه مرده
است»؟!
دراین
نقل قول که از
همان مقالهی
قبلی است،
آقای قرهگوزلو
سه حکم ـیکی
درست و دوتا
غلطـ را بههم
میآمیزد تا
گوشهای از
نظریه سیاسی
خودرا که
جانبداری
قاطع از خیزش
سبزهاست،
تدوین کند.
الف)
دیو این جنگ
قدرت که در 22
خرداد از بطری
وهمآلودِ
تقلب در
انتخابات
بیرون پرید،
بهاین سادگیها
و تا تعیین
تکلیف نهایی
بهبطری باز
نمیگردد.
ب)
در جریان
وقایع پس از
انتخابات
دهمین دورهی
ریاست جمهوری
با پدیدهای
مواجه شدهایم
که میتوان
تحت عنوان «رادیکالیسم
در شعارهای
جنبش اجتماعی
اعتراضی مردم»
از آن نام برد!
پ)
عامل اصلی این
جنگ قدرت، «ظهور رادیکالیسم
در شعارهای
جنبش اجتماعی
اعتراضی مردم
و عبور از سقف
مطالبات جنبش
اصلاحات سیاسی»
است.
بنابراین،
فشار مردم بهیک
دستگاه دولتی
میتواند
اختلاف جناحبندیهای
آن دولت را
تشدید کند!
ت)
پروسهی
انتخابات،
نتایج آن و
وقایعیکه بهتظاهرات
خیابانی
انجامید، باعث
شد (یا این
زمینه را
فراهم کرد) که
شعارهای
مردم جهتگیری
رادیکال پیدا
کند.
بنابراین،
این جهتگیری
میتواند
چنان ادامه
پیدا کند تا «جنبش
اصلاحات
سیاسیِ» را
بهسرانجام
خویش[!؟]
برساند.
ـ
اینکه جنگ
بین بلوکبندیهای
شاکلهی
جمهوری
اسلامی ـسبزها،
سیاهها و
رنگینکمانیهاـ
تا تعیین
تکلیف نهایی
پیش خواهد
رفت، منهای بررسی
دلایل آنکه
بعداً بهآن
میپردازم،
تا اندازهی
زیادی درست
است. اما
انتصاب تشدید
این جنگ به«ظهور
رادیکالیسم
در شعارهای
جنبش اجتماعی»،
هم از جنبهی
متدولوژیک و
هم بهواسطهی
مشاهدات عینی
غلط است. اگر
جوهرهی این
جنگِ قدرتْ
بورژوایی است
و موضوعیت آن
بهنحوه و
شکلِ
مناسباتی
برمیگردد که
از نظر داخلی
و بینالمللی
سودبریِ
سرمایه را
برای هریک از
طرفین (یا یکی
از آنها)
بهتر و بیشتر
تضمین میکند؛
پس، «ظهور
رادیکالیسم
در شعارهای
جنبش اجتماعی
اعتراض مردم»،
میبایست
کاهش شدت این جنگ را
درپیداشته
باشد. چراکه «ظهور
رادیکالیسم
در شعارهای
جنبش اجتماعی
اعتراض مردم»
بنا بههمان
خاصهی ریشهگرایانهاش
خواهـناخواه
بیشتر جوهرهی
سرمایه را هدف
میگیرد تا بهشکل
و جنبهی
عَرَضی آن
بپردازد.
بنابراین، یا
«ظهور
رادیکالیسم
در شعارهای
جنبش اجتماعی
اعتراض مردم»،
امری
غیرواقعی
است؛ ویا جنگِ
قدرت که قبل از
انتخابات
پنهان بود،
آشکار و تشدید
نشده است. در
نتیجه، با
توجه بهاینکه
جنگ قدرت ـبههرصورت
و دلیلیـ
وجود دارد و
روبهشدت
است، میبایست
علت آن را در
امر دیگری جز «ظهور
رادیکالیسم
در شعارهای
جنبش اجتماعی
اعتراض مردم»
پیدا کرد. بههرروی،
همانطور که
مشاهدات عینی
هم نشان میدهد،
«ظهور
رادیکالیسم
در شعارهای
جنبش اجتماعی
اعتراض مردم»
یک برآورد
ذهنی و
غیرواقعی است.
4ـ «اصلاحطلبان
برای استمرار
حضور خود در
صحنهی سیاسی
ایران ـچه در
مناصب حاکمیت
و قدرت و چه در
عرصهی عمومیـ
نیاز بهحضور
پرفشار مردم
دارند. در
واقع ناف حیات
جنبش اصلاحات
سیاسی بهطرز
عجیبی با جوشش
جنبش اجتماعی
و اعتراضی مردم
پیوند خورده
است. اصلاحطلبان
بدون تحت فشار
گذاشتن جناح
حاکم با اهرم
مردم؛ بهزودی
از صحنهی
سیاسی
اقتصادی
ایران حذف
خواهند شد. و
نقششان در
نهادهایی
مانند مجمع
تشخیص و خبرهگان
رهبری بهنقشی
تشریفاتی و
حاشیهیی تنزل
خواهد کرد»[«سرنوشت
اصلاحات
سیاسی ـ
اقتصادی»].
آقای
قراگوزلو در
اینجا بهطور
غیرمستقیم یک
تصویر آرمانی ـبا
ظرفیت بسیار
بالایی از گرایش
انقلابیـ از
«اصلاحطلبان»
و مشخصاً شخص
میرحسین
موسوی ترسیم
میکند. این
مسئله را با
دقت بیشتری
نگاه کنیم:
الف)
از یکطرف «ناف حیات
جنبش اصلاحات
سیاسی بهطرز
عجیبی با جوشش
جنبش اجتماعی
و اعتراضی مردم
پیوند خورده
است»؛ و از
طرف دیگر «ظهور
رادیکالیسم
در شعارهای
جنبش اجتماعی
اعتراض مردم»
یک امرِ واقع
و بیچون و
چراست. پس، «جنبش
اصلاحات
سیاسی» فراتر
از اینکه
مسئلهی حضور
یا عدم حضور
یک بلوکبندیِ
قدرت در
هیراشی
جمهوری
اسلامی باشد،
مسئلهی «جنبش
اجتماعی و
اعتراضی مردم»
و «ظهور
رادیکالیسم
در شعارهای»
این جنبش است.
ب)
آقای میرحسین
موسوی
صراحتاً «اعتراف»
میکند که «بهدنبالِ»
«جنبش
اصلاحات
سیاسی[ای]»
کشیده شده استکه
«ظهور
رادیکالیسم
در شعارهای
جنبش اجتماعی
اعتراض مردم»
یکی از شاخصهای
آن است. پس،
آقای موسوی از
نظر ترقیخواهی
و ظرفیت
انقلابی بهآن
نقطهای از
تحول و تکامل
رسیده است که
میتواند
دنبال چنین
جنبشی راه
بیفتد و از «اعتراف»
بهآن هم باکی
نداشته باشد!؟
ـ
حقیقتاً که
هیچیک از
سرسپردگان
دوآتشهی دوم
خردادی و نیز
سینهچاکان
موسوی چنین
حماسهسازانه
و
والاتبارانه
از اصلاحطلبان
دولتی و جناب
میرحسین بهحمایت
برنخاستهاند.
شاید هم اینچنین
بهتلمیح و
کرشمه سخن
گفتن و مفاهیم
القاییْ قالب
کردن نتیجهی
استفاده از «متدولوژی
علمی» از طرف
آقای
قراگولوست؟!
5ـ «چپ
سکتاریست...؛
صرفاً بهدلیل
چند نشانه،
نماد و شعار
مذهبی (رنگ
سبز؛ شعار
اللهاکبر و
تکیه بر سنگر
نمازجمعه) از
جنبش اجتماعی
جاری تبری میجوید
و نگاه تقلیلگرایانهی
خود را از سطح
مطالبات طیفهای
گوناگون و
متنوع خردهبورژوازی
نیز پایینتر
میکشد و مردم
معترض را مشتی
آدم فریبخوردهی
نخستوزیر
دوران جنگ و
تحت تاثیر
رسانههای
سرمایهداری
جهانی معرفی میکند».
آقای
قراگوزلو در
این نقل قول
که از مقالهی
«جنبش اجتماعی
جاری و فقر
تحلیلها»
آوردهام،
همهی کسانیکه
خیزش سبزها را
بهمثابهی
یک کنش طبقاتی
یا مجموعهی
خیزشی [نه
الزاماً همهی
شرکتکنندگان
در آن را]
ارتجاعی
ارزیابی
کردند، بهتیغ
واژهی
سکتاریسم [یعنی:
حرکت از زاویه
منافع خردهبورژوازی
در درون جنبشکارگری
و ایجاد تفرقه
در این جنبش
از زاویه منافع
پُرنوسان «طیف وسیع
اقشار» خردهبورژوازی]
میسپارد تا
در بیان امید
خویش بهاین
خیزش،
سکتاریسم خود
را نیز
بپوشاند. بههرروی،
تا آنجاکه
من اطلاع دارم
و بهویژه
تاآنجاکه به
3 بیانیهای
برمیگردد که
توسط جمعی از
کمونیستها (و
از جمله من)
امضا شد،
درهیچجا و بههیچوجه
سخنی از «مشتی
آدم فریبخوردهی»
در میان نبوده
است؛ و این
عبارت ساختهی
ذهن سکتاریست
خودِ آقای قرهگوزلوست.
منهای
بررسی
خمیرمایه
خیزش سبزها
(که در ادامه
بهآن میپردازم)،
حتی با تکیه
بهعبارات
خودِ آقای قرهگوزلو
هم میتوان
نشان داد که
این خیزش فاقد
هرگونهی
متصوری از
بارِ ترقیخواهی
است. آقای
قراگوزلو
ادعا میکند
که:
الف)
«در متن
جنبش اجتماعی
کنونی،
کارگران نه در
قالب طبقه بلکه
بهصورت
فردی در کنار
طیف وسیع
اقشار متوسط
(خردهبورژوازی)
بهخیابان
آمدهاند».
ب) «رنگ سبز؛
شعار اللهاکبر
و...» در این
خیزش «صرفاً...
چند نشانه،
نماد و شعار
مذهبی» است؛ «نماز جمعه»
به«سنگر»
انقلاب تبدیل
شده است؛ و با
چشمپوشی از
اینکه شاعر
دردانهی ما «احمد
شاملو» بهدلیل
بارِ عرفانیـفرافکنانهی
موسیقی سنتی
با آن مخالف
بود، یکی از
مطالبات
معوقهی این
خیزشْ
بزرگداشت
همین شاملوست
که هیچ ردِپایی
از مذهب در
نوشتهها و
گفتهها و
کتابهایش
پیدا نمیشود.
پ)
ارتباط
میرحسین
موسوی با این
خیزش بنا بهاعتراف
خودِ او
ارتباطی
ارگانیک است؛
چراکه این
خیزشْ او را
(که آدم زیاد
سادهای هم
نیست و 8 سال
مسؤلیت یکی از
سیاهترین
دورههای
حیات جمهوری
اسلامی را بهعهده
داشته است) «بهدنبال
و دنبالهی
خود» تبدیل
کرده است.
ـ صرفنظر
از اینکه «طبقه»
قالبی نیستکه
کارگران
همانند مذاب
در آن ریخته شوند
تا بهشکل دلخواه
ریختهگر
دربیایند؛
خیزش یا جنبشی
را تصور کنیم
که: کارگران
در مقایسه با
کلیت طبقهکارگر،
در کمیت
محدودی در آن
شرکت میکنند[«کارگران
نه در قالب
طبقه بلکه بهصورت
فردی»]؛ حضور
خردهبورژوازی
در این خیزش
وسیع است و
کارگران «در
کنار» خردهبورژواها
نقش چندانی بهعهده
ندارند[«کارگران...
در کنار طیف
وسیع اقشار
متوسط (خردهبورژوازی)»]؛
در مقابله با
یک حکومت
اسلامیـولاییـفقاهتی،
تودهایترین
شعارش «الله
اکبر» است؛
نماد سبز
خاندان
پیامبر اسلام
را که خاتمی
بهگردن
موسوی
انداخت، بهعنوان
سمبل خویش
انتخاب کرده
است؛ و
سرانجام با
موسوی ارتباطی
ارگانیک دارد
که او نیز
ازطرف دیگر ارتباط
ارگانیکتری
با شبکهی تحت
رهبری مستقیم
و غیرمستقیم
رفسنجانیـخاتمیـکروبی
دارد. آیا از
این ترکیب
نامأنوس و
نابهنجارِ
خردهبورژوایی،
ایدئولوژیک
و اسلامی،
ترقیخواهی
زاده میشود؟
پاسخِ بهاین
سؤال از سوی
هرکارگریکه
اندکی بهمنافع
طبقاتی خویش و
مارکسیسم
آشنایی داشته باشد،
منفی است؛ و
آقای
قراگوزلو که
آسمان را بهریسمان
میبافد تا
این خیزش
ارتجاعی و
شعارها و
نمادها و
رهبریِ مذهبیاش
را ترقیخواه
و انقلابی زنگآمیزی
کند، هنوز نظر
سخن مارکس و
خبر فاجعه را
نشنیده است:
«نقد مذهب،
انسان را از
[بند] فریب میرهاند،
تا بیندیشد،
تا عمل کند،
تا واقعیتاش
را همانا چون
انسانی بهخود
آمده و خرد
بازیافته
برنشاند؛ تا
برگرد خویش، و
از آنرو،
برگرد خورشید
راستین خویش
بگردد. مادام که
انسان برمحور
خویش نمیگردد،
مذهب تنها
خورشید
دورغین [یا
پندارگونهای]
است که برگِرد
انسان میگردد».
[مارکس، نقد
فلسفهی حق ـ
مقدمه].
بههرروی،
توصیه من بهآقای
قراگوزلو و
امثالهم این
استکه یکبار
دیگر بیانیه
«پیش بهسوی
تقابل
هژمونیک، طرح
یک استراتژی مشترک
چپ برای جنگ
طبقاتی» را
بخواند تا
بیهوده ورچسب
نچسباند که
کسانیکه این
خیزش را
ارتجاعی
دانستهاند، «مردم
معترض را مشتی
آدم فریبخوردهی
نخستوزیر
دوران جنگ...»
میدانند.
بحث
محوری این
بیانیه چنین
است: «از
زمان جنبش
مشروطه بهاین
سو، این اولین
بار است که
حیات سیاسی
ایران دستخوش
جنبشهایی
عظیم میشود و
جامعه وارد
دورهای از
تصمیمگیری
تاریخی میشود
و چپ در آن هیچگونه
حضور قابل
لمسی ندارد.
نه در دوران
انقلاب
مشروطه و نه
در دوران ملی
شدن صنعت نفت
و نه در دوران
انقلاب 57 چپ
چنین مهجور و
برکنار از تحولات
نبوده است. موقعیت
جهانی نیز در
هیچیک از این
دورهها بهاندازه
امروز بهزیان
چپ نبوده است.
در مقابل دو
ماشین عظیمی که
امروز در جنگ
برای تعیین
سرنوشت جامعه
ایران در
مقابل هم قرار
گرفتهاند،
ابزارهای چپ
چیزی بیش از
اسباببازیهای
کوکی کودکان
نیستند. این
ابزارها توان
تحمل کوچکترین
برخوردی با آن
ماشینهای
صلب و پر قدرت
ایدئولوژیک و
نظامی را ندارند
و در اولین
برخورد جز
خردهریزهایی
از آن باقی
نخواهد ماند.
چپ جامعه ایران
میرود که
برای دورهای
طولانی از
تاریخ این
جامعه حذف
شود. اگر بهسرعت
تدبیری برای
مقابله با این
تحول
اندیشیده
نشود، چپ
ایران ـاز
کمونیسم تا
سوسیالیسم،
از فمینیسم
رادیکال تا چپ
آنتیگلوبالیزاسیونـ
زیر بار این
تحولات له
خواهد شد. کسی
که
«الله اکبر»های
پشت بامها را
پیشروی
انقلاب
قلمداد میکند،
هنوز خبر
واقعه را
نشنیده است».
*****
برخلاف
بعضی شعارپردازیهاییکه
گاهاً در وصف
برگشت عمومی
از مذهب و
گرایش سکولارِ
جامعهی
ایران در خارج
از کشور مکتوب
میشود و علیرغم
برخی جمعهاییکه
هویتشان را
از انکار
مذهبِ پیشینِ
خویش وام میگیرند؛
تا آنجاییکه
مذهب «خورشید
دورغین [یا
پندارگونهای]
است که برگِرد
انسان میگردد»
تا او
نیندیشد، عمل
نکند، واقعیتاش
را چون انسانی
بهخود آمده و
خرد بازیافته
برننشاند و همچون
خورشید
راستین برگرد
خویش نگردد؛
جامعهی
امروز ایران
از صدر تا
ذیل، از فقیر
تا غنی، از
دولتی تا
غیردولتی و از
پوزیسیون تا
«اپوزیسیونْ»
مذهبی،
ماورائیتپندار
و خداباور
است. گرچه شکل
بروز، مناسک و
آداب و بهویژه
مناسبات این
ماورائیتپنداری
و خداباوری
بنا بهشرایط
گوناگون
طبقاتی، سیاسی
و فرهنگیْ
متفاوت است؛
اما جوهرهی
باورها و
دستگاه
مفاهیمی که
بهوساطت آن،
جهان هستی (چه
در نسبت و چه
در بیکرانگیاش)
تبیین و توضیح
میشود، نه
تنها
ماورائیتگرا
و خداباور و
توجیهگرانه
است، بلکه در
اشکال
گوناگونی از
مهدویتگرایی
و باور بهنجاتدهندهی
غایی نیز خود
مینمایاند.
گرچه
مهدویتگرایی
ـانتظارِ
ظاهراً فعال
اما توجیهگرانهی
وضعیت موجود
در ظهور نجاتدهندهی
غاییـ بهاعماق
تاریخ و فرهنگ
ایران برمیگردد
و در باورهای
زرتشت با
عنوان
سوشیانس[3] بهیک
سیستم توجیهیـتفسیری
خودبسنده
تبدیل گردید؛
اما عمدهترین
عاملیکه این
ریشههای
تاریخی و
فرهنگی را تا
بهامروز و در
قالبهای
گوناگون (و از
جمله در قالب
مهدی موعود و
امام زمان)
حیات و تداوم
بخشیده،
بازتولید مناسبات
استبداد ویژهی
ایرانی استکه
بهمنزلهی
میراثْ در ذات
مستبد
سرمایه، طبقهی
سرمایهدار و
دولت جمهوری
اسلامی (بهمثابهی
عالیترین
تشکل طبقهی
صاحبان
سرمایه) ادغام
شده است.
نظام
سرمایهداری
و طبقهی صاحب
سرمایهای که
علاوهبر
عمومیت ذات
مستبد خویش،
یک استبداد
تاریخیـفرهنگیِ
عمیق و گسترده
را بههمراه
یک سیستم
پیچیدهی
توجیهی، تفسیری
و مذهبی بهمیراث
دارد؛ بنا بهخاصهی
سرمایهدارانه،
پیشینهی
تاریخی،
تبیینِ امامزمانی
و ساختار
ولایتگونهاش
که شدت
استثمار را بهعرش
اعلا میرساند،
بدون هژمونی
همهجانبه و
انتقال جوهرهی
وارونهی ارزشی
و باورهای
خویش بههمهی
ابعاد جامعه
توان پایداری
و بقا را از
دست میدهد؛ و
در مقابل چالشهایی
که در مقابل
خود برمیانگیزاند
و بهویژه در
مقابل طبقهی
کارگری که بهیک
زندگی قرن نوزدهمی
عقب رانده شده
است، اگر
سرنگون نشود،
الزاماً ازهم
فرومیپاشد.
بقای 30 سالهی
جمهوری
اسلامی، علیرغم
بهصدا
درآمدن
هزاربارهی
ناقوس
سرنگونی و
مرگاش توسط
گروههای
مختلف اپوزیسیون
و حتی بعضی از
دولتهای
خارجی، بهجز
سرکوبگریِ
ددمنشانهاش،
نشان از چیرگی
عمیق و عمومی
هژمونیک آن در
همهی ابعاد
جامعه نیز
دارد.
اگر
در جستجوی این
چیرگی عمومی و
عمیقِ هژمونیک
بهدنبال
آداب و مناسک
مذهبی
برآییم،
جستجو را از
همان آغاز بهبیراهه
رفتهایم. پس،
با گذر از
آداب و مناسک،
باید در جستجوی
جوهرهای
باشیم که ضمن
گفتگو از
انسان،
تصویری
واژگونه،
ماورایی و
ارادهباخته
از انسان میدهد.
این تصویرِ
واژگونه و
ماورایی بهجای
اینکه در
بیرون و در
مناسک عبادت و
نیایش تبلور داشته
باشد، در درون
و در شیوهی
نگرش بهرابطهها
و رویدادها
جاری است و
اساس شیوهی
تبادل بین
افراد و گروههای
گوناگون جامعه
را سازمان میدهد
و ساختار میبخشد.
در
تبیین و توضیح
نگاه
ماورائیتگرا
بهجهان هستی
و رابطههای
واقعی که بهنظر
من در اغلب
قریب بهاتفاق
گروهبندیهای
فیالحال
موجود
اجتماعی و در
اشکال
گوناگونْ چیرگی
دارد، لازم بهتأکید
مؤکد است که
منظور از طرح
این مسئله نه
تنها بررسیِ شکل
یا عنوان
باورها و
عقاید (مانند
مسلمان، مسیحی،
بیدین،
مارکسیست و
غیره) نیست،
بلکه بههیچوجه
پای مقولهها
یا موضوعات
(البته تا آنجا
که در محاق
مقولهگی و
موضوعیت خویش
قرار دارند)
نیز در میان
نیست. مسئلهی
اساسی در طرح این
بحث (یعنی:
شیوع عمومی
ماورائیتگرایی)
جنبهی
کاربردی یا بهعبارت
دقیقتر
محتوا و جوهرهی
عملی این
باورها و
عقاید استکه
بهروشنترین
وجه ممکن در
نتایج و
اثرگذاریهای
اجتماعیاش
خودمینماید.
همین روال
عامِ عملی را
در مورد مذهب
هم باید ملحوظ
نظر داشت. اینکه
جامعهی
ایران در همهی
ابعاد و گروهبندیهای
خویشْ مذهبی
است، چنین
معنی نمیدهد
که همهی آدمها
ـمثلاًـ بهنماز
جماعت میروند
یا بهطور جدی
از آداب و
مناسک یک مذهب
رسمی یا غیررسمی
پیروی میکنند.
مسئلهی
اساسی در این
مورد ـنیزـ
جنبهی عملی و
اثرگذاری
اجتماعیِ
نگاه مذهبی بهجهان
هستی و رابطههای
واقعی استکه
بهمثابهی
خلاقیتی
باژگونه ـحتی
آنجاکه
تبارز عصیانی
هم داردـ
بازهم تثبیت
وضعیت خاصی را
توجیه و تفسیر
میکند. خیزش
سبزها نمونهی
بارزی از این
عصیانی استکه
تثبیت نظام
سرمایهداری
را آگاهانه هدف
گرفته است.
«مذهبْ
تصویرِ
باژگونهی
جهان (یعنی:
جامعهی
طبقاتی) در
برونافکنی و
ماورائیت
است، که
دستگاه تفسیر
و توجیه
مناسبات
مبتنی بر
استثمار
انسان از
انسان را ـبهعنوان
پارهی اساسی
قدرت اجتماعی
طبقات حاکمـ
برمولدین
تحمیل میکند؛
و صاحبان
وسائل تولید
را بهآرامشی
نخوتانگیز و
سرکوبگرانه
میکشاند.
مذهب «عطرِ»
فراموشیِ رنجهای
واقعی استکه
در تناقض با
حقیقت انسان،
هرروز دردناکتر
از روز پیش در
مقابل
مولدینِ
استثماره شده و
بیخبر از
حقیقت نوعی
خود قرار میگیرد.
اگر انسان [در
نوعیت خود]
«هستیِ خِرَد»
است که با
دریافت
فعلیتِ
خودآگاهانهی
نوعیت خویش،
به«خِرَد
هستی» ارتقا
مییاید. پس،
مذهب
دیالکتیک
«خِرَد» و «هستی»
را بهگونهای
معکوس بهتصویر
درمیآورد و
با قراردادن
جهانِ رنج و
استثمار برروی
«سر»های منگ و
گمگشتهی
تودههای
مولد، آنها
به«فراموشخانهی»
بعرنج و
جادویی خود میکشاند
تا حقیقت
انسانیشان
را بهسرقت
برده و
خودبیگانگیشان
را جاودان
سازد».
حقیقت این استکه «در شرایط کنونی، مذهب خلاقیت باژگونه و غیراینجهانیِ موجود ازخودبیگانهای استکه هرتلاش و کوششاش از نظمی طبقاتی بهنظمی دیگر (که ناگزیر طبقاتی بوده) راه سپرده است. مذهب تصویر آرمانی و خلاق نیمهانسانی استکه خودْ خویشتن را به«انحلال» میکشاند تا عدم دستیابی به«حلِ» قطعیِ خودبیگانگی را بهتوضیحی منفی و انکارگرایانه