این که اعتصاب می شود و آدمها حاضرند همبسته برای شرایط زندگی بهتری مبارزه کنند، نقطه عزیمت خوبی برای سیاستی است که در تحلیل نهائی نه بهبود سیستم اقتصادی حاضر، بلکه رفع آن را هدف خود قرار دهد. برای چنین چیزی نیاز به اتوپی مشخصی است که مفهوم خود را از روابط مسلط نمی تواند اتخاذ کند. اما وقتی از جانب اتحادیه ها - که خود بر اساس تجربه تاریخی شکست جنبش کارگری باید بهتر بدانند – نقطه عزیمت به عنوان هدف انتخاب می شود و به عنوان شعارهای مبارزاتی تنها مقولات اقتصادی به مقولات اخلاقی تغییر داده می شوند، جنبشهای رهائیبخش احتمالی نیز در نطفه خفه می شوند. برای کسانی که در چرخ دنده اقتصاد سرمایه داری گیر افتاده اند، چنین کمپینی که دست بر قضا ایدئولوژی "ارزش" را در مرکز خود قرار می دهد، به خود فریبی ای در باره فلاکت موجودیت بی ارزش خود آنان بدل می شود.
اوباما اعتصاب کارگران راه آهن را متوقف کرد
در حالی که در هفته گذشته جنبش رو به رشد اشغال وال استریت تیتر خبرها را به خود اختصاص داده بود، کمتر کسی متوجه شد که پرزیدنت اوباما تصمیم به منع اعتصاب سنگین کارگران راه آهن گرفت. اعتصابی که توسط حدود 25000 کارگر فراخوانده شده بود. اعتصابات کارگران راه آهن اعتصاباتی نیرومندند. آنها جریان عادی تجارت را مختل می کنند و در سالهای پایانی دهه 1880 در آغاز جنبش کارگری مؤثر واقع شده بودند.
در توضیح تصمیم خود برای ممانعت از اعتصاب پرزیدنت اوباما اظهار داشت: «تأمین جریان روان و بدون مانع سیستم باربری خطوط راه آهن منفعت ملی ماست، چرا که اخلال در این روند می تواند کسب و کار در کل کشور را تحت تأثیر قرار دهد و خساراتی نالازم بر اقتصاد شکننده ما وارد کند». تصمیم اوباما در جلوگیری از اعتصاب باید مایه راحتی خیال سرمایه گذارانی شده باشد که بسیاری از آنها با دندانهای بهم فشرده فعالیتهای اکتیویستهای جنبش «اشغال» را دنبال می کنند.
اخیرا 11 اتحادیه که 92000 کارگر راه آهن را نمایندگی می کنند وارد مذاکره با «کنفرانس کمیته ملی حمل و نقل» (ان سی سی سی NCCC) - یک گروهبندی صنعتی که اکثریت شرکتهای راه آهن را نمایندگی می کند- شده اند. با این که چهار شرکت بزرگ حمل و نقل راه آهن در سال گذشته بیش از 8.5 میلیارد دلار سود برده اند، صنعت راه آهن از کارگران می خواهد که سهم بیشتری را در پرداخت حق بیمه خود بر عهده بگیرند. کنفرانس کمیته ملی حمل و نقل که بیش از 30 شرکت راه آهن را در مذاکرات نمایندگی می کند برای پذیرش قراردادی که در آغاز سال جاری با اتحادیه متحد حمل و نقل (United Transportation Union) منعقد شده بود همه اتحادیه ها را تحت فشار قرار داده بود. در توضیح تصمیم خویش برای پذیرش این قرارداد، رهبران اتحادیه متحد در نامه ای به اعضاء خود چنین نوشتند: «تاریخا دیده شده است که اتحادیه های راه آهن بعد از رد چنین قراردادهای محتاطانه ای در موقعیتی بدتر قرار می گیرند». یازده اتحادیه دیگر تصمیم به خروج از مذاکرات و مبارزه برای قراردادی بهتر گرفتند.
در روز سوم اکتبر «انجمن برادری مهندسین و تکنیسین های لوکوموتیو» (بلت BLET) ، یکی از بزرگترین اتحادیه های کارگران راه آهن در کل کشور (دربرگیرنده 25000 کارگر) تصمیم گرفت که در صورتی که کنفرانس کمیته ملی حمل و نقل خواسته خود را در زمینه تحمیل یک قرارداد سازشکارانه پس نگیرد، از روز 7 اکتبر دست به اعتصاب زند. آنها در فراخوان این اعتصاب از همراهی «انجمن برادری کارگران سوزنبان» نیز برخوردار شدند. تعدادی از اتحادیه های دیگر نیز در حال بررسی پیوستن به اعتصاب هستند.
دنیس پی یرس رئیس «بلت» می گوید: «مایه تأسف است که در زمانی که صنعت سودهای رکوردی به دست می آورد، شرکتهای حمل و نقل به ضعف عمومی اقتصاد تکیه می کنند تا باز هم جیب سهامداران خود را بر دوش کارگران راه آهن پر تر کنند. و این شرم آور است که کارفرمایان حمل و نقل دقیقا آن دسته از کارگرانی را هدف قرار داده اند که آسیب پذیر تر هستند – کارگران مسن تر، بیمار و یا مجروح – تا بار بیشتری از امتیازات داده شده را به دوش بگیرند».
در یک بیانیه ان سی سی سی آمده است که اتحادیه ها پیشنهادی برای یک افزایش دستمزد 17 درصدی طی مدت 6 سال را رد کرده اند. اتحادیه ها در مقابل می گویند که پیشنهاد کارفرمایان افزایشی 14 درصدی را در بر می گرفت، آن هم با سودآوری رکوردآمیز خطوط راه آهن. افزایش دستمزد پیشنهادی کمتر از آن چیزی است که در دور قبلی و در جریان مذاکره برای قرارداد 5 ساله کنونی به دست آمده بود.
سه شنبه پیش اوباما وارد عمل شد تا به استناد اختیاراتی که «قانون کار راه آهن» به پرزیدنت واگذار می کند مانع اعتصاب شود. این قانونی است که روابط بین راه آهن و صنایع هوائی را تنظیم می کند. پس از سال 2007 این اولین باری بود که پرزیدنت برای پیشگیری از اعتصاب در یک بخش خصوصی وارد عمل می شد. در سال 2007 از وقوع اعتصاب در شرکت ملی مسافران راه آهن، امتراک (Amtrak) جلوگیری کرده بود.
اوباما همچنین کمیته ای متشکل از 5 نفر را انتخاب کرده است که در مدت سی روز قرارداد جدیدی را تنظیم و توصیه خواهد نمود. بعد از یک دوره 30 روزه دیگر «تأمین آرامش»، در صورتی که اتحادیه ها قرارداد جدید را نپذیرند، اجازه دست زدن به اعتصاب را خواهند داشت. اما قانون کار راه آهن به کنگره این اجازه را می دهد که خود رأسا قراردادی را تصویب و عملی کند. آخرین باری که کارگران راه آهن دست به اعتصاب زدند در سال 1991 بود که پس از یک اعتصاب 14 ساعته کنگره قانونی را تصویب کرد و پرزیدنت نیز با انتخاب هیأتی دستور به اجرای یکجانبه آن داد.
گروه ترجمه سایت جنبش کارگری
رامین جوان - این مناظره در 25 ژانویه 2003 در مجمع اجتماعی جهانی welt Sozial Forumدر پورتو آلگرهی برزیل و در حضـور 300 تن از علاقهمندان و فعالان برگزار شد. دو سخنران اصلی هر کدام بهمدت 21 دقیقه سخن گفتند و سپس 22 تن از حضار پرسشها و نظرات خود را مطرح کردند، که این یکی از بالاترین درجات مشارکت در جلسات این مجمع بود{2}.
توضیح سایت جنبش کارگری: با قدردانی از تلاش رامین جوان برای معرفی اندیشههای جدید سیاسیـاجتماعی و نیز ترجمهی مناظره بین هارمن و هارت؛ لازم بهتوضیح استکه بعضی دستکاریهای قابل تعبیر بهویرایش ادبی، پانوشتها و همچنین مؤخرهای ارزشمند بهنام «نگاهی روشنشناسانه بهمالتیتود» که میتواند بهعنوان مقالهای جداگانه نیز مطالعه شود، از عباس فرد است.
[سخنرانی] کریس هارمن
میخواهم بحث خود را با این نکته آغاز کنم که این مناظره تا چه اندازه اهمیت دارد. اکنون بیش ازسه سال است که جنبش جدیدی پیرامون جهانیسازی در سیاتل آمریکا پا بهعرصهی وجود گذاشته است. از آن زمان تاکنون پیکار بزرگی را در جنوا پشتِسر گذاشتیم، شاهد 11 سپتامبر بودیم، جنگ در افعانستان را تجربه کردیم و احتمال میدهیم که بزرگترین قدرت جهان نیروهای نظامی خودرا طی 4 یا 5 هفتهی آینده علیه یک کشور فقیر جهان سومی وارد کارزار کند. برای همهی ما کانون مبارزه علیه جنگ همین جاست.
انکشاف همین جنبش استکه این احساس را بیش از پیش در ما برمیانگیزد که تحقق دنیای دیگری نه تنها امکانپذیراست، بلکه ضروری نیز میباشد. اما این پرسش مطرح میشود که چگونه بهآن دست یابیم. چگونه نیروهایی را که لازمهی دگرگونی شرایط کنونیاند، گردهم آوریم؟
بهلحاظ تاریخی بسیاری از جنبشهای پیشین دراین مرحله استفاده از ایدههای کارل مارکس را مهم یافتند. دلیل آن ساده است. مارکس زمانی بهتحلیل چیستی نظام سرمایهداری و بهویژه چگونگی تغییر آن پرداخت که این شیوهیِ تولید̊ تازه شروع بهانکشاف دربخشهای کوچکی از اروپای غربی و ساحل شرقی آمریکای شمالی طی دهههای 1840، 1850 و 1860 کرده بود.
من فقط میخواهم بر روی این مسئله متمرکز شوم. چگونه مارکس در کانون بحث خود این شناخت را جا داد که سرمایهداری خود نیرویی میآفریند که بالقوه میتواند در تضاد با آن قرار گیرد و آن را سرنگون کند. این نیرو همان طبقهی کارگر است.
این برداشت از طبقه ی کارگر برچهار عنصر استوار است.
نخست، نیروی برانگیزندهی اصلی سرمایهداری تصرف نیرویکار مردم است ـهمان چیزی که مارکس آن را ارزش افزونه نامید- که سرمایههای فردی در رقابت با یکدیگر بهانباشت آن میپردازند؛ بهطوری که کل واقعیت این وجه تولید̊ برپایه کار بیگانه شده و کار دزدیده شدهی انسانهایی استوار است که مجبور بهفروش نیرویکار خود هستند.
دومینِ عنصر این است که پویشهای این نظام بهتمرکز نیروهایی میانجامد که برکارِ انباشت شده، دزدیده شده، و ایجاد کارگارههای بیشمار در مناطق شهریِ متراکم و شهرهای بزرگ استوار است که بهمراکز این نظام تبدیل میشوند.
سومینِ عنصر دقیقاً این نکته است که چون کارگران بهاین نحو تمرکز مییابند، ناگزیر درجریان مبارزهی خود با این نظام نه بهشیوهی فردی، بلکه بهصورت جمعی میجنگند. آنها میتوانند فردگرا باشند و با نظام مبارزه نکنند. این اتفاق همیشه میافتد. امّا هنگامی که میخواهند برای بهبود شرایط زندگی خود مبارزه کنند، باید بهپیکاری جمعی دست بزنند.
دراینجاست که آنها با طبقات زیرستم جوامع طبقاتی پیشین تفاوت پیدا میکنند. دهقانان سدههای میانه میتوانستند پیش خود چنین تصور کنند که خانوادهی دهقانی میتواند بهطور فردی زمین بیشتری بهدست آورد و شرایط خود را بهتر سازد. در دنیای امروز هنوز صدها میلیون دهقان و خرده مالک یافت میشوند که هریک تصور میکنند خانوادهشان میتواند سهم بیشتری از زمین و بازار داشته باشد، و بدینترتیب موقعیت خود را بهصورت انفرادی بهبود بخشند. اندیشهی محوری مارکس این است که کارگران چه در کارخانه و چه در سطح کل جامعه، ناگزیر بهمبارزهی جمعی هستند. یقیناً آنها همیشه بهصورت جمعی مبارزه نمیکنند. مارکس نشان داد که چگونه آنها بهمبارزهی جمعی سوق داده میشوند. شکست میخورند، پراکنده میشوند و سپس مجبور بهمبارزهی جمعی میشوند{3}.
[چهارمین] و آخرین عنصر دربرداشت مارکس این است که چون سرمایهداری بر رقابت میان سرمایههای رقیب استوار است، هرکدام از صاحبان سرمایهها همواره میکوشند تا بارآوری کار را افزایش دهد. این بهمعنای آن است که طبقهی سرمایهدار بهطبقهی استثمار شوندهای نیاز داردکه در مقایسه با طبقات تحت ستم پیشین در تاریخ، [باید] از فرهنگ بسیار بالاتری برخوردار باشد. طبقهای که بهخواندن، نوشتن و دانستن برخی از اطلاعات اساسی جهان نیاز دارد. در جهان مدرن̊ سرمایه بهطبقهی کارگری نیاز دارد که بهتکنولوژی اطلاعات (آی تی)، کامپیوتر و مانند آن ـدر سطح محدودیـ مسلط باشد.
این عناصر چهارگانه خصوصیتهای مورد اشارهی مارکس هستند. وی میگوید که این خصوصیتها در قلب [نظامِ] سرمایهداری نیرویی میآفرینند که توانایی مبارزه با این نظام را دارد. این نیرو همیشه درحال مبارزه با نظام نیست، اما توانایی مبارزه با آن را دارد.
در مقابل، هرزمان که ما دورانهایی از شکست را در مبارزات خود تجربه کردهایم، نظریهپردازانی پیدا شده و گفتهاند: نه طبقهی کارگر، که نیروی دیگری نقش محوری در مبارزه را دارد. در اواخر دههی 1970 و اوایل دههی 1980، شاهد شکستهایی در مبارزات طبقهی کارگر در سراسر جهان بودیم. شکست در شیلی؛ شکلگیری حکومتهای گوناگون سوسیال دمکرات در اروپا که با وارد کردن بازار [آزاد] در اقتصاد شروع بهدرهم شکستن نظامهای رفاه کردند؛ استقرار دیکتاتوری خونین در آرژانتین؛ و [خلاصه] یک دورهی کامل شکست در جنبش طبقهی کارگر. با شکست درهردورهای، سازمانهای کارگری پراکنده میشوند، کارگران برعلیه یکدیگر دست بهاقدام میزنند، و مردم راهحلهای انفرادی را جستجو میکنند. در چنین شرایطی تئوریهایی مطرح میشود که میگویند: طبقهی کارگر دیگر محوریت ندارد ـ سوژهی دیگری وجود دارد که باید بهآن رجوع کرد{4}.
بدینسان بود که حدود 20 سال پیش شخصی بهنام آندره گرز (Andre Groz) کتابی با عنوان «خدا حافظ طبقهی کارگر» نوشت که اینگونه ایدهها را پیش میکشید.
من فکر میکنم که در دورهی جدیدی از مبارزه در سطح بینالمللی قرار نداریم. در برخی از کشورها سطح مبارزه پیشرفتهتر است، و در برخی̊ بحران نظام شدیدتر. اما ما از موج جدیدی از مبارزات سخن میگوییم که جنبش ضدسرمایهداری و ضدجنگ بخشی از آن را تشکیل میدهد. دراین موج جدیدِ مبارزاتی، مردم درجستجوی پاسخهای جدیدی هستند.
مجموعهای از این ایدهها در کتابی بهنام امپراتوری نوشتهی مایکل هارت و تونی نگری ارائه شده است. یکی از ایدههای محوری کتاب مذکور این است که دیگر نمیتوانیم طبقهی کارگر را یک عامل تغییر بدانیم و باید بهدنبال چیز دیگری باشیم.
میخواهم این فرضیه را بهطور خلاصه دربرابر برخی اطلاعات واقعی محک بزنم و بهنتایجی برسم. یک مقالهی 15 هزار کلمهای دربارهی این موضوع نوشتهام و قصد ندارم آن را دراینجا برای شما بخوانم.
اما بحث محوری در کتاب هارت و نگری این است که طبقهی کارگر درحال ناپدید شدن است، بنا بهنظر هارت و نگری این اندیشهی قدیمی مارکس که کارگران در کارگاههای بزرگ متمرکز هستند و زمان کارشان با ساعت سنجیده میشود و زندگیشان میان زمانی که کار میکنند و زمانی که ناگزیر بهاستراحت و فراغت از کار هستند، تقسیم میشود، دیگر درست نیست.
در نقل قول طولانیای که دراینجا میآورم، استدلال اصلی آنها را میبینید. امیداورم هنگام خواندن آن شکیبایی خود را از دست ندهید.
«در دوران گذشته، مقولهی پرولتاریا برمحور و گاه بهنحو مؤثری تابع طبقهی کارگر صنعتی بود. امروز آن طبقهی کارگر تقریباً از صحنهی روزگار محو شده است. این طبقه از هستی برنیفتاده، اما از جایگاه محوریاش در اقتصاد سرمایهداری کنار گذاشته شده است».
آنها در اثبات این مدعا میگویند که در [جامعهی] سرمایهداری همه[ی افراد و گروهها] بخشی از نظام هستند؛ و بنابراین، در مبارزه برعلیه آن̊̊ همه بهیکسان نقش محوری دارند.
لازم بهطرح این استدلال است که بهلحاظ تجربی هیچگونه دلیلی برای ادعای ناپدیدی طبقهی کارگر وجود ندارد. دراینجا بهچند واقعیت میپردازم.
ما در ربع قرن گذشته شاهد تغییراتی جهانگستر در سرمایهداری بودهایم که نباید ما را شگفتزده کند. کل تاریخ سرمایهداری آکنده از تغییراتی است که طی آن قلمروهای تازهای از تولید پدیدار و حوزههای قدیمی ناپدید شدهاند. این فرآشد̊ همیشه پیشرفت سرمایهداری را در سوق دادن مردم بهمحلهای جدیدِ کار و نیز در سطحی بالاتر از دوران گذشته شکل داده است. این امر دقیقاً در مورد دورهی کنونی نیز صدق میکند.
هرچند از ناپدید شدن طبقهی کارگر سنتی در تولید صنعتی، معادن و از این قبیل سخن میگوییم، اما واقعیت غیر از این است. فقط میخواهم ارقامی را دربارهی کشوری که هنوز بزرگترین اقتصاد جهان را دارد، یعنی آمریکا ارائه کنم. در پایان دههی 1970 با طرح موضوع «صنعتزدایی» ترس و وحشت در آمریکا بالا گرفت. اما در1988 شمار کسانی که در ایالات متحده در بخش صنعت کار میکردند، تقریباً 20 درصد بالاتر از 1974، 50 درصد بیشتر از 1950 و تقریباً 4 برابر سطح 1900 بود. همین رشد دائمی در شمار کارگران صنایع قدیمی -معدن، تولید صنعتی و از این قبیلـ دیده میشود. درست است که کل تعداد شاغلین در اقتصاد کشور سریعتر از این رشد کرد، اما رشد شمار مطلق طبقهی کارگر صنعتیِ سنتی ـبهقول اسپانیاییها: اُبرهرُس ((obreros در مقابل جادرُس (Lrabajadores)- تا آغاز رکودی که دو سال پیش آغاز شد، همچنان ادامه یافت. اگر طبقهی کارگر صنعتی ژاپن را نمونه بیاوریم، خواهیم دید که در نیم قرن گذشته رشد عظیمی داشته است. من آمار سه یا چهار سال پیش را در اختیار ندارم، اما در 1988 شمار آن بیشتر از 1970 و در 1970 بسیار بیشتر از 1950 بود.
درست است که این تصویر در مورد برخی کشورهای اروپایی اندکی متفاوت است. بهعنوان نمونه، شمار کارگران شاغل در صنایع تولیدی در انگلستان، طی سه دورهی اخیرِ رکود اقتصادی نصف شده است. تعداد افراد شاغل در صنایع تولیدی فرانسه حدود یک سوم و در ایتالیا 20 درصد کاهش یافته است. اما کاهش 20 درصدی بهمعنای ناپدید شدن این طبقه نیست. رشد دائمی تعداد افراد شاغل در صنایع «سنتی» جهانگیر است{5}.
اما بهموازات این روند، شمار افراد شاغل مزدبگیر افزایش زیادی یافته است. یکبار دیگر میخواهم آماری را دربارهی کشورهای پیشرفتهی صنعتی بدهم، زیرا نشانههایی از این روند عمومی بهدست میدهد.
دراینجا هارت و نگری رشد فراوانی را برای آنچه شغل خدماتی مینامند، قائل هستند و چنین نشان میدهند که شغل خدماتی تمام آن چیزی است که شغل «اطلاعاتی» است؛ یعنی: شغلی که با پردازش اطلاعات سرو کار دارد.
اما واقعیت شغل خدماتی بسیار متفاوت است. مردم مقولههای صنعت خدمات را با مقولههای کار یدی و کار یقهسفید اشتباه میگیرند{6}. اما بخش خدمات همیشه گروههای بسیار بزرگی از کارگران یدی را دربرمیگیرد. کارگران بارانداز کارگران خدماتیاند. کارگران اتوبوسرانی کارگران خدماتیاند. رانندگان قطار کارگران خدماتیاند. در ایالات متحده 103 میلیون نفر در بخش خدمات کار میکنند. درست نیست که همهی اینها را کارگران بخش «اطلاعاتی» که نوعی مقولهی جدید است، قلمداد کنیم. 18 میلیون نفر در مشاغلی کار میکنند که قطعاً با دستهایشان سروکار دارند. کسانی که قفسههای فروشگاهها را میچینند و غیره. 18 میلیون نفر دیگر در کارهای معمول دفتری مشغولاند، کارهای وحشتناکی که از بسیاری جهات از مشاغل یدی قابل تفکیک نیست؛ مانند: ماشیننویسی، بایگانی و غیره. 6 میلیون و 750 هزار نفر دستیار فروشاند و در بخش کنترل خروجی فروشگاهها کار میکنند. گروههای کارگری وسیعی وجود دارند که کارشان مانند کار یدیِ سنتی یکنواخت، کسل کننده، خستگیآور و تباهکنندهی زندگی است. رقمی نزدیک به 42 میلیون نفر رویهمرفته در چنین مشاغلی در ایالات متحده کار میکنند.
با افزودن این 42 میلیون و 30 میلیون شغل در بخش قدیمی صنایع تولیدی و مانند آن بهارقام بالا، بهرقمی میرسیم که نشان میدهد طبقهی کارگر نه فقط درحال ناپدید شدن نیست، بلکه هنوز اکثریت جمعیت ایالات متحده را تشکیل میدهد.
اگر بهاین موضوع̊ جریان تغییرات دیگری را (که پیش از این فقط در صنایع تولیدی یا معادن وجود داشت) اضافه کنیم (یعنی: جریانی که مشاغلی مانند آموزش را نیز بیش از پیش تابع نظامهای پرداخت براساس نتیجهی کار، نظارت مدیریت، و ارزیابی روشها ـکه امروزه در بریتانیا تا سطح دانشگاه نیز گسترش یافته استـ میکند)، با دگرگونی عمدهای روبرو میشویم که شمار هرچه بیشتری از مردم را بهمشاغل سَبک قدیم میکشاند. وقتی از مشاغل اطلاعاتی صحبت میشود، بیشتر وسوسه میشوم تا از شغلهای مکدونالدی و حتی آموزش یک شغل مکدونالدی بهعنوان بخشی از یک خط تولید، سخن بگویم.
سخن گفتن از «فوردیسم» بسیار مشکلآفرین است؛ مرحلهای از تولیـد انبوه که جای خود را به«پسافوردیسم» میدهد که در آن تولید انبوه بهپایان راه خود میرسد. از نظر من آنچه درحال وقوع است، جهانی شدن فوردیسم است. کسی که برای مکدونالد کار میکند، در یک مؤسسهی فوردیستی شاغل است که همهچیز در آن درجهبندی و زمانبندی شده است و زیر سیطرهی روشها و رویههایی قرار دارد که پیشتر مشخصهی صنعت بود.
یک چیز دیگر نیز باید گفته شود. اغلب ادعا میشود که دراین مشاغل امنیت شغلی وجود ندارد. هارت و نگری میگویند همهی این مشاغل میتوانند یک شَبه نابود شوند. دراینجا باید مراقب باشیم . درهمهجا، کسانی که کارگران را استخدام میکنند، میخواهند احساس عدم امنیت شغلی را در میان کارگران بهوجود بیاورند تا توانایی آنها را برای مبارزهی متقابل درهم بشکنند؛ و تا اینجا طی 20-30 سال گذشته شاهد افزایش عدم امنیت شغلی بودهایم. اما این نیز درست است که هرجا که سرمایهداری بهبهرهکشی از کارگران میپردازد، بهدرجهای از تعهد نیروی کار و ثبات نیروی کار احتیاج دارد. بنابراین، میبینیم که 18 درصد مشاغل در اروپا امنیت شغلی ندارند؛ و 82 درصد کمابیش مشاغلی ثابت محسوب میشوند. میانگین زمان ماندن در یک شغل در انگلستان بهمیزان همان 10 سال پیش است. این نکتهی مهمی است؛ زیرا فکر مشاغل فاقد امنیت شغلی در انگلستان مورد بهرهبرداری دولت جدید نئولیبرال قرار میگیرد تا بگوید هیچکس امنیت شغلی ندارد. و بنابراین، شما [نیز] نمیتوانید از شغل خودتان دفاع کنید. برای ما درک این مسئله مهم است که [اولاً] عدم امنیت شغلی وجود دارد؛ و [دوماً] کوشش میشود تا احساس عدم امنیت شغلی را درمیان کارگران بهوجود بیاورند. اما درهمان حال، نیرویکار ثابتی نیز بهچشم میخورد که توانایی مبارزهی متقابل را دارد.
من تا اینجا دربارهی اوضاع مراکز سرمایهداری یعنی کشورهای صنعتی پیشرفته صحبت کردهام. اکنون میخواهم بهطور خلاصه اوضاع بقیه کشورهای جهان را بررسی کنم.
آخرین ریز ارقام مربوط بهترکیب نیرویکار جهان در 1995 را دیون فیلمر درهمهی موارد برای بانک جهانی تهیه کرده است. ارقام او نشان میدهد که حدود یک سوم مردم مزدبگیرند و نزدیک بهنیمی از آنها هنوز روی زمین اشتغال دارند.
اما اگر بهتجزیه و تحلیل بیشترِ این مقولات بپردازیم، درمییابیم که امروزه در بیشتر کشورهای واپسمانده حدود نیمی از مردمی که روی زمین برای خود کار میکنند تااندازهای بهکار مزدوری نیز وابستهاند. بنابراین حدود یک سوم از نیرویکار [موجود در] جهان برای بقای خود̊ درگیرِ مناسبات تولیدی سرمایهداری کلاسیک است و کاملاً بهکارِ مزدوری وابسته؛ حدود یک سوم خود-اشتغال است که عمدتاً دهقانان ساکن روستاها هستند؛ و یک سوم دیگر، بخشی از زمان را برای سرمایه و بخشی دیگر را برای خودشان کار میکنند و بهنحو فزآیندهای زیر کنترل شرکتهای تجاری چند ملیّتی، فروشگاههای زنجیرهای و از این قبیل قرار میگیرند.
دو روندِ همزمان̊ بهمرور این تصویر را تغییر میدهد.
نخست̊ شهری شدن گستردهی جهان است. در سال 1975، 37 درصد جمعیت جهان در شهرها زندگی میکردند؛ در سال 1995، 45 درصد؛ و برآوردها حاکی اسـت که اگر این روند تا 15 سال دیگر ادامه یابد، نیمی از جمعیت کشورهای واپسمانده درشهرها زندگی خواهند کرد. این امر بهمعنای شهری شدن وسیع مردم جهان است.
در این چارچوب روند دیگری جریان دارد که طی آن مردمی که پیشتر روی زمین کار میکردند، اکنون ناگزیر بهیافتن کار در شهرها هستند. اما این دگرگونی بهمعنای آن نیست که با رشد خودکار نیرویکارِ دائمی روبرو هستیم.
نیرویکار دائمی در بیشتر بخشهای جهان رشد اندکی داشته و همراه با آن نیرویکار موقتی دستخوش رشد بالایی بوده است؛ یعنی کسانی که با ضعیفترین شیوههای خودـاشتغالی سرمیکنند (مانند کبریت فروشی، بندکفش فروشی، تاکسیرانی و بعضاً تن فروشی). درکنار آنها کسانی هستند که میکوشند کار خودرا بهطور موقتی بفروشند.
اما بهاستثنای بخشهایی از آفریقا، قشر استخدامیِ نیرویکار روبه نابودی نیست و روشهای کلاسیک کنترل سرمایهداری هنوز پابرجاست. حتی اگر برزیل را درنظر بگیریم، مشاهده میکنیم که در دههی 1980 رشد اندکی در نیرویکار دائمی حاصل شد، که در اوایل دههی 1990 واپس نشست؛ اما در اواسط این دهه رشد آن دوباره آغاز شد و درحال حاضر نیز احتمالاً با رکود روبروست. میان رشد نیرویکار موقتی و رشد نیرویکار دائمی کنش متقابلی وجود دارد. نیروی کار دائمی درحال ناپدید شدن نیست.
[با همهی این احوال، اصولاً] این بحث ها چه اهمیتی دارند؟
آخرین چیزی که میخواهم در بارهی آن صحبت کنم، سیاستهای موجود است.
بیایید بهکانون برداشت مارکس بازگردیم: آن کارگرانیکه درکارخانه های بزرگ متمرکزشدهاند، زیر نگاه مدیران̊ تابعِ زمانسنجیاند و در معرض فشارهایی هستند که نظام برای بهانظباط کشیدنشان بهطور پیوسته اعمال میکند. اما در همان حال، هنگامی که مبارزهشان نظام را بهلرزه درمیآورد (اما نه فقط برای بهلرزه درآوردن نظام) توانمند هستند. آنها توانایی متشکل کردن خود را دارند، زیرا باهم مجمتمعاند. علاوه براینکه آگاهی فرهنگی میتواند این کارگران را بهنیرویی تبدیل کند که توانایی تغییر نظام را داشته باشند؛ اما فرهنگِ خودِ سرمایهداری استکه آنها را بهمتشکل شدن وادار میکند. [بههرروی]، وقتی کارگران بهحرکت درآیند، حرکت آنها جمعی خواهد بود. وقتی ما از تصویر جهان امروز صحبت میکنیم، باید از انواع جنبشهایی که در آن شکل گرفتهاند، سخن بگوییم. بحران سرمایهداری همهگونه فشار [لازم] برای شورش و انقلاب را ایجاد میکند. اما همهی این مبارزات̊ جمعی نیستند و همه بهمبارزهای در یک جهت واحد [نیز] نمیانجامند.
نِگرهی مولتیتود که هارت و نگری مطرح میکنند، براین استکه همهی اشکال گوناگون مبارزه ـدرهرجاـ ارزش و اهمیت یکسانی دارند.
دو چیز را باید یادآوری کنیم: نخست، کل تاریخ شورشهای دهقانی یا تهیدستان شهری است که درکارخانهها کار نمیکنند. اینها بهخیابان میریزند؛ و سپس بهزاغهها یا مزارع خود پسرانده میشوند و شورش ـسرانجامـ ازهم میپاشد. تاریخ مبارزات کارگران حاکی از این است که وقتی کارگران مبارزه میکنند و بهپیروزی میرسند، سازمانهای جمعی ایجاد میکنند که در طول زمان تداوم مییابند و یک هژمونی متقابل و سلاحی علیه کل نظام سرمایهداری را میآفرینند.
دومین موضوعیکه باید دربارهی مفهوم مولتیتود گفت این است که همهی مولتیتود [یا انبوه بسیارگونه] مترقی نیستند. در این مورد فقط بهنمونهی هند اشاره میکنم.
در 1983، یک اعتصاب عمومی در صنعت نساجی، بمبئی را بهلرزه درآورد. این احتمالاً بزرگترین اعتصابی بود که تا آن زمان جهان تجربه کرده بود، اعتصابی که 12 ماه بهدرازا کشید و یک میلیون کارگر در آن شرکت کردند. دراین دروهی زمانی ایدههای جمعی برتودهی تهیدستان شهری شاغل یا بیکار در منطقهی بمبئی چیره بود. اعتصاب شکست خورد و بهدنبال آن یک سازمان فاشیستی بهنام شیوسنا که نفرت کاستهای میانی را علیه دونپایهترین اقشار ـدالتیس (غیرقابل لمسها، یا نجسها)ـ و هندوها علیه مسلمانان برمیانگیخت بر بمبئی مسلط شد و در میان تهیدستان و خودِ شاغلها و مانند آنها ریشه دواند. در همان شهر، همان مولتیتود مقهورِ سرمایه که زندگیشان را نظام بهباد داده بود، میتوانستند یکی از این دو جهتگیری را انتخاب کنند: مبارزه جمعی یا مبارزه انفرادی. مبارزهی جمعی سرکوب شد و مبارزه انفرادی اهمیت یافت.
اگر دربارهی مولتیتود صحبت میکنیم [از دو حالت خارج نیست]، یا باید مولتیتودِ پیشرویی داشته باشیم که بهواسطهی جایگاه ریشهدارش در نظام سرمایهداری بهطرف چالش با این نظام سوق داده میشود؛ یا با یک مولتیتود ارتجاعی سروکار خواهیم داشت.
نمونهی دیگر آرژانتین است. سیزده ماه پیش شاهد خروش شگفتانگیز جمعیت در خیابانهای بوئنوس آیرس بودیم و دیدیم که مولتیتود دولت را ساقط کرد. اما آنچه این مولتیتود از انجام آن ناتوان ماند، شکل دادن نوعی بدیل بود که بتواند از تداوم بحران سرمایهداری آرژانتین جلوگیری کند. کانون اصلی مبارزه در آرژانتین، یعنی طبقهی کارگر متشکل درکارخانهها، توسط دیوانسالاری اتحادیههای کارگری از ورود بهمبارزه بازماند. تا زمانی که طبقهی کارگر متشکل که درکارخانههاست و دارای سنت مبارزهی جمعی است، بهصحنه نیاید، مبارزه درآرژانتین همچنان با بنبست روبروست.
آخرین موردی که میخواهم از آن سخن بگویم، ونزوئلا است. ما شاهد یک مبارزهی حماسی هستیم که طی پنج هفتهی اخیر در آن کشور جریان داشته است. این مبارزهای بین ثروتمندان و تهیدستان است. ثروتمندان مورد حمایت ایالات متحده هستند و تهیدستان نیز در حمایت از چاوز بهخیابانها میآیند. اما باید گفت که تظاهرات بهطرفداری از ثروتمندان و تظاهرات در حمایت از تهیدستان کمابیش کمیت یکسانی دارد، هرچند برخی میگویند که شمار تظاهرکنندگان طرفدار چاوز اخیراً کمی افزایش یافته است. وقتی که صرفاً از مولتیتود سخن میگوییم، این میتواند هم مولتیتود متمایل بهچپ و هم مولتیتود متمایل بهراست را شامل شود. باید پرسید: نیروی محرکهای که آن را پیش میراند و تداوم میبخشد کدام است. مادام که از مردمی صحبت نمیکنیم که تجربهشان در نظام سرمایهداری آنها را ناگزیر بهاقدامی جمعی و ارائهی بدیلی جمعی میکند، نمیتوان از تغییر واقعی در نظام سخن گفت.
[سحنرانی] مایکل هارت
کریس [هارمن] با سخنانش مرا تحت تأثیر قرارداد. از آن دسته افرادی نیستم که پیوسته از مارکس نقل قول میآورند. معمولاً میگویم نگذاریم از مارکس چهرهای کلیسایی ساخته شود و نوشتههای او را انجیل بدانیم. از مارکس، از دیگران و از خودمان بیاموزیم.
اما کریس مرا تحت تأثیر قرار داد. استدلالهای وی درحقیقت علیه مارکسیسم است. بنابراین ممکن است من نیز بهآنها رجوع کنم.
پس اجازه دهید بحثم را با اشاره بهیک جعل آغاز کنم. بهنظر میرسد که این تخصص بعضیهاست که از کتاب ما نکتهای را نقل قول میکنند و سپس عامدانه آن را بد تعبیر میکنند. اما خوشبختانه بسیاری از شما کتاب ما را خواندهاید و میدانید که مطلب ازچه قرار است.
نکتهای را که کریس نقل کرد، حاکی از آن نیست که طبقهی کارگرصنعتی ناپدید شده است. آنچه وی خواند این بود که «طبقهی کارگر صنعتی جایگاه ممتازش را ازدست داده است». اجازه میخواهم توضیح بدهم که منظورم از این عبارت چیست تا بتوانم موضوع را روشن کنم. من با آمارهای جالبی که ارائه شد، موافقم. اما پرسش این است: جایگاه هژمونیک درون کار چیست؟ بهبیان دیگر، در اقتصاد سرمایهداری یک نوع کار، یک شکل از کار و یک بخش از کار است که بهشیوه ای هژمونیک نسبت بهدیگر بخشها عمل میکند.
حال بهخاطر آوریم که درعصر مارکس آنچه وی گفت این بود که طبقهی کارگر صنعتی بر دیگر اشکال کار هژمونی اعمال میکند، و این بهلحاظ برتری کمی آن نبود. زمانی که مارکس این مطلب را مینوشت، طبقهی کارگر صنعتی در انگلستان بسیار کمشمار بود و در جهان ـبهطورکلیـ بسیار کمشمارتر. بیشتر کارگران در بخش کشاورزی، معدن و تولید ابتدایی کار میکردند. طبقهی کارگر صنعتی بردیگر بخشها هژمونی اعمال میکرد. این عبارت چه معنایی دارد؟ یعنی این که قدرت داشت تا سایر اشکال کار را دگرگون سازد. سایر اشکال کار باید بیشتر شبیه آن میشدند. کار کشاورزی باید صنعتی میشد. معدن همچنین، و دست آخر خودِ جامعه نیز باید صنعتی میشد. و این هژمونی کار صنعتی برسایر اشکال کار است{7}.
ما این را نه بهلحاظ کمی بلکه از نظر کیفی میگوییم، چراکه آن بخش اقتصادی در زمان مارکس بسیار کوچک بود.
آنچه من و تونی (نگری) از دیدگاهی مارکسیستی میگوییم این است که ما امروزه از هژمونی کار صنعتی بههژمونی آنچه کارغیرمادی مینامیم، گذر کردهایم؛ که طیف وسیعی از فعالیتها را دربرمیگیرد و تولیداتشان همه غیرمادی است. کار مادی است، اما محصولی غیرمادی مثل اثر یا احساس تولید میکند. میتوان گفت که کارگران بخش غذاهای حاضری [که نیازی بهپختن ندارد] نه تنها محصولی مادی بلکه یک اثر را نیز تولید میکنند. خدمت کردن با لبخند که حسی از رفاه ایجاد میکند. ما میگوییم این یک جور کار غیرمادی است. همچنین تولید تصویر، تولید فکر و تولید دانش در تمام بخشهای اقتصاد و در کلیه سطوح بالا و پائین آن جریان دارد. اما همانطور که کریس بهدرستی گفت، کمیت نیست که براقتصاد جهان فرمان میراند. مطلقاً خیر. این نیرو بهلحاظ کمی ناچیز اســت و با این حال برعرصههای کار هژمونی اعمال میکند. بنابراین، کریس دقیقاً از همان فراز نقل قول میکند -که من از آن خوشوقتمـ که ما نه از ناپدید شدن طبقهی کارگر، بلکه ازجاکن شدن آن از موضع ممتازش سخن میگوییم{8}.
آنچه این هژمونی قطعاً انجام میدهد، تعریف تقسیم جهانی کار است. برخی انواع غیرمادی کار در مناطق جغرافیایی معینی از جهان̊ منزوی شدهاند و تشخیص تفاوتهای آنها مهم است. در برخی مکانها کار صنعتی انباشت میشود و در مناطق دیگر کار کشاورزی، و بین انواع مختلف کار تفاوت و سلسلهمراتبی قطعی وجود دارد{9}.
اکنون اجازه میخواهم که دربارهی طبقهی کارگر صحبت کنم. کریس بر اولویت طبقهی کارگر صنعتی بهمثابهی یک نیروی سازمانی و لزوم اعمال هژمونی سیاسی آن بردیگر اشکال کار تأکید میکند.
اینطور بهنظر میرسد که مفهوم طبقهی کارگر بهیک مفهوم محدود و رسـتهای تبدیل شده است (نباید اینگونه باشد، اما در زبان ما اینگونه شده است). اجازه بدهید دربارهی برخی از محدودیتها صحبت کنیم که در زبان رایجمان درک ما را از مفهوم طبقهی کارگر شکل داده است. کریس بهطور مفصل براین موضوع تأکید کرده که مفهوم طبقهی کارگر برای ما بهمعنای طبقهی کارگر صنعتی است.
چه کسی یا کسانی با این تعریف حذف میشوند؟ مسلماً کار غیردستمزدی از آن کنار گذاشته میشود. مطابق این تعریف، کارِ خانگی بدون دستمزدِ زنان جزیی از کار طبقهی کارگر تلقی نمیشود. آنها از این طبقه حذف میشوند. بهگفتهی کریس مبارزهی آنها اهمیتی ندارد یا این که تشخیصناپذیر و غیرقابل استفاده است و آنها باید زیرسایهی طبقهی کارگر متحد شوند.
تهیدستان و بیکاران نیز از این جرگه حذف میشوند. آنها بخشی از طبقهی کارگر نیستند. ممکن است بهتهدیدی علیه طبقهی کارگر تبدیل شوند[که در چنین صورتی] باید از جنبش سیاسی برکنار نگه داشته شوند. نوشتههای خود مارکس دربارهی لومپن پرولتاریا-که بهنظر من از جوانب ناخوشایند نوشتههای مارکس استـ با دیدگاه کریس همسان است.
بنابراین، نیرویکارِ خانگیِ [مزد] پرداخت نشده و تهیدستان از این مقوله حذف میشوند. دهقانان نیز کنار گذاشته میشوند. در اندیشهی مارکسیستی و سوسیالیستی این مسئله از یک سنت پایدار برخوردار است که از بسیاری جهات یک سنت نامیمون است. ادعای مارکس و انگلس درقرن 19 این بود که دهقانان و طبقهی کارگر صنعتی شرایط کاری مشترکی ندارند و نمیتوانند از نظر سیاسی باهم متحد شوند. وی میگفت دهقانان بهدلیل ارتباط ناپذیری و پراکندگی نمیتوانند بهلحاظ سیاسی متحد شوند و عمل کنند. دهقانان در بهترین حالت ـو این سنت بسیار بدی است که بردوش ما سنگینی میکند- میتوانند با هدایت طبقهی کارگر صنعتی وارد عمل شوند.
این مفهوم از طبقهی کارگر̊ کارگران کشاورزی را نیز کنار میگذارد. این حذف دیگری است که میخواهم بهآن اشاره کنم{10}.
آنچه کریس گفت ـو سخن او ادامهی یک سنت است و من میخواهم علیه این سنت استدلال کنمـ این است که مبارزهی کسانی که از صفوف طبقهی کارگر حذف شدهاند، باید تابع مبارزات طبقهی کارگر باشد. یک سنت طولانی پشت این نظر قراردارد.
اما امروزه ما شاهد جنبشهایی هستم که دقیقاً این تفکر را بهچالش میگیرند. بهترین نمونهها از نظر من جنبش زاپاتیستا، سینتیهراو و پیکهتهروها هستند، که نه فقط بهآن سنت تقسیم سیاسی معترضاند، بلکه فایدهی سازماندهی در عرض چنان تقسیمبندی و بیاعتنایی بهآن تقسیمبندی را ضمن توجه بهبسط ایدهی آن، بهنمایش میگذارند. مفهوم مولتیتود تلاشی است برای بازاندیشی امروزی مفهوم پرولتاریا بهجای مفهوم طبقهی کارگر. طبقهی کارگر بهیک مفهوم حذفی تبدیل شده است، حال آنکه پرولتاریا، دستکم در بیان اصیل آن، بهمعنای کسانی است که در استخدام سرمایه هستند، کسانی که در کارخانهها کار میکنند . لذا چنین بسطی از مفهوم پرولتاریا همان چیزی است که ما سعی در انطباق آن با مفهوم مولتیتود داریم.
این امر بهمنزلهی نقد رادیکال شیوهی رستهای است که بیشتر اتحادیههای کارگری امروز حول آن شکل گرفتهاند. نقد ما حمله بهعملکرد رستهای اتحادیههای کارگری و بسط امر بسیج سیاسی آنهایی است که بیرون از بخشهای ممتاز طبقهی کارگر قراردارند، که بهواقع از بسیاری لحاظ ممتازند{11}.
دراینجا میخواهم مفهوم فلسفیتری از مولتیتود ارائه کنم که فکر میکنم دراین موقعیت مفید باشد.
همچنان که گفتم، تونی و من مولتیتود را بهعنوان مفهومی طبقاتی و روشی برای ملاحظهی طبقه و مصارف سیاسی آن میبینیم. مردم عموماً دو برداشت را از مفهوم طبقه میپذیرند. یکی که معمولاً با کار خودِ مارکس ارتباط دارد و ما آن را بهعنوان مدل واحدی از طبقه میانگاریم. این مفهوم در کار مارکس ریشه دارد و بهزمانی باز می گردد که وی پیوسته از گرایش جامعهی سرمایهداری بهکاهش تفاوتهای طبقاتی تا رسیدن بهیک مدل دو طبقهای سرمایهداری سخن میگفت، طبقهی کسانی که چیزی جز نیرویکار خود برای فروش ندارند یا همان پرولتاریا، و طبقهی سرمایه دار. بنابراین، مارکس از تقلیل جامعه بهدو طبقه یا مدل واحد میگوید، که یکی از آنها نیرویکار را تشکیل میدهد.
ما بهطور سنتی مفهوم دیگری از طبقه نیز داریم که در اندیشههای گوناگون آکادمیک و روشنفکری رواج دارد و بهعنوان مدل لیبرالی درنظر گرفته میشود که مجموعهای از طبقات را دربرمیگیرد. این مدل لیبرال میگوید که فقط یک طبقهبندی از کار وجود ندارد، بلکه مجموعهای از طبقات در جامعه وجود دارند که هیچیک برتر از دیگری نیست. این همان مدل لیبرال کثرتگرایانهای است که درتضاد با مدل واحد مارکس قراردارد.
بهنظر من هردو برداشت از طبقه درست است. ما باید نیرویکار را هم در ارتباط با مدل واحد مارکس و هم در ارتباط با مدل کثرتگرای طبقات درنظر بگیریم.
اگر آثار مارکس را در نظر بگیریم، بهویژه درنوشتههای تاریخیاش، درمییابیم که وی از طبقات گوناگون زیادی صحبت میکند. در «هیجدهم برومرلوئی بناپارت»، از طبقات متعدد سرمایه سخن میگوید. در این کتاب وی فقط از یک طبقهی واحد کارگران و یک طبقهی واحد سرمایه صحبت نمیکند{12}.
آنچه دراینجا مطرح است، این است که مدل واحد مارکس از کار را میتوان یک گرایش -طبقات بسیاری وجود دارند، اما گرایش [این طبقات] بهسمت یک طبقهی واحد از کارگران استـ یا یک رویکرد دید که مارکس بهطبقهای واحد چون پروژهای سیاسی مینگریست. امروزه موضوع این نیست که یک طبقهی واحد از کارگران وجود دارد، بلکه این امر میتواند پروژهی سیاسی ما برای خلق تودهای از کارگران و بهرسمیت شناختن آن توده از لحاظ سیاسی باشد. فکر میکنم این همان روشی است که ما برای درک اصطلاح مولتیتود بهکار بردهایم.
نکته این نیست که دو طرز تفکر دراین باره وجود دارد: یا یک طبقهی کارگران یا کثرت بهمعنای لیبرال آن. نکته این نیست که یک مبارزه یا چند نوع مبارزه وجود دارد. بهجای اینها ـو این چیزی است که اصطلاح مولتیتود میکوشد بهآن بپردازدـ ما باید اشتراکات بالقوه طبقات گوناگون کار و نیز اشتراکات بالقوهی مبارزات را درک کنیم. آنها متفاوت باقی میمانند. اما اشتراکاتشان را نیز تشخیص میدهند.
اجازه بدهید یک نکتهی دیگر و حتی فلسفیتر را مطرح کنم و توضیح بدهم که ما [پدیدهی] مولتیتود را در تاریخ مفاهیم فلسفی اروپا چگونه میبینیم. اجازه بدهید چند مقایسه کنم و سپس میکوشم تا معنای آن را از لحاظ سازمان سیاسی باز کنم.
نخست، باید بین مفهوم مولتیتود و مفهوم مردم تفاوت بگذاریم. منظور ما این است که مفهوم مردم بهطور سنتی در فلسفهی سیاسی بهعنوان یک مفهوم استفاده میشود. بهعبارت دیگر، مفهوم مردم امر واحدی است که از جمعیت منتزع میشود، و منظور از واحد اینهمانی است. هویت ملّی ذیل این مقوله قرار میگیرد.
مفهوم مولتیتود همیشه از نظر ذهنی متفاوت است. مولتیتود یک مفهوم کثرتگرایانه است. تفاوت میان مردم و مولتیتود در همین موضوع است. مردم یکی است و مولتیتود بسیار.
متمایز کردن مولتیتود و مجموعهای از مفاهیم دیگر ـتودهی مردم، جمعیت، عوامالناسـ مهم است و همهی این کثرتها̊ اجتماعی و [نیز] چندگانه هستند، اما غیرفعالاند و نمیتوانند بهطور مستقل عمل کنند. عوام و تودهی مردم نه فقط قابل هدایتاند که باید هدایت شوند. وجود یک نیروی خارجی دراینجا ضرورت مییابد. در مقابل، مولتیتود بنا بهابتکار خود عمل میکند و میتواند بهنام خود وارد عمل شود و از رهبری شدن تن میزند.
از نظر من، تعریف مولتیتود ناظر برکثرتی اجتماعی است که میتواند بهطور مشترک عمل کند. مولتیتود میتواند فعال باشد؛ و لذا با وجود تفاوتهای گوناگون، همراه باهم و بهطور مشترک عمل کند.
اگر این اظهارنظر بیش از حد فلسفی است، اجازه بدهید مثالی بزنم: بهنظر میرسد که در محیط آمریکای شمالی ما وارث دو مدل سازمان از دهههای 1960، 70 و80 هستیم . این مدلها حذفی تلقی میشدند. یک مدل یکپارچه و واحد داریم، مدل حذفیای که در آن جنبشها زیر یک رهبری واحد عمل میکنند. جنبشهای زیادی میتوانند وجود داشته باشند، اما آنها زیر یک رهبری واحد فعالیت میکنند.
درمقابل، ما با امتناعی نسبت بهاین مدل یکپارچه نیز روبرو بودیم که برافتراق و آتونومی آنها تأکید میکردند. درآمریکای شمالی جنبشهای فمینیستی، نژادی و همجنسگرایان با این مدل مفهومی، یعنی امتناع از سازماندهی مرکزی و یکپارچه همخوانی داشتند. چنین بهنظر میرسد که با گزینهی غیرقابل حلی میان همانندی و افتراق روبرو هستیم{13}.
اکنون بهنظر من از سیاتل 1999 بهبعد ـاحتمالاً زودتر و شاید بهتر باشد بگوییم از چیاپاسـ ما مجبور شدیم که دیگر با چنین جایگزینهایی مواجه نباشیم.
نخست اینکه، ما در سیاتل گروههایی را داریم که فکر میکردیم بهطور عینی در تضاد و آشتیناپذیری با یکدیگر قراردارند، درحالی که عملاً با یکدیگر اشتراک داشتند. طرافداران سندیکاها، محیط زیست، همجنسگرایان، گروههای کلیسایی، آنارشیستها و کمونیستها عملاً ضمن حفظ نقاط افتراق، با یکدیگر کار میکردند. ما با مدل جدیدی از سازماندهی روبرو بودیم، مدلی که دوگانهی متضاد̊ همانندی و افتراق را رد میکند، یعنی نمیپذیرد که ما یا باید زیر یک مرکزیت واحد متحد شویم یا هریک بهطور فردی و در بخشهای جدا فعالیت کنیم. بهجای آن شاهد این بودهایم (ما حتی در درک این مسئله در سطح مفهومی مشکل داریم، اما باید آن را در سطح سیاسی درک کنیم) که میتوانیم متفاوت باشیم، که باید متفاوت بمانیم، اما باید بهطور مشترک عمل کنیم. گاه آن را جنبشِ جنبشها مینامند تا مفهوم آتونومی و اشتراک درک شود؛ و گاه بهعنوان مفهوم شبکهای با توجه بهمفهوم توزیعی شبکه در اینترنت مورد توجه قرار میگیرد. این اشکال گوناگون بهطور مستقل و در تلاش برای درک این مدل جدید سازماندهی، پدیدار شدهاند.
بنابراین، بهنظر من این مدل مفهومیِ متضادِ همانندی و افتراق̊ جای خود را بهیک دوگانهی مفهومی مکمل، شامل اشتراک و کثرت داده است.
اگر همانندی و افتراق در تضاد با یکدیگر باشند، باید یکی را از میان این دو انتخاب کنیم. اما [بهاین دلیل که] در واقع اشتراک و کثرت̊ متضاد یکدیگر نیستند[، پس] ما میتوانیم هردو را داشته باشیم و در واقع باید دوگانه باشیم.
بنابراین، مفهوم مولتیتود ناظر بر آن معنایی استکه [براساس آن] ما باید نوع تازهای از سازماندهی داشته باشیم که از انعطافناپذیری حذفی تمرکزگرایانه برکنار بماند؛ وضعیتی که بهطور سنتی با تحزب و طرد گروههای مختلف اجتماعی پیوند داشته است{14}.
*****
جدل مشارکت کنندگان
شرکت کننده اول از فلوریدا
من کاملاً با تعریف مایکل هارت از مولتیتود موافقم. درجایی که زندگی میکنم عملاً شاهد آن هستم که جنبش خود را از آنچه یک برنامهی سیاسی سفت و سخت مینامم ـ[یعنی:] برنامهای که پس از تصویب همه باید آن را با سرسختی دنبال کنندـ کنار کشیده است. این جنبش بهسمت آنچه من ائتلافهای مبتنی بر موضوع مینامم، میرود که در آن اختلاف وجود دارد و مردم بهشکلی پویا پیرامون یک موضوع متحد میشوند. امروز ممکن است ما ائتلافی پیرامون یک مسئله شکل دهیم، و فردا ائتلاف دیگری پیرامون موضوعی دیگر. ممکن است هرروز خود را در مواضع بهطورکلی متفاوتی بیابیم.
پرسش من از مایکل این است. آیا بهنظرشما این وضع اساساً نتیجهی تکنولوژی اطلاعاتی است؟ درگذشته ما نمیتوانستیم از فاصلهی دور با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم. بنابراین، مجبور بودیم هرسال یا هرسه یا چهار سال گردهم بیاییم و برنامهای را طراحی کنیم که باید دنبال میشد. درحالی که امروزه ما میتوانیم بهسرعت باهم ارتباط پیدا کنیم و طی 5 دقیقه بهمبادلهی اطلاعات دراین ائتلاف بپردازیم. بنابراین، آیا شما میگویید که این در وهلهی نخست ناشی از جنبش درعرصهی ارتباطات است{15}؟
شرکت کننده دوم (از شیکاگو)
در درجهی اول پرسشی از مایکل هارت دارم. دربارهی این مسئله که طبقهی جدیدی از کارگران غیرمادی شکل گرفته که موضعی هژمونیک در درون طبقهی کارگر کسب کرده است! بنا بهدرک من، از نظر مارکس کارگران صنعتی بهدو دلیل موضع هژمونیک دارند. اول اینکه، همهی مبارزات طبقهی کارگر در ارتباط با مبارزات کارگران صنعتی بوده است. دوم، طبقهی کارگر صنعتی از توانایی ایجاد یک شیوهی تولید جدید و بهاین ترتیب کشاندن دیگر بخشها بهسوی خود، برخوردار است{16}.
میخواهم بدانم که اگر طبقهی کارگر غیرمادی بهاعتبار آنچه [اینجا] گفته شد نقش هژمونیک دارد، آیا مجموعههای متکاثرِ [دیگر̊] مبارزات خود را پیرامون مبارزات طبقهی کارگر غیرمادی شکل میدهند؟ آیا طبقهی کارگر غیرمادی و مجموعههای متکاثرِ شکلگرفتهی پیرامون آن̊ توانایی یک شیوهی جدید تولید را دارند؟
شرکت کننده سوم
چند نکته را دراینجا میخواهم بهبحث بگذارم. با توجه بهاختلاف سطح درآمد یا شرایط کار در طبقهی کارگر لزومی بهاشتراک گستردهی منافع درمیان آنها نیست. مثلاً باراندازان در ایالات متحده درآمد زیادی دارند، درحالی که دیگر قشرهای طبقهی کارگر و سازمانهای غیردولتی پول زیادی بهدست نمیآورند و شرایط کاری آنها نیز متفاوت است. نکتهی کلی این است که درمیان اقشار طبقهی کارگر تکثر منافع وجود دارد.
میخواهم بگویم آنچه تودهها را در مبارزه متحد میگرداند، الزاماً میل بهاستقلال و توانایی تأثیرگذاری بدون میانجیگری یک دستگاه متمرکز دولتی، یا اصولاً یک دستگاه متمرکز است.
نکتهی دیگری که میخواستم مطرح کنم، در رابطه با آرژانتین است. وقتی کریس هارمن صحبت میکرد، من واقعاً ملتفت نشدم درآنجا چه میگذرد؛ چون هماکنون در آرژانتین کارگران کارخانهها را بهتصرف خود درمیآورند. بنابراین، اگر طبقهی کارگر ظاهراً دخالتی در مبارزه ندارد، پس چگونه چنان مسئلهای میتواند اتفاق بیفتد؟
حقیقت مسئله این است که اوضاع در آرژانتین بحرانی است، زیرا یک دیکتاتوری نظامی امپریالیستی درآنجا در قدرت است. این یک مبارزهی نظامی است، بهجای اینکه بگوییم طبقهی کارگر مداخله ندارد، باید بگوییم همهی طبقات دخالت دارند. ممکن است قشر نخبگان دخالت نداشته باشند، اما همهی بخشهای جامعه مشارکت دارند. مسئله این است که چگونه بر جوّ سرکوب چیره شویم، نه اینکه پرچم طبقهی کارگر در اهتزاز باشد یا نه. همه دراین مبارزه شرکت دارند، و این چیزی است که در مورد آرژانتین بسیار شگفتانگیز است.
شرکت کننده چهارم
من از مکزیک میآیم. جنبش زاپاتیستا نشان میدهد که این دیگر نه یک مسئلهی تئوریک که [یک واقعیت] عملی است. ما دیگر در سیاتل نیستیم، بلکه در پورتو آلگره و درآستانهی جنگی هستیمکه ممکن است پیامد وحشتناکی برای کل بشریت داشته باشد [منظور جنگ عراق است]. اگر ما بخواهیم این جنبش جهانی را بهجنبشی علیه جنگ تبدیل کنیم و اگر بخواهیم آن را زیر رهبری طبقهی کارگر قرار دهیم، نمیتوانیم آن را سازماندهی کنیم. ما نیاز داریم که گستردهترین جنبشها را شکل دهیم، بهنحوی که اکثریت وسیعی از بشریت بتواند مقاومت خود را در مقابل جنگ بهنمایش بگذارد. همچنان که جنبش زاپاتیستا نشان داده است، ما میتوانیم بهیک دنیای جدید دست پیدا کنیم.
شرکت کننده پنجم (میشله از کانادا)
من میخواهم درخصوص اظهارات خانمی از مکزیک صحبت کنم. فکر میکنم خطر جنگ اکنون کاملاً برذهن همگی سنگینی میکند و بهنظر میرسد که بتوان جلوی آن را گرفت. آنچه ما از آن صحبت میکنیم راهبُرد خلاص شدن از شر سرمایهداری است. یک جنبش جهانی ضدسرمایهداری برپا شده که خواستار پایان دادن بهاین نظام هولناکی است که میلیونها تن را زیر تأثیرات زیانبار خود قرار میدهد.
این خوانشی غلط ازمارکس است که آن را بهعنوان کارت برندهی نژادیـطبقاتی یا جنسیتیـطبقاتی بدانیم، اینکه طبقهی کارگر اتکا بهنژاد یا جنسیت داشته باشد. آنچه وی میگوید دربارهی مسئلهی استراتژی است. آن نیروهاییکه بتوانند بهطور مؤثر ریشههای نظام را هدف قرار دهند، کجا هستند؟ این یک داوری ارزشی دربارهی طبقهای نیست که مقدم و بالاتر از دیگر چیزها قرار دارد. بلکه مسئله این است که چه کسی عملاً نظام را از کار میاندازد. این پرسش حیاتیِ جنبش در شرایط کنونی است. ما یک جنبش جهانـگستر علیه سرمایهداری و امپریالیسم داریم. ما آن را اینجا در خیابانهای پورتو آلگره میبینیم، که بینظیر است. این مهم است که برای آنچه در آرژانتین میگذرد بهجشن بنشینیم، که جشن [هم] میگیریم؛ اما میدانیم که ریشههای امپریالیسم و سرمایهداری هنوز آنجاست و سعی در بازگشت بهرأس امور در آرژانتین دارد. ما آنچه را در ونزوئلا جریان دارد، میبینیم؛ این پرسشی اساسی است: چه نیروها و چه نبردهایی باید در شهرها و کشورهای ما وجود و جریان داشته باشند تا تضمین کنند که نظام [سرمایه داری] از ضربات این جنبش درامان نخواهد ماند، تا ما بتوانیم بهدنیای بهتری برسیم.
شرکت کننده ششم
نام من جوزفینا است و اهل آرژانتین هستم. میخواهم نظرم را بگویم و در ضمن پرسشی دربارهی دو مضوع دارم. پرسش اول در ارتباط با مسئلهی هژمونی طبقهی کارگر است. بحث من نه کمّی که کیفی است، هرچند کمّیت نیز ـالبتهـ اهمیت زیادی دارد.
من از مفهوم هژمونی اینگونه برداشت میکنم که طبقهی کارگر در امر گرد آوردن دیگر نیروها حول خود برای پرداختن بهراه حل سوسیالیستی درمقابله با بحران سرمایهداری شایستگی دارد. در ارتباط با آرژانتین، جنبشی برای اشتغال کارخانهها و بهدست گرفتن کنترل تولید توسط کارگران وجود دارد و من شخصاً با این رفقا در کارخانهها همکاری میکنم.
یک نمونهی مهم مورد زانون است. اینکه کارگران با اشغال کارخانهها مشاغل جدیدی برای کارگران بیکار ایجاد میکنند یا نه. آنها برای تولید کالاهای سرامیکی خود از زمینی استفاده کردند که سرخپوستان ماپوچه بهآنها داده بودند و آنها از [خاک] این زمین محصولاتی در بزرگداشت ماپوچهها تولید کردند. تمام این [تحرکات] نوعی تولید بدون داشتن رئیس است که تاکنون برای یک سال یا بیشتر ادامه داشته است. این نمونهای کوچک از آن چیزی است که ما هژمونی طبقهی کارگر مینامیم، که طی آن طبقهی کارگر ـنه بهشیوهای رستهایـ مشکلات دیگر گروهها را در ساختن و جستجوی راهحلهایی برای این بحران مورد توجه قرار میدهد. بنابراین از این دیدگاه استکه من هنوز بهلزوم هژمونی طبقهی کارگر باور دارم، و این نه بهمعنای تحمیل که معنای گردآوردن دیگر نیروها بهدور خود برای ارائهی یک راه حل سوسیالیستی است.
در ارتباط با جنبش ضدجنگ که یکی دیگر از رفقای قبلی مطرح کرد: که آیا باید محدود بهطبقهی کارگر باشد یا نه؛ باید گفت قطعاً نه. اما، اگر سندیکاهای کارگری برزیل، ایتالیا و دیگر کشورها گردهم میآمدند و جنبش ضدجنگ را رهبری میکردند و جلوی تولید کارخانجات اسلحهسازی را میگرفتند و جنبش ضدجنگ را مستقیماً بهجنبش ضدسرمایهداری تبدیل میکردند؛ عالی نمیشد؟
شرکت کننده هفتم
من میبینم که شیوهی مارکسیستی مبارزه به[سلسلهمراتب] دولت نظر دارد. همهی احزاب کمونیستی فعالیت خود را برپایه ارتقا از طریق دولت شـکل دادهاند. نگری، هارت و هالووی اندیشهی دولت را نفی میکنند. فکر میکنم شما کمونیست هستید، اما درعین حال در برابر اندیشهی دولت مقاومت میکنید. میخواهم بدانم در میان این مولتیتود که فقط طبقهی کارگر را دربرنمیگیرد، تصمیمگیری چگونه صورت میپذیرد، زیرا ما قطعاً میخواهیم که بهکمونیسم برسیم. من در یکی از مصاحبههای تونی نگری خواندم که وی از منطقهی سرخ صحبت میکرد و درک نمیکنم که چگونه میتوان از آنجا بهتسخیر دولت رسید.
شرکت کننده هشتم
من عضوی از مجمع اجتماعی یونان هستم و فکر میکنم که تضاد بین مولتیتود و طبقهی کارگر غیرواقعی است. این دو اصطلاح متقابلاً نافی یکدیگر نیستند. در سنت مارکسیستی، طبقهی کارگر مجموعهای از افراد است. ما میتوانیم گروهی از افراد را که در جامعه طبقهی کارگر را تشکیل میدهند با بقیهی طبقات دیگر همذات بپنداریم. از پولانزاس و دیگر نویسندگان فرانسوی دههی 1970 مفهوم مجموعه مواضع طبقاتی را در اختیار داریم. فکر میکنم درستتر این باشد که بگوییم دیدگاه مارکسیستی یک راهنمای عمل است. هر 20 سال این بحث مطرح میشود که طبقهی کارگر دیگر وجود ندارد و بعد دوباره آن را کشف میکنیم.
ایدهی مولتیتود از یک سنت معیّن برخوردار است. در قرن هفدهم، اسپینوزا آن را بهکاربرد. وی در فرازی میگوید که ذهن مردم نمیتواند هرشکلی را درک کند، اما وقتی آنها باهم صحبت و بهیکدیگر گوش کنند بهراهحلهایی میرسند که در ابتدا وجود نداشت. این راهنمای عمل مولتیتود است.
بنابراین، مسئله ربطی بهآمار ندارد. پس احمقانه است که بگوییم: دریک مولتیتود هزار نفر حضور دارند. این موضوع ربطی بهاعداد ندارد، بلکه شیوهی عملی است که لزوماً وجود طبقهی کارگر را نفی نمیکند.
نکته ای که کریس هارمن مطرح کرد بهاین معنا که لزوماً مطلوب نیست، درست است. ما نباید مولتیتود را ایدآلیزه کنیم. این کار ضرورتاً مثبت نیست و میتواند منفی هم باشد.
شرکت کننده نهم
من اهل کره جنوبی هستم و فقط یک پرسش از سخنرانان دارم. بهنظر من عامل دیگری را نیز باید درنظر گرفت. این فقط مسئلهی هژمونی نیست، اما برای من مسئلهی عمده، این شکل نوپدید از سازماندهی توده بهلحاظ دگرگونیهای ناشی از هویتهای متفاوت است. ما درخصوص بسیج مستمر مردم پیرامون یک برنامهی مشترکِ حداقل، دقیقاً بهدلیل تمایل زیاد بهمحترم شمردن اختلافات و استقلال هربازیگر، مشکل داریم؛ و این مشکل̊ زمان و تلاش فراوانی را برای توافق دربارهی یک برنامهی مشترک برای همهی اقدامات میطلبد. ما میتوانیم نسبت بهآنچه با آن مخالفیم ـجنگ و جهانیسازیـ توافق کنیم؛ اما در مورد توافق برسر استراتژیها و دیدگاههای مربوط بهاهداف مشکلات زیادی داریم. از نظر بهصحنه آوردن شمار هرچه بیشتری از افراد و مسلماً بسیج طبقهی کارگر میتوان بهتوافقی دست یافت، اما فکر میکنم از لحاظ تداومِ تعلق بهیک برنامه مشکلات زیادی داریم. کسانی که با آنها میجنگیم با سرعت زیاد تغییراتی را ایجاد میکنند و ما با این مشکل دست بهگریبان هستیم که چه میخواهیم بکنیم. میل دارم نظر هردو سخنران را دربارهی این عوامل بپرسم.
شرکت کننده دهم
من از بوئنوس آیرس (آرژانتین) آمدهام. میزگرد شما را، مایکل، درسال گذشته بهخاطر دارم. بهخاطر میآورم که چگونه شما هنگام معرفی کتاب امپراتوری در مقابل بقیه شرکت کنندگان میزگرد منزوی بودید. لذا خوشوقتم که میبینم این مفهوم طرفداران و یاران بیشتری یافته است.
میخواهم نقدی بریک نقد داشته باشم. بسیاری از رفقا هنوز این کتاب را بهعنوان یک کار در جریان، مائدهای آسمانی، و نه محصول یک کار سیاسی و تحلیلی 30 ساله میدانند و میخوانند.
لذا فکر میکنم اصطلاحاتی که بهکار بردید، مثل «احساس» و «کارغیرمادی» کلید درک مولتیتود و امپراتوری است. نمیدانم که [شرایط] کار بهتر از 100 سال پیش شده است یا بدتر. مسلماً از برخی جهات بهتر و از جهات دیگر بدتر شده است. آنچه باید بهخاطر آوریم این است که محوریت مبارزه و تاریخ مبارزه بخشی از آن تاریخ است و ما نباید فقط از دستآوردهای سرمایهداری صحبت کنیم. بنابراین از شما میخواهم که این ایدهی مولتیتود را بسط بیشتری بدهید، اینکه مفهوم مولتیتود بهنظام بهرهکشی و سلطه تعلق دارد یا نه.
*****
مایکل هارت
چیزی که بهنظر میرسد پرسشی عمومی و تکراری باشد، مسئلهی استراتژی و سازماندهی است. اما ابتدا باید یک سوءِ تفاهم را رفع کنم. مسئلهی یکی از نخستین پرسشکنندگان این بود که آیا نیرویکارغیرمادی، یعنی آنهایی که عمدتاً بهکارِ تولید اطلاعات و غیره اشتغال دارند، پیشگام نیرویکار خواهد شد. منظور من این نبود و لذا این را باید روشن کنم.
من وقتیکه از هژمونی کار غیرمادی بردیگر اشکال سخن گفتم، منظورم هژمونی کارگران غیرمادی بر دیگر کارگران مادی نبود. من نمیخواهم بگویم که کارگران مایکروسافت در سیاتل میروند تا ما را بهسوی آینده رهنمون شوند. این اصطلاح بهآن منظور طرح نشد که بهعنوان شیوهای تحلیلی برای تشخیص این مسئله بهکار رود که چگونه دیگر اشکال کار متحول میشوند و چگونه صنعت جنبهی اطلاعاتی پیدا میکند. حتی بخشهایی مثل کشاورزی ارتباط بیشتری با اطلاعات پیدا میکنند. لذا، بخشهای گوناگونی از اقتصاد درحال اطلاعاتی شدن است. اما هژمونی کارگران اطلاعاتی در معنای سیاسی آن مورد نظر است.
پس پرسش این است که چه کسی جنبش را رهبری خواهد کرد و چگونه سازمان خواهد یافت؟ چه نوع راهبردی این روزها کفایت میکند؟ تمایل نخست من این است که از دادن پاسخی مستقیم خودداری کنم. فکر نمیکنم که در مقام فیلسوف موظف بهپاسخ بهچنین پرسشی باشم. درعوض، مایلم از آنچه انجام شده بیاموزم. لذا نخستین شرکتکننده بهنوعی پیشنهاد کرد که صنعت رسانهای باید بهعنوان حلقهی ارتباطی در امر تشکل و جدایی در مبارزه عمل کند. این مهم است. رفیقی از جنبش زاپاتیستا نیز راهی را پیشنهاد کرد. اشکال مبارزاتی که بههم مرتبط میشوند. ترجیح میدهم از آنها بیاموزم تا اینکه بگویم چه باید کرد. شناخت خلاقیت باور نکردنی زاپاتیسمو بهمثابهی یک شکل، خلاقیت باور نکردنی جنبش پیکه ته روها در آرژانتین. باید بهجای اینکه بگوییم چه اتفاقی باید بیفتد، سعی درخوانش و مشاهدهی اتفاقات آنجا داشته باشیم.
وقتی صحبت از طبقهی کارگر میکنم، منظورم مبارزات کارگری و صنعتی در آرژانتین نیست. رفیقی که از مبارزات کارگری حرف میزد، گفت که طبقهی کارگر قطعاً مبارزه میکند و مسلماً رهبری مبارزات معینی را نیز برعهده دارد. فکر میکنم که این گفته درست است؛ و من از آن حمایت میکنم. من این حقیقت را ندیده نمیگیرم که برخی گروهها گاه موضعی هژمونیک مییابند و درچنین صورتی مردم بهآنها بیشتر گوش میدهند. [بههرروی، همیشه] گروههای معینی هستند که مردم بیشتر بهآنها گوش میسپارند. بهتأثیری که گروه زاپاتیستا در سراسر جهان بهجا گذاشته فکر کنید! آنها بهنوعی موضع هژمونیک یافتهاند؛ اما این وضعیتی متغیر است، نه دائمی.
مسئلهی رهبری، در معنای شخصی و جنبشی آن که تعریفی از راهبرد یا استراتژی است، باید بهگونهای شکل بگیرد که گروهها را بههم بپیونداند و [درعین حال] از هم جدا کند. بهطوری که نباید حالت ثابت داشته باشند.
بنابراین میکوشم از پاسخ بهپرسشهای مربوط بهراهبردها خودداری کنم. یا آنها را بهپرسشهایی دربارهی راهبرد جنبشهای کنونی برگردانم. تشخیص اشتراکات آنها بهترین شکل پرداختن بهاین مسئله است.
کریس هارمن
من بههیچوجه نمیگویم که ما باید از هرمبارزهای جز مبارزهی طبقهی کارگر متنفر یا نسبت بهآن بیاعتنا باشیم و برآن تف بیندازیم. من تاریخی دربارهی جهان از جنبهی مبارزات 5000 سالهی جامعهی طبقاتی نوشتهام.
با اینحال، مسئلهای که با آن مواجهیم، این نیستکه جنبش ضدجهانی شدن [در] سیاتل (دوست ندارم آن را جنبش ضدجهانی شدن بنامم، بهتر است آن را جنبش جهانی شدن بهگونهای متفاوت بنامیم) بهچه چیز دست یافت؟ پرسش این است: چه کنیم تا پیروز شویم؟ این پرسشی حیاتی است. جنبش در آرژانتین فوقالعاده است و یک سال پیش جزوهای نوشتم و این جنبش را ستودم. اما مسئله این است که یک سال بعد از آن مردم در حومهی بوئنوس آیرس از گرسنگی میمیرند. در دومین کشور تولید کنندهی گوشت جهان مردم از گرسنگی درحال مرگاند. چه باید کرد؟ این پرسشی است که لنین نیز مطرح کرد. شما ممکن است نخواهید همان پاسخ اورا بدهید، اما پرسش باید مطرح شود.
در مورد زاپاتیستا متأسفم. 6 سال پیش زمانی که ارتش مکزیک مردم (بومی) چیاپاس را قتلعام کرد در مکزیک بودم و درتظاهرات 10 هزارنفری مردم مکزیکو شرکت کردم و این پرسش برایم مطرح شد که چرا نیم میلیون نفر در این تظاهرات شرکت نکردند، چه باید کرد تا نیروهایی را برای کمک بهاین مبارزات گردآورد؟ ما با این احتمال مواجهیم ـمیل دارم بگویم با قطعیت، ولی امیدوارم چنین نباشد- که چهار تا شش هفتهی دیگر بمبهایی بر روی بغداد فرود خواهد آمد. چه باید کرد؟
هنگام طرح این پرسش باید بگوییم چه موفقیتهایی تاکنون بهدست آمده است. اما این پرسش نیز مطرح میشود که ضعفهای ما کجاست؟
در ماه سپتامبر 400 هزار نفر، که میتوان توده نامیدشان، درخیابانهای لندن بهراه افتادند. ما فکر میکنیم میتوانیم طی سه هفته یک میلیون نفر را بهخیابانهای لندن بکشانیم. تنها افسوس من این است که آرزو داشتم در لندن بودم و بهتبلیغ و توزیع جزوه و بحث و گفتگو و از این قبیل میپرداختم.
اما این را نیز باید بگویم که وقتی این کار را انجام دادیم، باید ببینیم نقطهی ضعف ما کدام است. نقطهی ضعف این استکه آن نیروهایی که [میتوانند] سرمایه را متوقف کنند، [همان] کسانی هستند که ارزشی را که سرمایه استثمار میکند، میآفرینند؛ [چراکه] سرمایه نمیتواند بدون کارگران وجود داشته باشد. سرمایه میتواند بیکاران را بهقتل برساند. سرمایه دهقانان را بهحاشیه میراند، زیرا بهکشت و صنعتهای بزرگ و زراعت سرمایهداری از این یا آن نوع متکی است.
ضعف ما چیست؟ واقعیت این است که ما نیرویی را که سرمایهداری خود میآفریند، بسیج نکردهایم. این خوب است که مایکل هارت میگوید: طبقهی کارگر وجود دارد. اما وی دراین باره تناقضگویی میکند. درشگفتم که چرا خواندن کتاب وی اینقدر دشوار است. گاه این پرسش برایم مطرح میشود که چند نفر آن را تا بهآخر خواندهاند. این کتاب بهدلیل تناقضات آن دیرفهم است. مشکل در زبان آن نیست، بلکه در اندیشهی نهفته در کتاب است. در یکجا میگوید: طبقهی کارگر «نزدیک بهنابودی است»؛ و درجای دیگر شمار آن را در ایالات متحده مطلقاً رو بهکاهش اعلام میکند؛ و زمانیکه من نشان میدهم که [برعکسِ این نظریه، شمار آن] مطلقاً روبهافزایش است، آمار ما را بیربط میداند، [درحالی که] با ربط است. و اجازه دهید روشن بگویم، وقتی که از طبقهی کارگر سخن میگویم از کسانی میگویم که کارشان بهانباشت سرمایه میافزاید، و این فقط شامل کارگران دستی ـاپرایوس، اویزرُس- نمیشود، بخشهای گستردهای نیز هستند که بهدرون این طیفها کشانده میشوند. اما آنها بهدرون یک جامعهی فوردیستی جهانی، بهاَشکالی از بهرهکشی که پیشتر خاص کارگران دستی بود، جذب میشوند. این پدیدهای است که در مدارس بریتانیا، حتی دانشگاهها و در میان کارگران دفتری در مقیاسی گسترده، رخ میدهد.
پرسش ما این است: چگونه بهاین افراد دست یابیم؟ این کفایت نمیکند که بگوییم جنبشهای تودهای متشکل از گروههای مختلف داریم که کارهای مختلف میکنند، در بریتانیا میدانم که حمایت بخشی از روشنفکران سیاسی علیه جنگ را بهدست آوردهایم. اما چگونه آن تودهی مردمی را جلب کنیم که ارزش آنها در بهجریان انداختن سرمایه است؟ این است پرسش محوری ما و اینجا باید بگوییم که این مردم رابطهای مستمر با سرمایه دارند. آنها ناپدید نشدهاند، اما زندگیشان توسط سرمایه بهتباهی کشانده شده است. آنها هنوز هم در کارخانههای بزرگ مجتمع و متمرکزاند. آنها هنوز از نظام بیزارند، اما نمیدانند که این نظام وجود دارد. ما باید اینها را گردِ هم بیاوریم.
مشکل امپراتوری بهعنوان یک کتاب این است که از این پرسشها طفره میرود. آنگاه که میگوید دیگر تفاوتی بین زمان کار برای سرمایه و اوقات فراغت وجود ندارد، بهاین فکر نمیکند که در سراسر دنیا مردم از فقدان اوقات فراغت که بهزمان کار بردهوار برای سرمایه تبدیل شده است، مینالند. کتاب از استراتژی و تحلیل مشخص میگریزد. و این پرسشها اهمیت زیادی برای جنبش ما دارند.
وقتی امپراتوری میگوید کارگران اطلاعاتی اکنون «لایهی هژمونیک» را تشکیل میدهند، آن را بهاین معنا تفسیر میکنم که جنبشی داریم متشکل از مردمی که کاری آسانتر از بیشتر مردم انجام میدهند، زمان بیشتری برای اندیشیدن، گردهم آمدن، تظاهرات، سازماندهی و غیره و نیز کارهایی که ما انجام میدهیم، دارند. همهی اینها درست است. اما بعد میگوییم «ما سرآمد دیگران هستیم» و میتوانیم از بقیه مردم صرفنظر کنیم. و وقتی مردم میگویند رویکرد طبقهی کارگر مسئلهی زنان را وارد بحث میکند، حقیقت این است که زنان درهمان زمانی که مجبور بهتحمل بار مراقبت از کودک هستند، بهکار مزدوری کشانده میشوند. ویژگی متضاد سرمایهداری این است که با کشاندن زنان بهکار مزدوری آنها را بیشتر از گذشته درمعرض اشکال سازماندهی جمعی قرار میدهد و ما باید این مسئله را مورد توجه قرار دهیم.
این خوب نیست که بگوییم ما نمیتوانیم بهسبک و سیاق قدیم و مانند آن، سخن بگوییم. بلکه باید بگوییم: واقعیت چیست، واقعیت این است که طبقهی کارگری بزرگتر از همیشه، یک سوم جمعیت جهان (یک سومی که بهاین معنا از رگهی پرولتری هستند) را تشکیل میدهد، و شمار بسیار زیاد از مردمی که بیکارند و بهحاشیه جامعه رانده شدهاند [اما] میتوان آنها را بهدرون جنبش کشاند. اما در حاشیه اجتماع بودن بهاین معناست که آنها قدرت تغییر اوضاع را ندارند. چگونه نیرویی را بسیج کنیم که بتواند اوضاع را تغییر دهد، زمانی که مردم از بسیج علیه جنگ صحبت میکنند، یک نمونهی کوچک در بریتانیا وجود دارد. فکر میکنم که جنبش ضدجنگ در بریتانیا این نکته را تشخیص میدهد که 15 رانندهی قطاری که از حمل محمولهی تسلیحاتی برای این جنگ خودداری کردند، در پیشاپیش این جنبش قرار گرفتند. چگونه این را بهجنبشی تودهای از کسانی تبدیل کنیم که از استفاده از نیرویکارشان برای جنگ سر̊ بازمیزنند، این کار آسانی نیست. و پاسخهای خودبنیاد نیز برای آن وجود ندارد. اما تا زمانی که رویکردی از جهت گفته شده بهآن نداشته باشیم، از این موضوع طفره میرویم . همان کاری که [کتابِ] امپراتوری میکند.
*****
شرکت کننده یازدهم
پرسشی از مایکل هارت دارم. شما زیاد از مولتیتود صحبت کردهاید. اما بهمسئلهی امپراتوری نپرداختهاید. وقتی کتاب شما را خواندم، ابتدا آن را با اندیشهی خود یکی یافتم. پس از حملات یازدهم سپتامبر، این پرسش برایم مطرح شد، و با پیشرفت جنگ آمریکا خود را ملزم بهپرسشی دربارهی مفهوم امپراتوری کردهام. لذا میخواهم سؤال کنم که چگونه حملات یازدهم سپتامبر بههرشکل در مفهوم امپراتوری بازتاب مییابد؟
شرکت کننده دوازدهم
صحبتهایی دربارهی طبقات تحت ستم و نیز طبقهی کارگر (صرفنظر ار اینکه شامل چه تعاریفی میشوند یا نمیشوند) وجود داشته است. بهباور من چند طبقه وجود ندارد و فقط یک طبقه، که ستمکشان هستند، وجود دارد. بهعقیدهی من مبارزه باید برای آزادی همه باشد و فکر نمیکنم که باید آن مبارزه را محدود کنیم. وقتی مردمی را میبینیم که گرسنهاند، از آنها نمیپرسیم که بهکدام طبقهای تعلق دارند، بلکه میخواهیم بهآنها کمک کنیم.
شرکت کننده سیزدهم
امپراتوری پیشرفت بهسوی جهان بدون مرزهای ملی را آرمانی کرده است. تونی نگری در یکی از آخرین مصاحبههای خود تهاجم یکجانبه علیه عراق را ضدگرایش آشکار بهسوی امپراتوری خواند. پاسخ وی این بود که این تهاجم ظاهراً استحالهی تضادهای امپراتوری را بهنمایش میگذارد، انقلابی منفعل که در مسیری ارتجاعی گام برمیدارد. راهحل وی تحکیم یک بلوک اروپایی و اتحادی از قدرتهای اروپایی است. بهنظر شما واکنش ما در برابر این تهاجم جدید چه باید باشد.
شرکت کننده چهاردهم (ازاسترالیا)
میخواهم بهیکی از نخستین کسانی پاسخ دهم که از موافقت خود با مفهوم مولتیتود میگفت، چون این مفهوم میل بهاتونومی در مقابل مرکزیتگرایی را بازتاب میدهد... اما وقتی بهدنیای امروز نگاه میکنیم، بهجورج بوش و طبقهی حاکم ایالات متحده، و میبینیم که آنها تا چه اندازه اقتدارگر هستند، نمیخواهیم کاری بهاین نظامی که آنها میگردانند، داشته باشیم. اما فکر میکنم باید ببینیم که آنها چگونه نظام را اداره میکنند. جورج بوش سرِخود عمل نمیکند، یک طبقه را در پشت خود دارد، طبقهی حاکم بر آمریکا. وی قدرت فوقالعادهای در اختیار دارد. قدرت نظامی، دولتی که دراین جهان بههرجا میتواند برود، قدرت فوقالعادهی اقتصادی، با حمایت و پیوند با شرکتهای بزرگ. بنابراین، آنها براندیشهها، رسانههای گروهی، و فرهنگ کنترل دارند و فکر میکنم که مفهوم مولتیتود وجود این قدرت را بهرسمیت می شناسد. اگر [وجودِ] این قدرت را بهرسمیت بشناسیم، نمیتوانیم از کنار آن بگذریم، یا از آن پنهان شویم یا بهدنبال استقلال ازآن باشیم.
برخی شرکتکنندگان بهکارگرانی اشاره کردند که کارخانههای خود را در آرژانتین تصرف کردهاند. کارهای شگفتانگیزی درآنجا صورت گرفته است. اما تنها نمیتوان در آنجا (کارخانهها) نشست و بهتصرف یک کارخانه دلخوش بود. بلکه هنوز باید با مسئلهی سرکوب و اختناق در آرژانتین دست و پنجه نرم کرد و هنوز باید بهاین قابلیت ایالات متحده پرداخت که با هرکس که میخواهد، میجنگد؛ و بههرچه که میخواهد، دست میاندازد؛ و مردم را از نظر اقتصادی تحت فشار قرار میدهد. ما قطعاً نیازمند سازماندهی، و سازماندهی جمعی هستیم. مفهوم مالتیتود این سازماندهی جمعی را مردود میشمارد. بههمین دلیل است که فکر می کنم باید تحلیل طبقاتی داشته باشیم.
شرکت کننده پانزدهم (از لندن)
درارتباط با جنبشها و طبقهی کارگر، مسئله برتر بودن این یا آن نیست. بلکه هردو مهم هستند. کریس هارمن مسئلهی کارگران راهآهن در اسکاتلند را پیش کشید که از حرکت دادن محصولات نظامی برای جنگ [عراق] خودداری کردند. این یک تحول بسیار مهم در میان کارگران انگلستان است. چرا آنها چنین کردند؟ بهخاطر جنبش اعتراضی تودهای در بریتانیا علیه جنگ؛ بدون آن جنبش اعتراضی، کارگران [راه آهن] اعتماد بهنفس لازم را برای بازداشتن آن قطار نداشتند. طبقهی کارگر یا جنبش [ضدجنگ] بهتنهایی کاری از پیش نمیبرد، بلکه هردو باهم اهمیت پیدا میکنند. جنبش میتواند بهطبقهی کارگر اعتماد بهنفس لازم را بدهد، روحیهای که برای تهاجم بهایدئولوژی طبقهی حاکم بهآن نیاز دارد.
شرکت کننده شانزدهم
سه مسئله را میخواهم مطرح کنم. سوژه، استراتژی و سازمان سیاسی.
سوژهی انقلابی آمیزهای از طبقات تحت استثمار است. نقش هژمونیک طبقهی کارگر در این اتحاد با توجه بهنقش آن در تولید تعیین میشود. محوریت آن در پیوند با محوریت آن طبقه در بازتولید خود جامعه است. وقتی مارکسیستها از استراتژی صحبت میکنند، از فرآشدی میگویند که ما را از جایی که هستیم بههدفی در آینده رهنمون میشود. وقتی امروز از خودـسازماندهی کارگران صحبت میکنیم، این امر مستقیماٌ با چگونگی سازماندهی کارگران در جامعهی آینده ارتباط دارد. لذا، وقتی از سازماندهی کارگران بهسبک شورایی سخن میگوییم با رهبرانی که هردَم در معرض بازخواستاند، بهجامعهای در آینده نظر داریم که براساس گونهای از سازماندهی با سازمانهای آتونوم بزرگ تودهای شکل گرفته است. حزب در این موضع نقش یک میانجی را بازی میکند که تجربههای تاریخی را بهدوش میکشد. ما باید بهمرکزیت برسیم، همچنان که بورژوازی مرکزیت دارد.
شرکت کننده هفدهم
پرسشی از کریس هارمن دارم. شما گفتید بهرانندگان قطار و کامیون بیشتری نیاز داریم که حمل تسلیحات امتناع کنند، زیرا آنها قدرت توقف جنگ را دارند، [زیرا] آنها طبقهی انقلابی هستند. تنها چیزی که میخواهم بگویم این است که فقط رانندهها نیستند که میتوانند کامیونها را متوقف کنند. بهنظر من جنبش پیکه ته روها در آرژانتین نشان داده است که میتواند چنین کاری را انجام دهد.
شرکت کننده هجدهم
من از آفریقای جنوبی آمدهام و میخواهم ناخشنودیام را از شیوهی ادارهی این بحث ابراز کنم. در اینجا خط تمایز پُررنگی بین آنچه مبارزهی طبقاتی و آنچه مولتیتود نامیده شده است، کشیده میشود. فکر میکنم مایکل و کریس هردو مستحق نکوهش برای خلق این دوگانگی هستند. در آفریقای جنوبی، آنچه ما مبارزه طبقاتی مینامیدیم، مبارزهای سیاسی بود که مسایل نژادی، ملّیت، جنسیت، زمین و هرموضوع قابل تصوری را دربرمیگرفت. آنچه ما را متحد کرد عقل سلیمی بود برآمده از آنچه برما ستم روا میداشت.
با این حال، نقاط ضعفی نیز همزمان در مبارزهی ما وجود داشت که وضع کنونی را برای ما بهبارآورد، که دولتی نولیبرال در نتیجهی مبارزات مردمی بهقدرت رسید. همین ممکن است بازتاب این دوگانگی میان مبارزهی طبقاتی و ایدهی مولتیتود باشد.
اگر بهواژهی هژمونی توجه کنیم که بارها و بارها از آن استفاده شده، فکر میکنم این واژه تبارشناسی قابل استفادهای در مارکسیسم دارد. بهاین شکل چگونه طبقهی حاکم با واداشتن همه در جامعه بهداشتن تصویری از خود بهعنوان فرد، و نه بخشی از یک جمع که اکثریت را تشکیل میدهد و لذا میتواند حاکمان را سرنگون کند، حکومت میکند. از سوی دیگر، بخش دیگر درک کلاسیک از هژمونی این بود که چگونه طبقهی کارگر بهعنوان متحدکنندهی دیگربخشهای مبارزه تودههایی تحت ستم عمل میکند. این مسئلهای سازمانی و دستوری نبود (و میراث استالینسم در طی 70 سال گذشته دقیقاً همین چیزی بود که اتفاق افتاد) فکر نمیکنم مارکسیسم را بتوان با چنین درکی مورد استفاده قراردارد که مردم باید بهدنبالهرَوی از طبقهی کارگر بههرمعنای مورد نظر از آن واداشته شوند. بهاین دلیل است که از موضع مایکل انتقاد میکنم. از سوی دیگر، اگر ما این درک را داشته باشیم که همهی اشکال مبارزه و گروههای مخالف را یککاسه کنیم و اگر بهدنبال آن نباشیم که دریابیم چه چیز درعمل این مبارزات را متحد میکند، فکر میکنم بهوجه ضعیف این مبارزات، بهجای نقاط قوّت احتمالی آن، میرسیم و فکر میکنم این نقطهی ضعفی است که مارا در آفریقای جنوبی بهنقطهی خطر میکشاند. طبقهی کارگر ـبهعنوان طبقهای هژمونیک که مبارزان دیگر را متحد میکندـ در متحد کردن همهی طیفهای مبارزات ستمدیدگان نتوانسته موضع هژمونیک خود را اعمال کند. لذا مسائلی از قبیل آزادی ملی و دمکراسی توسط یک گروه از نخبگان مصادره و بهعنوان دیدگاه مبارزات وحدتبخش آنها بهما عرضه شد.
بهگمان من، ما نمیتوانیم از پرداختن بهاین مسئله طفره برویم. کثرت جنبشهای مختلفی که در 20 سال گذشته سربلند کردهاند، تحول مثبتی است. اما آنچه ما برای پیشبرد امر مبارزه جستجو میکنیم، نحوهی متحد کردن این مبارزات است. و آنچه بهنظر من ویژگی طبقهی کارگر است، نقش وحدت بخش این طبقه است. آنها درعمل امکان متحد ساختن همهی اشکال دیگر مبارزه را علیه دشمن مشترک دارند.
*****
مایکل هارت
پرسشهای بسیار زیادتری نیز مطرحاند که باید پاسخ داده شوند. فکر میکنم نکتهای را که آخرین شرکتکننده از آفریقای جنوبی مطرح کرد، مهم است: شما نباید بهاین بحث بهعنوان [انتخاب] یک بدیل ـطبقهی کارگر یا مولتیتودـ بنگرید، بلکه برعکس باید آن را بهعنوان امکاناتی برای سازماندهی و راهبُرد سازمانی تلقی کنید. دو مسئله را ما باید از نظر راهبرد در نظر بگیریم، که بهعقیدهی من طبقهی کارگر را کنار نمیگذارد. کریس از کنار گذاشتن همهی آن بخشها از طبقهی کارگر سخن نمیگوید، بلکه از اشکال راهبرد و مرکزیت در مقابل اشکال شبکهی موقت و این مسئله سخن میگوید که آیا طبقهی کارگر و کارگران صنعتی اولویت و نقش محوری پیدا میکنند یا نه. بهبیان استراتژیکی، بهاین بحث نباید در چارچوب تضاد یا بدیلجویی نگریست.
دراینجا میخواهم بهسخنان شرکتکنندهای بپردازم که بهیک سخنران قبلی که گفته بود ما مرکزیت نمیخواهیم، پاسخ داد. وی گفت قطعاً بهمرکزیت نیاز داریم تا بهاندازهی کافی در برابر دشمن رویارو نیرومند شویم. در اینجا دو مسئله هست که میخواهم آنها را ازهم جدا کنم. مسئلهی نخست، کارآمدی است. مسئلهی دومی که باید مطرح شود فایدهمندی است. آیا میخواهیم شکل متمرکزی از سازمان داشته باشیم؟ اگر بهدنبال کارآیی هستیم، آیا میخواهیم از دمکراسیِ خودِ جنبش چشمپوشی کنیم؟ آیا میخواهیم این محدودیتها را برجنبشها، جمعیتها و شمار معینی از جمعیتها تحمیل کنیم و خود را بهچیزی تبدیل کینم که نمیخواهیم؟ اینها پرسشهای سیاسیای هستند که دربارهی جنبش و خواستههای خودمان مطرح میشود.
من هم چنین میخواهم این بحث را مطرح کنم که مرکزیتگرایی کاراتر نیست و ما با یک جنبش سنتی، متمرکز و حزبـمدار مبتنی برطبقهی کارگرصنعتی پیروز نخواهیم شد. من همچنین فکر میکنم آنچه امروز از نظر پیشرفت در درون جنبش و آثار بیرونی جنبش کارآمدتر است، درحقیقت نوع جدیدی از جنبش است که مرکزیت را برنمیتابد، رهبران را نمیپذیرد، و بهدنبال راهی برای اقدام مشترک است، بههمراه افرادی که در شبکهها و در جنبش عمل میکنند. این راه همچنین نه فقط مطلوبتر، که مؤثرتر ـنیزـ بهنظر میرسد{17}.
کریس هارمن
چند نکته را میخواهم مطرح کنم. یکی از شرکتکنندگان نکتهای را دربارهی امپراتوری و امپریالیسم گفت. من در پیشدرآمد بحثم این را مطرح نکردم، چون هردوی ما را بهآنجا میکشاند که هرکدام دستِکم 20 دقیقهی دیگر صحبت کنیم. اما باید بگویم که من اصطلاح «امپراتوری» را یک اصطلاح خطرناک میدانم، زیرا درجه و میزان رقابت امپریالیسمها در آن مستتر نیست. برای امپریالیسم یک سلسلهمراتب وجود دارد که ایالات متحده در رأس آن قرار دارد و از نظر نظامی نقش فائقه را دارد؛ اما از لحاظ اقتصادی چنین نیست، و درنتیجه تضاد منافع پیش میآید. وجود این امپریالیسمها بسیار مهم است. فکر میکنم یکی از دلایلی که آمریکا در خلیج [فارس] میجنگد، این است که نفت را بهچنگ آورد و از این طریق بهامپریالیسمهای اروپا و ژاپن و نیز چین دیکته کند که ایستار جهان چگونه باید باشد. این مهم است، زیرا بهمعنای شکاف در داخل اردوی دشمن است و ما باید از این شکاف بهرهبرداری کنیم. این شکافها آزادی عمل فراوانی را برای ما فراهم میکنند. با این آزادی عمل چهکار باید بکنیم؟ ما باید بدون هرگونه حمایتی از امپریالیسمهای رقیب بهبسیج نیروهایمان بپردازیم، اما متوجه باشیم که جنگ دراین لحظه علیه امپریالیسم آمریکاست و اکنون مهمترین کار باید بهراه انداختن جنبشی علیه آن باشد{18}.
زمانی که از این چیزها صحبت میکنیم، میخواهم دوباره بهمسئلهی مرکزیتگرایی باز گردم. من از سنتی میآیم که بهسوسیالیسم از پائین باور دارد، که باوری بهیک دیکتاتور استالینمشرب و توتالیتر برای جهان ندارد. بهیاد میآورم که سالها پیش جروبحثهای طولانیای با مائوئیستها و استالینیستها در انواع گوناگون آنها، راجع بهاین مسائل داشتیم. با این حال، کاملاً براین باورم که تصمیمات محوری معینی دراین لحظه باید گرفته شود. مثلاً افراد بسیاری طوری صحبت میکنند و بهکار خود سرگرماند که گویی آمریکا درآستانهی بمباران بغداد نیست. احساس من این است که «مجمع اجتماعی جهان» (welt Sozial Forum) باید در این مورد تصمیم بگیرد که اولویت را طی چند هفتهی آینده بهبسیج علیه جنگ در عراق بدهد و بهآن بپردازد، و درک کند که بازداشتن جورج بوش از جنگ با عراق موجب تسهیل امور دیگری میشود که میخواهیم انجام دهیم. تجارت آزاد قارهی آمریکا با سهولت بیشتری انجام خواهد شد. فقر در «جهان سوم» بیشتر خواهد شد، و صندوق بینالمللی پول پلیدتر عمل خواهد کرد. ما باید ارتباط اینها را درک کنیم و این بهمعنای نوعی تصمیمگیری محوری است.
بحث را پیشتر میبرم. وقتی که ما دراین باره صحبت میکنیم که چگونه مبارزهی خود را انجام دهیم، آنگاه باید بهنقاط ضعف جنبش نیز توجه کنیم. بیاییم همه صادق باشیم. این جنبش، یک جنبش اقلیت است. این جنبش بهلحاظ فعالان آن بسیار قدرتمند است. اما ما همه آگاهیم که نفوذ عمیقی در جامعه خود نداریم. همه میدانیم که نمیتوانیم همهی افراد کوچه و خیابان یا محل کارمان را بسیج کنیم. این یک نقطهی ضعف است. با این نقطه ضعف چه کنیم؟
شما نمیتوانید بگویید «ما یک مولتیتود هستیم، فوقالعاده نیست؟». شما باید بگویید تودهی مردم با چه مسائلی روبرو هستند و این تودهها از کجا [باید] قدرت تغییر جامعه را بهدست آورند، آن تودهی مردمی که زندگیشان کاملاً از سوی مردم [دیگر] بهپلشتی کشیده شده، که مجبورند شب و روز کار کنند، که روزگارشان را سرمایهداری رقم میزند.
منظور من از طبقهی کارگر این آدمها هستند. استفادهی مایکل هارت از عبارت «طبقهی کارگر صنعتی» کاملاً ناصادقانه است. من گفتم طبقهی کارگر صنعتی ناپدید نشده است، اما میبینیم که مثلاً زندگی همسرم که معلم است هرچه بیشتر شبیه زندگی پدرم که یک لولهکش بود، میشود. مردم بیشتر و بیشتر مطابق یک الگوی زندگی تعیین شده توسط سرمایهداری درهم آمیخته میشوند. این یک الگوی زندگی طبقهی کارگری است، چه در اداره کار کنند چه در مدرسه یا کارخانه. این جاهاست که ما باید بهدنبال سازماندهی باشیم. اینجاهاست که ما باید با قدرت درآویزیم.
طرف دیگر کاملاً از مسئله آگاه است. فکر میکنید چرا آنها چنان روزنامههای عامهپسند نفرتانگیزی، سرشار از بیزاری و نفرتپراکنی علیه اقلیتها، همجنسگرایان و مهاجران برپاکردهاند؟ بهاین دلیل است که میفهمند باید طبقهی کارگر را کنترل کنند. ما باید درک کنیم که مجبوریم برای رهایی طبقهی کارگر مبارزه کنیم، تا طبقهی کارگر شروع بهرهاسازی خود کند. این بهمعنای آن است که ما نمیتوانیم بهراحتی بنشینیم و بگوییم «ما بهاین هدف رسیدیم» یا «بهآن هدف رسیدیم».
صحبتی هم دربارهی آرژانتین دارم. مشکل کلیدی در آرژانتین این است که سال پیش جنبش پیکه ته روها و اسمبلیها شکل گرفت، اما طبقهی کارگر در هراس از دست دادن شغل خود در چنبرهی کنترل دیوانسالاری سندیکاهای کارگری باقی ماند. تا زمانی که این کنترل درهم شکسته نشود نمیتوان از رهایی آرژانتین از صندوق بینالمللی پول و سرمایهداری صحبت کرد. ما باید این مسائل را در نظر بگیریم. اما این بهآن معناست که ما نه فقط باید جنبش پیکه ته روها را مورد ملاحظه قرار دهیم. بلکه بهچگونگی رخنهی آن بهدرون طبقهی کارگر شاغل هم باید بپردازیم. چگونه این جنبش میتواند کسانی را بسیج کند که اتوبوسها و قطارها را بهحرکت درمیآورند، در بخش تولید آب کار میکنند و در کارخانهها و ادارات مشغول هستند.
اگر میخواهیم جامعه را تغییر دهیم، این مشکلی است که باید با آن برخورد کنیم. متأسفم که باید بگویم هارت و نگری در کتابشان از این مسئله طفره میروند. این کتاب دورهای از شکست را بازتاب میدهد، دورهای که درآن انواع جنبشها حضور داشتند اما کارگران شاغل جسارت و اعتماد بهنفس برای جنگیدن نداشتند. اما در دوران جدید، ما شاهد آن جسارت و اعتماد بهنفس هستیم.
کارگران یدی و یقهسفید هرزمان که در قرن بیستم مشترکاً دست بهاقدام زدند، دولتها را بهلرزه انداختند، جامعه را تغییر دادند و جنگها را متوقف کردند. وقتی پس زده و سرکوب شدند، نه فقط کارگران دچار رنج و محنت شدند، بلکه همهی گروههایی که میخواستند خود را رها سازند و همهی آنهایی که با ستم میجنگیدند، بهزحمت افتادند. تا زمانی که کارگران در مکزیکوسیتی بهحرکت در نیایند دولت مکزیک همچنان جنبش زاپاتیستا را در منطقهی مرزی با گواتمالا، درعین فقر، بینوایی و بیماری و مرگ کودکان، در تنگنا قرار خواهد داد. میگویند: «چگونه کارگران مکزیک را بهحرکت در آوردیم؟» پاسخ این است که باید با آنها ارتباط برقرار کنیم. باید ببینید که آنها مشکلات خود را دارند. آنها اقتصاد مکزیک و تااندازهای اقتصاد آمریکا را میگردانند. شما باید بگویید «چگونه با آنها ارتباط بگیریم و چگونه آنها را سازماندهی کنیم؟» ارتباط با آنها بهلحاظ استراتژیک امر محوری جنبش ماست.
در پایان میخواهم از مایکل بهخاطر این بحث سپاسگزاری کنم زیرا فکر میکنم این بحث راهبردی اهمیت حیاتی دارد. بهنظر من دو بحث عمده در این مجمع اجتماعی مطرح است.
نخست، یک بحث عاجل است که از لزوم یک فراخوان محوری برای بسیج همگان علیه جنگ حکایت میکند. روز جهانی برای اقـدام 14 فوریه [2003] در آتن، لندن، رامالله و قاهره برگزار میشود و ما باید در همه جای جهان بهبسیج مردم بپردازیم تا مخالفت با جنگ را بهبی نظمی اجتماعی علیه جنگ تبدیل سازیم.
سپس، بهنظر من باید بهاین فکر کنیم که چگونه وضعیت در اقلیت بودن این جنبش را درهم شکنیم، و با کسانی ارتباط برقرار کنیم که از قدرت تغییر جامعهی سرمایهداری برخوردارند. زیرا کار آنها ـطبقهی کارگرـ چرخهای زندگی در جامعهی سرمایهداری را بهگردش درمی آورد و این مسئلهی محوری ماست.
پانوشتها:
{1} لینک زیر حاوی ترجمهی مقالهای از آلکس کالینیکوس بهنام «آنتونیو نگری در چشمانداز تاریخی» است که توسط مترجم همین مقاله (رامین جوان) ترجمه شده است. مطالعهی آن (که با فرمت پ د اف منتشر شده است) برای آشنایی با پیشینه و همچنین خاستگاه اندیشههای هارت و نگری مفید است.
http://kalinikus.blogspot.com/2010/10/blog-post.html
{2} لینک زیر بررسی خلاصهای از کتاب «انبوهه (جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری)» استکه برای کسانیکه این کتاب را نخواندهاند، مفید است. گرچه این بررسی بههیچوجه جای مطالعهی اصل کتاب را نمیگیرد، اما برای کسی که حوصله یا وقت برای مطالعهی کتاب را ندارد، بهتر از هیچ است. ضمناً لازم بهتوضیح است که این لینک را در یک جستجوی اینترنتی پیدا کردم و هیچگونه آشنایی قبلی و شخصی با خانم زهره روحی (نویسندهی مقالهی [نئولیبرالیسم در پوشش«انبوه خلق و امپراتوری»] ندارم.
http://www.zohrerouhi.com/VisitorPages/show.aspx?IsDetailList=true&ItemID=26449,8
{3} گرچه شیوهی تولید سرمایهداری̊ فروشندگان نیرویکار (یعنی: نیروی عمدهی انسانیِ تولید) را بهنحو متمرکزی در کنار هم قرار میدهد؛ و همین در کنار هم بودن بهامکان تسریعکنندهای برای سازمانیابی و مبارزهی کارگران تبدیل میشود؛ اما نباید چنین تصور کرد که اشکال دیگر و تازهتر کار (مثلاً خدمات تولید یا خدمات اجتماعی یا انواع کارِ رایانهای) که کارگران را کمتر در کنار هم قرار میدهد، میتواند بهعامل بازدارندهی مبارزات کارگری تبدیل شود. چراکه وحدت کارگران در تضادی است که با صاحبان سرمایه و طبقهی سرمایهدار دارند و این وحدت و تضاد مثل همهی دیگر پدیدهها و رابطهها در پرتو آگاهی استکه درک میشود. شاید درک پیوند و وحدت طبقاتیِ آن گروههایی که همانند کارگران کارخانهای درکنار هم قرار داده نشدهاند، بهآگاهی و تعقل بیشتری نیاز داشته باشد؛ اگر حقیقتاً چنین باشد ـاماـ نباید فراموش کرد که آن تشکلهایی که با ضریب آگاهی بالاتری شکل میگیرند، طبیعتاً از عمق و استحکام بیشتری نیز برخوردار خواهند بود.
بهطورکلی، اساس سازمانیابی کارگری و طبقاتی را بر «شکل تولید» یا «شکل سازماندهی کار» قرار دادن̊ میتواند بهاین خطای مهلک راهبر گردد که وحدت کارگران در مقابل تضادی که در رابطهی فروش نیرویکار با صاحبان سرمایه و طبقهی سرمایهدار دارند، نادیده گرفته شود؛ و امر مبارزهی طبقاتی از امکانات موجود، مستمر و واقعی در جامعهی سرمایهداری بهطرف ارادهی محض یا وضعیتهای گذرا شیفت کند که در صورت وقوع چنین امری میتواند نیروی فراوانی را بههرز ببرد.
{4} گرچه بحث «محوریت» طبقهی کارگر تا اندازهای نامأنوس بهنظر میرسد و جای بحث عمدگی این طبقه را در تولید اجتماعی و مبارزهی طبقاتی گرفته است؛ اما لازم بهتوضیح استکه براساس همهی دستآوردهای مارکسیستی و حاصل از مبارزهی تاریخیِ طبقات تحت سلطه برعلیه طبقات مسلط، حذف نقش عمدهی طبقهی کارگر در مبارزه با نظام سرمایهدای ـخواسته یا ناخواستهـ حذف سوسیالیسم بهمثابهی آلترناتیو این نظام است. فرض کنیم که در اثر رویدادی غیرقابل پیشبینی و غیرقابل فهم̊ تولید اجتماعی در چارچوبهی نظام سرمایهداری بهگونهای سازمان یافت که طبقهی کارگر (یعنی: طبقهی فروشندگان نیرویکار) نقش عمدگیِ خویش در تولید و نتیجتاً نقش عمدگی و پیشتازی خود در امر مبارزهی طبقاتی را از دست دادند و این نقش را بهگروههایی واسپردند که نیروی کار خودرا نمیفروشند. در چنین صورت مفروضی، آلترناتیو جامعه هرچه باشد (اعم از بربریت یا هرچیز دیگری)؛ اما سوسیالیسم نخواهد بود. بنابراین، همهی آن نظریهپردازانی که بهاین باور دارند که طبقهی کارگر نقش عمدهی خود در جامعهی سرمایهداری را از دست داده است؛ هرچه باشند یا نباشند، اما سوسیالیست نمیتوانند باشند. چراکه اساس سوسیالیسم (هم بهعنوان جنبش اجتماعیـطبقاتی و هم بهعنوان یک نظریه آلترناتیو و تاریخی) عمدگی طبقهی کارگر در تولید و نتیجتاً در مبارزه برعلیه نظام سرمایهداری است.
{5} در درستی این بحث باید یادآور شد که اولاًـ توازن کمی طبقات اجتماعی را بهواسطهی خصلت جهانگستر سرمایه باید جهانی دید؛ و دوماًـ همانطور که در پانوشت بالا توضیح دادیم، اساساً بحث برسر فروش نیرویکار است، نه کار در کارخانه یا اشکال تولید سنتی که عمدگی پیشین خود از دست دادهاند. بههرروی، سرمایه بدون تحول دائم در ابزارآلات، تکنیکها و سازمان تولید ـبهمثابهی سرمایهـ از عرصهی هستی ساقط خواهد شد؛ و نوآوری در عرصهی تولید نیز بهمعنی کاهشِ وزن اشکال کار سنتیتر و پیدایش اشکال کار جدیدتر است.
{6} در اینجا باید بهدو مسئله اشاره کرد. یکی، «مقولههای کار یدی و کار یقهسفید» است که بیشتر از سیاستهای اقتصادی دولتها̊ در جهت ایجاد انشقاق در درون صفوف فروشندگان نیرویکار اتخاذ میشود و در تحلیلهای مارکسی بنیان چندانی ندارد؛ و دیگری، بحث خدمات استکه بهسه شکل عمدهی خدمات تولید، خدمات اجتماعی و خدمات سرمایه رخ مینماید. کارکنان خدمات تولید (که بدون خدماتِ آنها امر تولید ـنه چرخش سرمایهـ مختل میشود)، صددرصد فروشندهی نیرویکار هستند و کارگر محسوب میشوند. درصورتیکه کارکنان خدمات اجتماعی بهاین دلیلکه خدماتشان بهطور باواسطه بهتولید اجتماعی برمیگردد و بخشی از آن صرف چرخش سرمایه ـنه پروسهی تولیدـ میشود، ضمن اینکه فروشندهی نیرویکار هستند و کارگر بهحساب میآیند؛ اما بهاین دلیل که بخشی از خدمات آنها در خدمت چرخش سرمایه قرار میگیرد و با پدیدههای مربوط بهسرمایه سروکار دارند، گرایش کمتری بهسازمانیابی طبقاتی دارند و در پارهای از موارد کمتر خودرا کارگر بهحساب میآورند و بهسختی درکنار کارگرانِ تولید و خدمات تولید سازمان مییابند.
اما کارکنان خدمات سرمایه (از کارمندان عالیرتبه گرفته تا مدیران ریز و درشت، و نیز قاضی و پلیس و غیره) که عرصهی خدماتشان چرخش و بقای سرمایه است و نتیجهی فعالیتشان ربطی بهتولید و پروسهی تولید ندارد، کارکنان سرمایه بهحساب میآیند و بهمثابهی بافت سرمایه در همان مسیر و پتانسیلی حرکت و زندگی میکنند که مجموعاً صاحبان سرمایه طالب آن هستند و با روح سرمایه همساز است. بنابراین، طبیعی استکه کارکنان خدمات سرمایه نه در کنار کارگران و بهعنوان جزئی از این طبقه، که برعکس، در مقابل کارگرانِ تولید و خدمات تولید ـدر همراستایی با صاحبان سرمایهـ سازمان بیابند.
{7} بنا بهمنطق، دادهها، تحلیلها، جهانبینی و روششناسی مارکسیستی̊ این سؤال که «جایگاه هژمونیک درون کار چیست؟» و این عبارت که «در اقتصاد سرمایهداری یک نوع کار، یک شکل از کار و یک بخش از کار است که بهشیوهای هژمونیک نسبت بهدیگر بخشها عمل میکند»، فاقد معنی است. چراکه نه تنها مارکس، بلکه مارکسیستهای بعد از مارکس نیز چنین باور نداشتند و چنین استدلال نکردهاند که «در اقتصاد سرمایهداری یک نوع کار، یک شکل از کار و یک بخش از کار است که بهشیوهای هژمونیک نسبت بهدیگر بخشها عمل میکند».
این درست استکه مارکس بارها از عبارت «پرولتاریای صنعتی» استفاده کرده و تلویحاً و بهطور ضمنی از کارگران کارخانهها بهمثابه متشکلترین، سازمانپذیرترین و نتیجتاً رزمندهترین بخش طبقهی کارگر نام برده است؛ اما هژمونیِ یک بخش از طبقهی کارگر بردیگر بخشها ـبرفرض اینکه ممکن باشدـ از همان آغاز با استراتژی و اهداف برابریطلبانه و آزادیخواهانهی کمونیستی متناقض است. چراکه نفی و رفع آن بهیک انقلاب درونطبقهای مشروط استکه با وحدت طبقاتیِ فروشندگان نیرویکار در مقابل طبقهی صاحبان سرمایه ناسازگار است. بههرروی، هژمونی (بهمعنیِ نفوذ، اعتبار، برتری، پیشتازی و رهبری) تنها در عرصهی تبادلات اجتماعی و بهویژه در جریان مبارزهی طبقاتی و سیاسی معنی دارد که حاصل ترکیب پیچیدهای از ایدهها، ارزشها، دیدگاهها، تحلیلها،... و نهادهای اجتماعیـطبقاتی (مانند اتحادیه، حزب و غیره) استکه ضمن داشتن ریشه در تولید اجتماعی، اما بیشتر جنبهی روبنایی و انتخابی دارد؛ و در رابطه با تولید اجتماعی و داشتنِ «قدرت» برای دگرگونیِ «سایر اشکال کار» فاقد معنی است. بههرروی، دگرگونی در اشکال کار (که هارت آن را احتمالاً بهجای استفاده از نیرویکار در شاخههای مختلف تولید بهکار میبرد) امری استکه هیچ ربط آشکار و مستقیمی بهمناسبات درونی طبقهی کارگر ندارد و اساساً بهروند تولید برمیگردد که مبارزات طبقهی کارگر تأثیر مستقیمی برآن ندارد؛ چراکه این مبارزات اساساً ناظر بر دگرگونی عمومی، انقلابی و سوسیالیستی مناسبات تولیدیـاجتماعی است و بههمین دلیل هم قدرت اعمال رفرمهای اقتصادیـاجتماعی را داراست.
{8} صرفنظر از مقولات فاقد معنایی (مانند هژمونی کار صنعتی برکارِ غیرصنعتی) که بهپای مارکس گذاشته میشود، برفرضکه طبقهی کارگر نقش رهاییبخش خویش در مبارزه با بورژوازی و دولتِ بورژوایی را بههردلیلی (اعم از کمی یا کیفی) از دست داده باشد؛ در اینصورت، تنها نتیجهی ممکن و معقولی که میتوان گرفت، واگذاری انقلاب سوسیالیستی بهخودشیفتهگان مدعی پیامبری است!؟
{9} برفرض اینکه در تقسیم جهانیِ کار ـواقعاًـ سلسلهمراتبی واقع شده باشد؛ اگر فرضاً چنین هم باشد، قطعاً ربطی بهمقولهی فاقد معنیِ هژمونیِ شکلی از کار (مثلاً شکلِ غیرمادیِ کار) بر دیگر اشکال کار ندارد. گذشته از اینکه در جامعهی سرمایهداری̊ نیرویِ کار جایگرین کارِ معین و متحقق شده است؛ اما مشاهدهی موجودیت یک واقعه یا نسبت را از پیشفرضهای نامربوط استنتاج کردن، معنایی جز تعقلگریزی در پوشش عقلگرایی ندارد.
{10} در اینجا باید بهچند نکته در رابطه با واقعیت وجودی و طبقاتیِ طبقهی کارگر یا طبقهی فروشندگان نیرویکار ـنه مبادلهگران خدمات غیرتولیدیـ اشاره کرد که از مختصات وجودی و لاینفک این طبقه بوده، هنوز هست و در آیند نیز (تا آنجا که روابط و مناسبات سرمایهدارانه حاکمیت دارد) خواهد بود:
اولاًـ زنانِ خانهداری که در درون یا در رابطه با طبقهی فروشندگان نیرویکار زندگی میکنند، همواره جزءِ لاینفکی از این طبقه بوده، هستند و خواهند بود. صرفنظر از استدلالهای فراوان اقتصادی، کنشِ سیاسی زنان خانهدارِ مربوط طبقهی کارگر حاکی از پیوستگی آنها با طبقهی فروشندگان نیرویکار است. چراکه آنها در موارد بسیاری و بهویژه بههنگام شدتیابی مبارزه با صاحبان سرمایه و دولت نقش پیشتاز داشتهاند.
دوماًـ بازهم صرفنظر از استدلالهای فراوان اقتصادی، باید گفت که بیکاری یکی از چهرههای ممکنالوقوع (و در پارهای از دورههای زمانی̊ چهرهی حتیالوقوع) زندگیِ کارگری است. همین خاصه استکه ارتش ذخیرهی کار را بهامکانی برای ارزانتر خریدن نیرویکار از طرف صاحبان سرمایه تبدیل میکند؛ و واکنش طبقاتیِ کارگران را در سازمانیابی طبقاتیِ خویش را بهنمایش میگذارد.
سوماًـ یکی از ویژگیهای گسترش جهانی سرمایه این استکه مناسبات پیشاسرمایهدارانه را بهانحلال میکشاند؛ و اقشار باقیمانده از نظامهای اقتصادیـسیاسی پیشین را جذب سازوکار وجودیِ خود میکند. از همینروست که میتوان چنین اظهار نظر کرد که در دنیای امروز، دهقان (بهمعنی خاص کلام) وجود ندارد؛ و آنچه تحت عنوان دهقان از آن یاد میشود، فروشندگی نیرویکار در اشکال پنهان و پوشیده در قالب کلماتِ پیشاسرمایهدارانه است.
بدینترتیب، میتوان چنین نتیجه گرفت که منهای هژمونیِ نسبی سرمایه که ناشی از فروپاشی شوروی و شکست چندین سالهی جنبش کارگری است، که باید بهچالش کشیده شود؛ اما امروزه روز امکان سازمانیابی کارگری و طبقاتی (بهلحاظ طبقاتیـوجودی) بهمراتب بیشتر از زمانی استکه مارکس زندگی میکرد.
{11} اگر قرار براین باشد که بین مفهوم طبقهی کارگر و پرولتاریا تفکیک قائل شویم؛ و «مفهوم پرولتاریا [را] بهجای مفهوم طبقهی کارگر» بازاندیشی کنیم، این بازاندیشی تنها درصورتی میتواند درست باشد که موضوعات اعتلایی و نیز متکاملتری را بهتبادل بگذارد؛ و زمینهی سازمانیابی پیچیدهتری را نیز پیشنهاده داشته باشد. ازاینرو، میتوان طبقهی کارگر را آن تودهی وسیعی در نظر گرفت که بهاشکال گوناگون فروشندهی نیرویکار خویشاند؛ و پرولتاریا را آن گروههای مرتبطالرابطه و نسبتاً وسیعی درنظر گرفت که بهعنوان پیوستار طبقهی کارگر ـعلاوهبر فروشندگی نیرویکارـ بهلحاظ طبقاتی نیز در راستای رهایی خویشنِ خویش و همچنین نوع انسان در ابعاد مختلف بهآگاهی و سازمان دست یافته باشند. بدینترتیب، پرولتاریا پیوستار و ادامهی همان طبقهی کارگری استکه علاوهبر تشکل در نهادهای سراسری و اتحادیهای، بهتشکل حزبی و آگاهی نوعی ـنیزـ دست یافته است.
ازآنجاکه این شکل ویژه از سازمانیابی ـفراتر از منافع آنی و اتحادیهای طبقهی کارگرـ میبایست پتانسیل حزبی و کمونیستی و اجتماعی و نوعی نیز داشته باشد؛ و ازآنجاکه که این شکل ویژهی تشکل بهتودهی کارگرانی مربوط استکه راستای رهایی خود را همان راستای رهایی نوع انسان دریافتهاند؛ از اینرو، میتوان چنین ابراز نظر کرد که پرولتاریا (بهعنوان پیوستار طبقهی کارگر) متشکل در (یا، در رابطه با) احزاب کمونیستیای معنی دارد که خاستگاه طبقاتی دو ارگان بالای آن کارگری باشد و همهی ارگانها و واحدهایشان نیز ـدر تولید کادرهای جایگزینـ چرخشی عمل کنند.
درست در همینجاست که هارت و نگری بهجای اینکه گامی بهجلو و متکاملتر بردارند، در مقابل شکستهایی که طبقهی کارگر متحمل شده، چند گام بهعقب برمیدارند و ضمن مقابله و مخالفت با سازمانیابی حزبی طبقهکارگر، پرولتاریا را ملغمهای از همهی طبقات (یعنی: منحل در موجودیت نظام سرمایهداری و مولتیتود) تعریف میکنند: «پرولتاریا، دستکم در بیان اصیل آن، بهمعنای کسانی است که در استخدام سرمایه هستند، کسانی که در کارخانهها کار میکنند. لذا چنین بسطی از مفهوم پرولتاریا همان چیزی است که ما سعی در انطباق آن با مفهوم مولتیتود داریم». بدینترتیب، پرولتاریا از طبقهی فروشندگان نیرویکار عقبتر میرود و فروشندگی نیرویکار نیز جای خودرا به«در استخدام سرمایه» بودن میدهد؛ و طبقهی کارگر بهبهانهی پرولتاریا در مولتیتود که نهایتاً خواهان یک جامعهی بورژوایی دموکراتیک است، منحل میگردد.
{12} ارجاع هارت در اینجا بهمارکس و طرفداری او از مارکس، ارجاعی تأویلیـتفسیری و درعینحال وارونه است. او نظرات خودرا بهمارکس میچسباند تا ضمن جذب اعتبار از او، با نقد نظرات چسبانده بهمارکس، او را «نقد» کرده و گامی از مارکس «فراتر» بردارد! تنها با استفاده از این شیوهی پُستمدرنیستی استکه میتوان خودرا طرفدارِ پسامارکسیستِ مارکس نامید و حقیقت انقلابی او را در آمیختهی منگرایانهای از لیبرالیسم بهانحلال کشاند. گرچه مارکس روند حرکت جامعهی سرمایهداری را بهطرف دو طبقهی عمدهی فروشندگان نیرویکار و طبقهی صاحبان سرمایه (بهعنوان مجموعهای از دوگانهی واحد) میبیند؛ اما او هیچگاه از «کاهش تفاوتهای طبقاتی تا رسیدن بهیک مدل دو طبقهای سرمایهداری»، از «تقلیل جامعه بهدو طبقه یا مدل واحد» و همانند لیبرالها از «طبقات گوناگون زیادی»(چه در هیجدهم برومر و چه در دیگر آثارش) صحبت نکرده است.
حکمِ ایجابیـاثباتی «مردم عموماً دو برداشت را از مفهوم طبقه میپذیرند»، نشانگر این استکه هم لیبرالها و هم مارکس برای مایکل هارت چیزی بیش از مَحمِل بیان و تصدیق باورهایی نیستند که مارکس با عنوان «افکار عمومی» از آن یاد میکرد و در مقابل آن̊ «کلام آن مرد بزرگ فلورانسی را شعار خویش قرار میداد» که میگفت: «راه خود گیر و بگذار مرم هرچه میخواهند بگویند».
اما عامیانهگرایی هارت تا آنجایی پیش میرود که او علیرغم ادعای فیلسوفانهاش (که سادهترین نشانهی تغییرطلبانهی آن گذر از شکلِ کلام بهمحتوای مفهوم است) بهشکلِ کلام تسلیم میشود و نبرد دو طبقهی عمدهی جامعهی سرمایهداری را بهبهانهی تشابه کلامی در اقشار غیرمجموعهای جامعهی سرمایهداری (که روندی روبهاضمحلال و میرا دارند)، بهانحلال میکشاند. گرچه در اینجا هردو طبقهی کارگر و سرمایهدار بهانحلال کشیده شدهاند؛ اما از آنجاکه طبقهی سرمایهدار در حاکمیت خویش بهاثبات رسیده است؛ پس، این تنها طبقهی تحت سلطه و عمدهی کارگر استکه در ارادهمندی تاریخیاش (که انقلابی است) منحل میگردد. این درست همانند این استکه هریک از گروهبندیهای قشرگونه و متعدد جامعهی ایران را ـبهدرستیـ یک طبقه فرض کنیم و بهاین اعتبار پتانسیل نهفتهی نبرد طبقهکارگر برعلیه طبقهی سرمایهدار را بهبهانهی کلمهی «طبقه» در دیگر گروهبندیهای غیرعمدهی جامعه منحل کنیم و بههمان برداشتی برسیم که چپِ بورژوایی از جنبش سبز ارائه میکند.
{13} تأکید بر «افتراق و آتونومی» در «جنبشهای فمینیستی، نژادی و همجنسگرایان» در آمریکای شمالی و نیز امتناع این جنبشها «از سازماندهی مرکزی و یکپارچه» بهاین معنی نیست که جنبشهای طبقاتی و کارگری نیز طالب چنین شیوهای بودهاند؛ و امتناعهایی از این دست داشتهاند.
{14} حقیقت این استکه آن آکسیونهایی که میتوان تحت عنوان مالتیتود آز آنها یاد کرد، ضمنِ ظاهر جدی و رادیکال و بهاصطلاح میلیتانتِ خویش ـاماـ از همان اولین گام (با تبراجویی از سازمانیابی طبقاتی، متمرکز، اتحادیهای، حزبی و مستمر؛ و نیز تأکید بر آکسیونهای انعطافپذیر و موردی) بهنهادهای پلیسیـامنیتیـقضایی بورژوازی اطمینان دادهاند که خواهان درهم شکستن ماشین دولتی، انقلاب سوسیالیستی و استقرار دیکتاتوری انقلابی و خردمندانهی پرولتاریا نیستند؛ کاری بهاساس نظام سرمایهداری (یعنی: خرید و فروش نیرویکار) ندارند؛ تنها بهچهرهی کنونی این نظام (یعنی: سیاستهای ناشی از بروز گلوبالیسم) معترضاند؛ و هدفشان کارکرد بهینهی همین نظام سرمایهداری است. بیدلیل نیست که در بسیاری از موارد (یعنی: در بسیاری از آکسیونها) گروهبندیهای چپتر بورژوازی ـآشکارا یا بهطور ضمنیـ از برگزاری آکسیونهای آنتیگلوبال حمایت میکنند.
بنابراین، مالتیتود در رادیکالترین بروزِ ممکن خویش، از کنش و واکنشهایی حکایت میکندکه خواهان اصلاحات در چارچوب نظام موجود است. این خواستهی اصلاحطلبانه در بسیاری از موارد دارای بار ترقیخواهی است؛ و در مواردی هم همانند عامل کندکنندهی سازمانیابی و مبارزهی کارگران برعلیه صاحبان سرمایه عمل میکند. جنبش سبز در ایران که مجموعاً رویکردی ارتجاعی داشت و امکانات سازمانیابی طبقاتی و کارگری را بهقربانگاه جنگ جناحبندیهای طبقهی سرمایهدار برد، بسیاری از مفاهیم و مضامین خودرا از نظریه مالتیتود سرقت کرده بود؛ و بهغیر از کمکهای مطبوعاتی و خبری و «غیره»، از پسِ همین مفاهیم و مضامین سرقت شده از نظریه مالتیتو بود که بخش قابل توجهی از آکسیونیستهای آنتیگلوبال و اصلاحطلب را در اطراف و اکناف جهان بهجانبداری از خویش برانگیخت. همین رنگِ سبز برای تودهی وسیعی از طرفداران حافظت از محیط زیست، جذابیت ویژهای داشت و احساس جانبداری آنها از جنبش سبز را برمیانگیخت.
راز اینگونه سرقتها و مونتاژهای نظریـارتجاعی را نهایتاً میتوان در جابهجایی استدلال و استنتاج عقلی با مشاهدهی انفعالی و حسی جستجو کرد که هارت تحت عناوین «نوع تازهای از سازماندهی»، برکناری از «انعطافناپذیری حذفی تمرکزگرایانه» و «وضعیتی که بهطور سنتی با تحزب و طرد گروههای مختلف اجتماعی پیوند داشته است» بهخوانندگان و هواداران خود آموزش میدهد تا نارساییهای تاکنونیِ سازمانیابی حزبی، طبقاتی و متمرکز را بهیک اصل مطلق و ماورایی تبدیل کند. درصورتیکه فراتر از مشاهدهی صرف، ترکیبِ مشاهده و تعقل حاکی از این استکه بدون سازمانیابی طبقاتی، کارگری، اتحادیهای، حزبی و کمونیستی̊ عمر نظام سرمایهداری طولانی و طولانیتر میشود. بههرروی، آنچه هارت و نگری را از جنبهی فلسفی بهارادهگراییِ جعلکنندهی هستیِ اجتماعی سوق میدهد، عدم درک آنها از دترمینیسم تاریخیـاقتصادیـانقلابی است که مارکس کاشف آن بود.
{15} اگر قرار براین باشد که تحولات تکنولوژیک بتوانند شیوه و جهت مبارزهی طبقاتی را اینچنین [یعنی: ایجاد «ائتلاف» در عرض 5 دقیقه و بهواسطهی سرعت «مبادلهی اطلاعات»] بهدگرگونی اساسی بکشانند، آنگاه قرار براین خواهد بود که نظام سرمایهداری بتواند برای ابد باقی بماند! چراکه یکی از عوامل وجودی نظام سرمایهداری ایجاد تحولات دائم در عرصهی علم و تکنولوژی است. از اینرو: الف) آن نیروهایی که بهدنبال سازمانیابی مستمر و متمرکز و حزبی هستند، بهواسطهی همین تحولات علمیـتکنولوژیک جهت عبثی را انتخاب کردهاند؛ ب) ائتلافهای موردی نیز فقط میتواند در جهت اصلاح همین نظام حرکت کند؛ و پ) نتیجتاً بُرد نهایی ارادهی دخالتگر انسانی̊ اصلاحطلبی و تداوم بخشیدن بهبقای نظام مبتنی برفروش نیرویکار ـدر حذف تدریجی نارساییهای آنـ است!
{16} این عبارت، صرفنظر از درست یا غلط بودن آن (که بالاتر اشاراتی بهآن داشتم) ربطی بهمارکس و مارکسیسم ندارد: «از نظر مارکس کارگران صنعتی بهدو دلیل موضع هژمونیک دارند. اول اینکه، همهی مبارزات طبقهی کارگر در ارتباط با مبارزات کارگران صنعتی بوده است. دوم، طبقهی کارگر صنعتی از توانایی ایجاد یک شیوهی تولید جدید و بهاین ترتیب کشاندن دیگر بخشها بهسوی خود، برخوردار است».
بههرروی، نه تنها «طبقهی کارگر صنعتی» بهواسطهی صنعتی بودن خویش̊ توان «ایجاد یک شیوهی تولید جدید» را ندارد، بلکه طبقهی صاحبان سرمایه و دولتهای بورژوایی هم نمیتوانند در «ایجاد یک شیوهی تولید جدید» نقش مؤثری داشته باشند. این مسئله (یعنی: «ایجاد یک شیوهی تولید جدید») بهعواملی متعدد و مرکبی بستگی دارد که مهمترین آنها عبارتاند از: سلطهی اجتماعیـسیاسیـاقتصادی صاحبان سرمایه بهمثابه یک طبقهی عمده، فروش نیرویکار بهصاحبان سرمایه از سوی انسانهایی که سازای یک طبقهی اجتماعی با هویت کارگری هستند، سازمانیابی مستمر اتحادیهای و حزبی و کمونیستی طبقهی کارگر یا طبقهی فروشندگان نیرویکار (اعم از صنعتی و غیرمادی غیره)، قیام انقلابی با هژمونی و نیز رهبری برآیندی از درون طبقهی کارگر، درهم شکستن ماشین دولتی، استقرار دیکتاتوری پرولتاریا، لغو کار مزدی و...
{17} آن جنبشی که از فرط دموکراتمنشی، «مرکزیت را برنمیتابد، رهبران را نمیپذیرد، و بهدنبال راهی برای اقدام مشترک است، [و] بههمراه افرادی که در شبکهها و در جنبش عمل میکنند»، چهبسا زیر سلطهی رهبریِ هژمونیک بورژوازی آمریکاییـاروپایی قرار بگیرد؛ و بهعاملی برای دفاع از جناحبندیها یا نهادهای سرمایه و نتیجتاً بهعاملی برای بقای بیشتر سرمایه تبدیل شود. جنبش سبز در ایران ـشایدـ بدترین نمونهی آن باشد.
{18} بسیاری از جریانات سیاسی و بهاصطلاح چپ از فرط توجه و تمرکز روی اینکه «جنگ دراین لحظه علیه امپریالیسم آمریکاست و اکنون مهمترین کار باید بهراه انداختن جنبشی علیه آن باشد» ـدر جستجوی متحد و همپیمانـ بهجانبداری نظری و عملی از جمهوری اسلامی کشانده شدهاند! بنابراین، در راهاندازیِ «جنبشی علیه» آمریکا و بهطورکلی برعلیه امپریالیسمهای رنگارنگ باید بهصدای آن کارگران و زحمتکشانی گوش کرد که دولتهای حاکم برآنها بهعنوان متحد برسکوی انتخابِ همپیمان قرار گرفته و میگیرند. این شیوهای استکه بسیاری از جریاناتی که خودرا تروتسکیست میدانند، بهآن باور ندارند و عکس آن را عمل میکنند.
*****
نگاهی روششناسانه بهمالتیتود [انبوه بسیارگونه]
مؤخرهای بر مناظرهی هارمن ـ هارت
چند نکتهی توضیحی:
1ـ کریس هارمن، مایکل هارت و همچنین آنتونیو نگری (همکار و همفکر مایکل هارت) برای کسانی که بهزبان فارسی مطالعه میکنند و کتاب میخوانند، افراد شناخته شدهای هستند. بهغیر از مقالات متعدد و متنوعی که از این نظریهپردازان و نیز دربارهی آنها بهزبان فارسی منتشر شده است؛ کتابهای تحلیل امپریالیسم (با همکاری مایکل کیدرون و آلکس کالینیکوس)[ترجمه: جمشید احمدپور، انتشارات: نیکا]، تبیین بحران [ترجمه: جمشید احمدپور، انتشارات: نیکا] و تاریخ مردمی جهان [ترجمه: پرویز بابایی، انتشارات: نگاه] از کریس هارمن؛ و نیز کتابهای امپراطوری [ترجمه: رضا نجفزاده، انتشارات: قصیده سرا]، انبوهه [ترجمه: علی نورالدینی، انتشارات: نشر دیگر]، بازگشت بهآینده [ترجمه: رضا نجف زاده، انتشارات: نشر نی] و کار دیونیسوس [ترجمه: رضا نجفزاده ، انتشارات: نشر نی] از آنتونیو نگری و مایکل هارت بهزبان فارسی منتشر شدهاند. ضمناً لازم بهیادآوری استکه از کتاب انبوهه دو ترجمه وجود دارد که من بهدلیل این که ترجمهی رضا نجفزاده را در اختیار نداشتم؛ تنها از ترجمهی علی نورالدینی استفاده کردم.
2ـ گرچه نظرات هارمن و هارت برای فارسی زبانها شناحته شده است و از زوایای مختلف مورد بررسی قرار گرفته و مناظرهی بین این دو نظریهپرداز 8 سال کهنه بهنظر میرسد؛ اما ازآنجا که پس از جنبشِ پساانتخاباتیِ سبز̊ بحث سازماندهی شبکهای (که خیابان محل تحقق و وقوع آن است) و نیز مقولهی «مجمع عمومی» (که بیان پُستمدرنیستی از سازمانیابی کارگری است)، طنینِ دیگرگونه و دوبارهای یافته است؛ و بهواسطهی اینکه هارمن با دریافت ویژهی مارکسیستیاش بهمقابله و نقد نظرات پُستمدرنیستی یا اصطلاحاً پُستمارکسیستی هارت و نگری برمیخیزد؛ از اینرو، انتشار و مطالعهی این مناظره و نیز تأمل و بسط مفهومی آن̊ میتواند بهگام کوچکی در راستای گسترش آگاهی فعالین صدیق کارگری تبدیل شود.
3ـ صرفنظر از بررسیهای منفی، گزارشگونه یا حتی مثبتی که از نظرات پستمدرنیستهای موسوم بهچپ (مانند نگری، هارت، دولوز، ژیژاک و دیگران) انجام شده است؛ و نیز علیرغم بعضی از دستآوردهای کمابیش مثبتِ این دسته از نظریهپردازان؛ اما آنچه از جنبهی نظری آنها را ـنهایتاًـ بهدریافتها و طبعاً توصیه راهکارهایی میرساند که انحلال ارادهی انقلابی طبقهی کارگرِ خودآگاه و متشکل را (بهمثابهی دیکتاتوری پرولتاریا) در جنبشهای دموکراسیخواهانه بهدنبال دارد و فرارفتِ سوسیالیستیِ پرولتاریا را در رویکردِ دمکراتیکِ همین نظام موجود منحل میکند، بهمتدولوژی و روش تحقیقِ آنها برمیگردد که منهای زبان فلسفیـتعقلیشان، در بیان̊ پدیدارشناسانه است و خاصهها را بهجای روابط شاکلهی اشیاءِ و نسبتهایی مینشانند که ـدر واقعـ سازا یا علتِ این خاصهها میباشند. از اینرو، در بررسی اینگونه نظریهپردازان و اینگونه نظریهها [برای نمونه نظریه مولتیتود (یا بهبیان رامین جوان: انبوه بسیارگونه)] چارهی معقول این استکه از متدولوژی و روش تحقیق این نظریهپردازان آغاز کنیم. اما چنین آغازی مستلزم صرف وقت بسیار و نیز کاری مستمر و طولانی استکه اگر فرصت آن هم ـفرضاًـ فراهم باشد، بازهم جای آن اینجا و در این محدوده نیست. ازاینرو، بهعنوان مؤخرهای متدولوژیک̊ بهدو مفهومِ مالتیتود و عشق میپردازم که از اجزای اصلی دستگاه مایکل هارت و آنتونیو نگری است. باشد که در فرصتهای محتملالوقوع دیگر بهاندازهی کافی روی رخنهی دیدگاههای پستمدرنیستی بهدورن جنبش کارگری متمرکز شویم.
تعریف مولتیتود:
«... باید مولتیتود را در یک سطح نظری از دیگر سوژههای اجتماعی، از قبیل مردم، تودهها، و طبقهی کارگر متمایز کنیم. مردم سنتاً یک مفهوم یکپارچه است. جمعیت، البته توسط انواع تفاوتها مشخص میشود، اما مردم آنگونهگونیها را بهیکپارچگی، فرومیکاهد و از جمعیت یک هویت واحد میسازد: «مردم» واحد است. مولتیتودِ، برعکس، بیشمار میباشد. مولتیتود از تفاوت درونی بیشماری تشکیل شده است که هرگز نمیتوانند بهیکپارچگی یا هویت یگانه فروکاهند ـ فرهنگها، نژادها، قومیتها، جنسیتها، تمایلات جنسی متفاوت؛ اشکال متفاوت کار؛ راههای متفاوت زندگی؛ نگاههای متفاوت بهدنیا؛ و آرزوهای متفاوت. مولتیتود کثرتی از این تفاوتهای یکتا است. تودهها نیز متمایز از مردم هستند چراکه آنها نیز نمیتوانند بهیکپارچگی یا هویت کاهش یابند. تودهها، بهیقین از گونهها و انواع تشکیل شدهاند، اما بهطور واقعی نباید گفت که سوژههای اجتماعی مختلف تودهها را شکل میدهند. جوهر تودهها نامتفاوتی است. همهی تفاوتها در تودهها فروخورده و خفه میشوند، همهی رنگها بهخاکستری میگرایند. این تودهها قادرند فقط در همآوایی حرکت کنند چراکه آمیزهای یکدست و نامتمایز را تشکیل میدهند. در مولتیتود تفاوتهای اجتماعی همچنان باقی میمانند. مولتیتود چند رنگی است، مثل لحاف چهلتیکه. ازاینروی چالشی که توسط مفهوم مولتیتود بهپیش کشیده میشود این است که یک کثرت اجتماعی قادر بهبرقراری ارتباط و کنش مشترک در حین حفظ تفاوتهای درونی باشد».
«سرانجام، مولتیتود را باید از طبقهی کارگر هم متمایز نماییم. مفهوم طبقهی کارگر بهاین منظور آورده شده است که بهعنوان یک مفهوم منحصر بهفرد بهکار گرفته شود، نه فقط برای متمایز کردن طبقهی کارگر از مالکان، کسانیکه برای گذران زندگی خود نیازی بهکار کردن ندارند، بلکه همچنین برای جدا کردن آن از دیگرانی هم که کار میکنند. در ظریفترین کاربرد، این مفهوم در ارجاع بهکارگران صنعتی گرفته میشود تا آنها را از کارگران کشاورزی، خدمات، و دیگر بخشها متمایز نماید. در گستردهترین کاربرد، مفهوم طبقهی کارگر بهکارگران مزدبگیر اطلاق میشود تا آنها را از فقرا، کارگران خانگی بدون مزد، و دیگرانی که مزد دریافت نمیکنند جدا نماید. مولتیتود، برعکس، یک مفهوم باز و فراگیر است که کوشش میکند تا اهمیت تغییرات اخیر اقتصادی جهانی را دربرگیرد: از یکسو، طبقهی کارگران صنعتی، بهرغم اینکه تعداد آنها در سطح جهان کاهش نیافته است، نقش هژمونیک در اقتصاد جهانی بازی نمیکند؛ ازسوی دیگر، تولید امروز نباید منحصراً برحسب اقتصاد بلکه بهطور عمومیتر بهعنوان تولید اجتماعی درنظر گرفته شود ـ نه فقط تولید کالاهای مادی، بلکه همچنین تولید ارتباطات، مناسبات، و اشکال زندهگی. از اینرو مولتیتود، بهطور بلقوه تمامی پیکرههای متنوع تولید اجتماعی را دربر میگیرد. تکرار میکنیم، یک شبکهی توزیعی مثل اینترنت، میتواند مثال یا مدل مقدماتی مناسبی برای درک مولتیتود باشد، چراکه یکم گروههای گوناگون با وجودی که بهشبکه متصلاند متفاوت باقی میمانند؛ دوم، مرزهای خارجی شبکه باز میباشند آنچنانکه گرهها و روابط جدید همواره میتوانند بهشبکه افزوده شوند»[تأکیدها که با حروف ایرانیک آمده از اصل کتاب است].
تعریف فوق که از پیشگفتارِ کتاب انبوهه نقل شده، نه تنها ترمینولوژیک نیست و ویژگیهای یک تعریف علمیِ جامع و مانع (یعنی: تعریف̊ بهربط ذاتی یا ترکیبِ پروسههای شاکلهی یک نسبت واقعی) را ندارد، بلکه چنان بهتوصیف و مقایسه و استعاره و رازآلودگی آمیخته است که مخاطب را ـعملاًـ فرامیخواند تا خود̊ مناسبات و نیز نیازهای اجتماعی خود را در قالب کلمهی مالتیتود ـهمانند یک نیروی برتر و غیرشخصیـ چنان تعبیر کند و بازبیافریند تا بتواند با باور و اعتقاد به«آن̊» بهفعلیت، احساس آرامش و آسودگی دست یابد.
گرچه در اینجا مخاطب̊ ظاهراً ارادهمندانه عمل میکند؛ اما ازآنجاکه برابرایستای ذهن او نه یک نسبت واقعی و طبقاتی (مثلاً رابطهی کار و سرمایه)، که دریافتهای شخصی و بیان نشدهی خودش در قالب استعاره است که اینک قالب کلامی پیدا کرده و بهمالتیتود استحاله یافته است؛ از اینرو، او (بهعنوان فردی از نوعیت انسان) نه تأیید که ـدر واقعـ تکذیب و مضمحل شده است. چراکه تأیید نوعی و انسانی مستلزم پروسهی مداومی از رفع فردیتِ موجود و اثبات فردیتی مملو از توان گسترشیابندهی نوع انسان است که بدون هماندیشی و همراستایی طبقاتی و عملیِ افرادِ نوع̊ غیرقابل دسترسی است؛ و هماندیشی و همراستایی طبقاتی و عملی ـنیزـ مستلزم شناخت علمیِ جامع و مانع از روابط تولیدیـاجتماعی و تبیین ترمینولوژیک آنهاست که در پرتو تعریف̊ بهربط ذاتی یا ترکیبِ روابط و پروسههای شکلدهندهی نسبتهای واقعی بهدست میآید.
هارت و نگری هیچگاه فراتر از مقایسه و نهایتاً استفاده از برهان خلف، بهطور اثباتی نمیگویند که مولتیتود چیست؛ حاصل ترکیب کدام پروسههای واقعی است؛ و ربط ذاتی آن را چگونه میتوان دریافت و بیان کرد. آنها میگویند: مولتیتود را باید از «مردم»، «توده»ها، «جمعیت»، «طبقهکارگر» و... جدا کرد و متفاوت دید؛ اما سؤال اساسی این استکه آنچه با همهی این موضوعات و مفاهیم متفاوت است، چیست؟ در تصویرپردازیها و مقایسههای هارت و نگری، مولتیتود ـدر واقعـ موجودیتی غیرطبقاتی، نیمه تخیلی و نهایتاً ژلاتینگونه دارد که علیرغم کنشگریاش، اما کنشهای او فاقد موضوعی راستامند، پیوسته و تاریخی است. از همینروست که مولتیتود بیش از اینکه یک نیروی طبقاتی، تاریخاً قابل گسترش، انقلابی و نفیکنندهی موجویت نظام کنونی (یعنی: سرمایهداری) باشد؛ عمدتاً در حالت بلقوهگی میماند و اساساً اخلاقی عمل میکند تا پدیدههای نظام موجود را که امپراطوری نامیده میشود، با کنشهای گریزان از خشونت بهچالش بکشد. (در پانوشتهها اشارات بیشتری بهشیوهی کنشگری مولتیتود که نهایتاً موجودیت نظام دستمزدی را میپذیرد، خواهیم داشت).
مارکسیسم مقدمتاً بهعنوان دانش مبارزهی طبقاتی و اساساً بهعنوان دانش رهایی نوع انسان، هرکسی را که نیرویکارش را برای گذران زندگی خود و خانوادهاش بفروشد، کارگر تعریف میکند؛ و همهی کسانی را که نیرویِکارِ فروشندگان نیرویکار (یعنی: کارگران) را میخرند تا ارزش افزوده یا سود بهدست بیاورند، علیرغم اینکه بهسود دست یابند یا نه، جزیی از طبقهی سرمایهداران بهحساب میآورد. در اینجا کارگر و سرمایهدار در رابطهی تولیدیـاجتماعی (یعنی: رابطهای که بهلحاظ اقتصادیـتولیدی سازای آنهاست و بهآنها هویت اجتماعی میبخشد)، تعریف شدهاند؛ و «تفاوت[های] درونی بیشمار» مانند «فرهنگها، نژادها، قومیتها، جنسیتها، تمایلات جنسی متفاوت؛ ... ؛ راههای متفاوت زندگی؛ نگاههای متفاوت بهدنیا؛ و آرزوهای متفاوت» ضمن اینکه هم در مورد کارگر و هم در رابطه با سرمایهدار صادق است، تأثیری هم در ماهیت و هویت طبقاتی آنها که تعیینکنندهترین عامل کنشهای اجتماعیشان است، نمیگذارد. در اینجا ماهیت و همچنین هویت «کارگر» و «سرمایهدار» در رابطهای که با هم دارند و براساس ویژگی تولید اجتماعی، چگونگی مالکیت و نحوهی تبادل و تحقق کار تعریف شده است.
بدونِ کار، انسان̊ نوعیت انسانی خود را از دست میدهد؛ و طبیعت نیز با از دست دادن طبعیافتگی و سرشت انسانیاش ـنهایتاًـ بهمحیطی حیوانی و ناگشوده بهسوی خویش فرومیکاهد. همانطور که انسان و طبیعت بدون یکدیگر (بهمثابهی انسان و طبیعت) وجود مادی نخواهند داشت؛ و همانطور که ابزارآلات تولیدی̊ گسترش انسان از قِبَل دگرگونی در طبیعت و نتیجتاً ایجاد دگرگونی در درون سازوازهی خویش و افزایش دانستهها و مهارتهای خود است؛ برهمین اساس نحوهی تبادل کار و محصولات آن ـنیزـ حاصل تعادل، توازن و ترکیبی از چگونگی ساختار سازوارهی انسانی، رویکردهای طبیعی و پتانسیل ابزارآلات تولیدی است که سازای شیوهی تولیدی معین و چگونگی مالکیت متناسب با آن است.
شیوهی رایجِ و مسلطِ کنونیِ تولید در سراسر جهان بنا بهساختارهای اجتماعی (یا سازوارهی انسانی)، پتانسیل ابزارآلات تولیدی، دانستهها و مسؤلیت بشر در رابطه با انسان و طبیعت و نیز چگونگی مالکیت (بهمثابهی نتیجهی رابطهی ترکیبیِ انسانـابزارــطبیعت) سرمایهدارانه است؛ و تبادل کار در شیوهی تولید سرمایهداری و همچنین تبادل محصولات کار در این نظام اقتصادیـسیاسیـاجتماعی مجموعاً بهگونهای است که فقط بهشکل کالا و اساساً در روندِ مبادلهی پولی یا خرید و فروش میتواند انجام پذیرد. پول در این رابطه ضمن اینکه نقش میانجی تبادل را بازی میکند، در عینحال ارزشسنج یا وسیلهی بیان ارزش کالا نیز میباشد. اما از آنجاکه مبادلهی اجتماعیِ کار [بهمثابهی تعیینکنندهترین عامل تولید یا تبادل نیرو با نسبتهای طبیعی و دریافت محصولاتِ رفعکنندهی نیازها از طبیعت] تنها در صورتی امکانپذیر است که در روندِ تحقق، عینیت نسبی داشته باشد؛ از اینرو، فروش کار (نه نیرویکار) معنایی جز فروش محصولات کار ندارد که مستلزم در اختیار داشتن ابزارآلات تولیدی و نیز مواد خام از سوی مولدین است. اما شیوهی تولید سرمایهدارانه ضمن اینکه بدون جذب و انباشت ارزشهای افزوده ـبهشکل سرمایهـ دوام و بقای خویش را از دست میدهد، در عینحال براساس سلب مالکیت از مولدین بنا شده است. پس، تنها چارهی این معضل خرید نیرویکار از سوی صاحبان سرمایه و فروش آن از سوی کسانی استکه برای گذران زندگی جز این نیرو (یعنی: نیرویکار) هیچ عاملِ تولیدیِ دیگری در احتیار ندارند. از دیگرسو سلب مالکیت از مولدین، تثبیت شرایطی که انسانها را ناگزیر بهفروش نیرویکار خود میکند، امکان استفادهی مولد از نیرویکار و نیز کسب سود و جذب ارزش افزوده از آن، و نهایتاً گرایش بهخرید هرچه ارزانتر کالا از طرف خریدار ـمجموعاً و دریک برهمکنش بسیار پیچیدهـ بخشی از انسانها را بهارتش ذخیرهی کار تبدیل میکند که ـدر حقیقتـ روی دیگرِ سکهی خرید و فروش نیرویکار است.
هرآنجاکه پای خرید پیش میآید، گرایش طبیعی خریدار (بهمثابهی خریدار و در همهی حالات ممکن) این استکه کالای مورد نظر خود را هرچه ارزانتر بخرد. این گرایش بهارزانتر خریدن، در مورد خرید نیرویکار بسیار شدیدتر از دیگر کالاها عمل میکند. چراکه عرضهی نیرویکار ـغالباًـ بیش از تقاضای آن است؛ و فروشندهی نیرویکار نیز بهاین دلیل که بازتولید نیرویکارش در عینحال بازتولید حیات خودِ اوست، مجبور بهفروش عاجل کالای خویش است. معهذا این رابطه ـهمانند همهی دیگر رابطههاـ یکسویه نیست؛ و فروشندهی نیرویکار نیز (دقیقاً بههمین دلیل که بازتولید نیرویکارش درعینحال بازتولید حیات اوست) در تلاش دائم استکه نیرویکار خودرا بهقیمت بالاتری بفروشد.
بدینترتیب، دو گرایشِ مختلفالجهتِ صاحبان سرمایه و فروشندگانِ نیرویکار بهعمدهترین عامل تحرک و تحول اجتماعی ارتقا مییابد. چراکه تولید (در همهی حوزهها و ابعاد) تعیینکنندهترین عامل بقا، شیوهی بقا و نیز چگونگی دگرگونی هرجامعهای است. بههرروی، گفتگو از انسان و همچنین طبیعت̊ بدون تولید که ناگزیر گسترهی اجتماعی دارد، فاقد معنی است.
در دستگاه هارت و نگری این رابطهی پیچیده و عمده، که در عینحال زمینهی وحدتِ فروشندگان نیرویکار در مقابل صاحبان سرمایه و دولت را فراهم میآورد، عملاً بهرسمیت شناخته نمیشود. آنها با نگاه پدیدارشناسانهی مخصوص خویش بهدنبال همان سایه ساتر و سنگینی راه میافتند که بورژوازی با ایجاد سلسلهمراتب در شکل کار، میزان دستمزدها و اعتبارات اجتماعی روی همراستایی ذاتی طبقهی فروشندگان نیرویکار انداخته است تا در صفوف آنها انشقاق ایجاد کند. بدینترتیب استکه در نخستین گام «کارگران صنعتی» و «کارگران کشاورزی، خدمات و دیگر بخشها» از یکدیگر متمایز میشوند و زیر فشارهای نظری و انشقاقآفرین قرار میگیرند؛ اشتراک یا وحدت ذاتیِ «کارگران مزدبگیر» و «فقرا، کارگران خانگی بدون مزد، و دیگرانی که مزد دریافت نمیکنند» نادیده گرفته میشود؛ و «طبقهی کارگران صنعتی» ـتحت عنوان جامعهشناسانهی «نقش هژمونیک در اقتصاد جهانی»ـ در تابعیت از مولدینی قرار میگیرند که «نه فقط [در] تولید کالاهای مادی [دست دارند]، بلکه همچنین... ارتباطات، مناسبات، و اشکال زندهگی» را نیز تولید میکنند! گویا که مارکس در همان آغاز کاپیتال ننوشت: «کالا مقدمتاً یک شیءِ خارجی است. چیزی استکه بهوسیلهی خواص خویش یکی از نیازمندیهای انسان را برمیآورد. ماهیت این احتیاجات هرچه باشد و نیازمندیها خواه از شکم سرچشمه بگیرند و خواه منشأ آنها تخیل باشد، تفاوتی در موضوع نمیکند. نیز در اینجا سخن از این نیست که شیءِ مزبور چگونه احتیاج انسان را رفع میکنند، مستقیماً مانند خواربار یعنی وسیلهی تمتع یا از راه غیرمستقیم مانند وسیلهی تولید. هرچیز مفیدی مانند آهن، کاعذ و غیرآن باید از دو نقطه نظر مورد توجه قرار گیرد: از جهت کمیت و از لحاظ کیفیت»!؟
بههرروی، پس از این گامِ مقدماتی (یعنی: پس از اِعمال همهی انشقاقات پدیدارشناسانه و شکلگرایانهی فوقالذکر بهطبقهی فروشندگان نیرویکار) کلیت طبقهی کارگر که عمدهترین نیروی تولیدی بالفعل است، بهزیرمجموعهی مولتیتود که «بهطور بلقوه تمامی پیکرههای متنوع تولید اجتماعی را دربر میگیرد» کاهش مییابد تا خواسته یا ناخواسته در آن منحل گردد[تأکیدها از من است]. انحلال «فعلیت» که همواره موجودیت دارد، در «بلقوهگی» که هیچگاه موجودیت ندارد ـبههرصورت و با هرانگیزهای که انجام شودـ بهلحاظ متدولوژیک ایدآلیستی است؛ و ایدهآلیسم کاربردی جز تعبیر و تفسیر روابط و مناسبات تولیدی موجود ندارد.
سرانجام، در ادامهی ایجاد اینگونه انشقاقات نظری در مناسبات درونی و روابط بیرونی طبقهی کارگر استکه سازمانیابی حزبی و کمونیستیِ کارگران و روشنفکران انقلابی جای خودرا بهشبکههایی میهد که «مرزهای خارجی» آن، چنان «باز میباشند... که گرهها و روابط جدید همواره میتوانند بهشبکه افزوده شوند»؛ و قدرت اعتصابِ سیاسی در کارخانه یا قیام مسلحانه و برابریطلبانهی کارگران و زحمتکشان جای خودرا بهتظاهرات خیابانی میدهد که شیوهی مبارزات آنتیگلوبالیستی است و هدف نهاییاش حکومت دمکراتیک همه برهمه (نه الغای حکومت و نتیجتاً الغای مالکیت خصوص) است!! گویا قرار براین بوده استکه سازمانهای کارگری (از اتحادیهای گرفته تا حزبی و کمونیستی) درهای ورودی خودرا چنان ببندند که «گرهها و روابط جدید» نتوانند بهاتحادیه یا حزب افزوده شوند؟!
هارت و نگری براین باورند که «در مولتیتود تفاوتهای اجتماعی [و نتیجتاً طبقاتی] همچنان باقی میمانند». این درصورتی استکه موجودیت و بقای طبقهی کارگر بهمثابهی فروشندهی نیرویکار مشروط بهبقای «تفاوتهای اجتماعی» [هم در دورن این طبقه (بهمنزلهی اقشار و گروهبندیهای درونیاش) و هم در بیرون آن (در مقابل طبقهی صاحبان سرمایههای ریز و درشت)] است. با این وجود، تحقق تاریخی طبقهی کارگر ـبرخلاف موجودیت مولتیتود که تصویری همیشگی و ثابت («مثل لحاف چهلتیکه») از آن ارائه میشودـ مشروط بهرفع تفاوتهای اجتماعیـطبقاتی است که گسترش تفاوتهای انسانی را در گسترش رابطهی انسان با طبیعت بههمراه خواهد داشت.
بهطورکلی، طبقهی کارگر را در رابطهی متقابل و لاینفکی که در نظام سرمایهداری با طبقهی سرمایهدار دارد، میتوان گروههای وسیع، مختلفالرابطه و متقاطعی (اعم گروههای خانوادگی یا غیره) تعریف کرد که وجه مشترک همهی آنها این استکه تنها امکان گذران زندگیشان فروش نیرویکار خودشان است. این نیرویی استکه همانند همهی دیگر کالاها بهقصد فروش تولید میگردد؛ و برخلاف همهی دیگر کالاها که در پروسهی مصرف ارزش خودرا منتقل میکنند، کالایی استکه پروسهی مصرف آن̊ در عینحال سرچشمهی ایجاد ارزش نیز میباشد. اما از آنجاکه فروشنده بدون خریدار متحقق نمیشود؛ پس، طبقهی سرمایهدار را در رابطهی متقابل و لاینفکی که با طبقهی کارگر دارد، میتوان گروههای نسبتاً وسیع، مختلفالرابطه و متقاطعی (اعم گروههای خانوادگی یا غیره) تعریف کرد که وجه مشترک همهی آنها این استکه تنها امکان گذران زندگیشان (بهعنوان سرمایهدار) خرید نیرویکار آن گروههای وسیع، مختلفالرابطه و متقاطعی استکه امکان گذران زندگیشان فروش نیرویکارشان است. بدینترتیب، وحدتِ طبقهی کارگر بهمثابهی طبقهی واحدی از فروشندگان نیرویکار ـصرف نظر از هرشکلی که نیرویکار آنها جسمیت پیدا میکند و بهارزش مصرف معینی تبدیل میشودـ در تضادی استکه با طبقهی خریداران نیرویکار و صاحبان سرمایه دارند. تضادی که ثمرهاش برای فروشندهی نیرویکار فقر نسبی و مطلق؛ و برای سرمایهدار، انباشت روزافزون ثروت و سرمایه است. همین رابطهی متقابل، لاینفک، استثمارگرانه، طبقاتی و وحدتبخش استکه کارگران را بهمثابهی گروههای طبقاتی در برابر صاحبان سرمایه قرار میدهد و سازای آن زمینهها و پایههایی استکه ـدرصورت تشکل و آگاهیـ میتواند در پتانسیل روبهگسترش طبقاتی خویش بهمقابله با هرشکلی از ستم، بهرهکشی و استثمار برخیزد؛ دولت را بهمثابهی خِرد و پاسدار اجتماعی سرمایه درهم خُرد کند و دیکتاتوری خردمندانه و عاشقانهی خویش را در راستای نفیِ خود و هرشکل دیگری از دولت، مالکیت خصوصی و سلسلهمراتب اجتماعی مستقر سازد.
عشق، مسیحیت و مولتیتود!
«امروز بهنظر میرسد که مردم در درک عشق بهعنوان یک مفهوم سیاسی نانواناند، اما برای درک قدرت بناکنندهگی مالتیتود مفهوم عشق همان چیزی استکه بهآن نیازمندیم. مفهوم مدرن عشق تقریباً بهطور انحصاری بهزوج بورژوایی و گسترهی تنگ خانوادهی هستهای محدود میشود. عشق منحصراً یک امر شخصی شده است. ما بهانگارهی بخشندهتر و نامشروط ترِ عشق نیاز داریم. باید ادراک سیاسی و عمومی عشق را که در سنتهای پیشامدرن رواج داشت بهآن بازگردانیم. برای مثال، مسحیت و یهودیت، هردو عشق را همچون کنش سیاسیای که مالتیتود را میسازد درک میکنند. عشق دقیقاً بهاین معنی استکه رویاروییهای گسترشیابنده و همکاریهای مستمر برای ما شادی بهبار میآورند. بهطور واقع هیچچیز لزوماً متافیزیکی در مورد عشق مسیحی و یهودی نسبت بهخدا وجود ندارد: هم عشق خداوند نسبت بهانسان و عشق انسان نسبت بهخداوند در پروژهی سیاسی مادی مشترک مالتیتود بیان و عینیت مییابند. امروز باید این معنای سیاسی و مادی عشق را، عشقی بهتوانمندی مرگ را بازسازی کنیم. این بهاین معنی نیست که نتوانیم بههمسر، مادر، یا بچههایمان عشق بورزیم. این فقط بهاین معنا استکه عشقمان در اینجا پایان نمیگیرد، بلکه عشق همچون بنیاد پروژههای سیاسی مشترک و بنای جامعهی نوین عمل میکند. بدون این عشق، از ما چیزی باقی نمیماند»[انبوهه، ترجمهی علی نورالدینی، انتشارات نشر دیگر، صفحه 403].
متدولوژی هارت و نگری در اینجا نه فقط پدیدارشناسانه و غیرعلمی، بلکه صراحتاً ماورایی و انحلالگرانه است. آنها برای جان بخشیدن بهمقولهی اساساً انتزاعیِ مالتیتود در جستجوی انگیزههای شوریدهای هستند که در پرتو آن بتوانند تصویری جاندار و برانگیزاننده از مالتیتود ارائه دهند؛ اما ازآنجاکه مالتیتود و خاصهی اساساً انتزاعیاش چنین انگیزشهایی از خویش برنمیتاباند؛ پس، چارهی کار همانند اغلب رویکردهای پستمدرنیستی بازگشت و احیای رومانتیسیسم ماورایی جهانِ ماقبل مدرن است که مسیحیت در صدر آن قرار میگیرد. از همینروستکه این دو مبارزِ آنتیگلوبالیست بهاین پندار میرسند که «باید ادراک سیاسی و عمومی عشق را که در سنتهای پیشامدرن رواج داشت» دوباره احیا کنند. چراکه هم «مسحیت و یهودیت، هردو عشق را همچون کنش سیاسیای که مالتیتود را میسازد درک میکنند» و هم «عشق خداوند نسبت بهانسان و عشق انسان نسبت بهخداوند در پروژهی سیاسی مادی مشترک مالتیتود بیان و عینیت مییابند»؟!
اما بهرغم باور هارت و نگری، این حقیقتِ غیرقابل انکاری استکه مذهب (اعم از یهودی و بودایی و مسیحی و اسلامی و غیره) ترسیم جهان ازخودبیگانه، مبتنی براستثمار و وارونهای است که استثمار، رنج، تسلیم و تحملِ اینجهانی را در جهان دیگری پاداش میدهد که تصویرِ اغراقآمیز و ـدر واقعـ آسمانی شدهای از زندگی طبقات مالک و حاکم است.
«... مذهب خودـآگاهی و خودـدریابی انسانی است که، یا هنوز خودرا درنیافته است، ویا بهنقد، دوباره از دست داده است. اما انسان، موجودی انتزاعی نیست که در بیرون جهان [در انتظاری واهی] خیمه زده باشد. انسان، [یعنی] جهان انسان، دولت، جامعه. این دولت [و] این جامعه [هستند که] مذهب را، [این] جهانـآگاهی وارونه را میآفرینند، چراکه [خود] جهانی وارونهاند. مذهب، نظریه عمومی این جهان [وارونه] است؛ [مذهب بیان آن در قالب] دانشنامهی ملخّص، منطق آن در شکلی عامیانه، ملاک شرافت و منزلت معنویاش، شوق و شگفتیاش، قدر اخلاقیاش، مکمل تشریفاتیاش، و بنیاد عام تسلی و توجیه آن است. آن [مذهب] تحقق پندارگونهی جوهر انسانی است. زیراکه جوهر انسانی از واقعیتی حقیقی برخوردار نیست. بنابراین، مبارزه علیه مذهب، مبارزهای با واسطه علیه آن جهانی است که مذهب رایحهی روحانی آن است».
«پریشانحالی مذهبی، هم بیان پریشانحالی واقعی است و هم اعتراضی علیه آن پریشانحالی واقعی. مذهب آه مخلوق بهتگنا درافتاده، جانِ جهان شقاوتبار است، همانگونه که روح اوضاع بیروح است. مذهب افیون خلق است»[مارکس، نقد فلسفهی حق هگل (مقدمه)، ترجمه رضا سلحشور، صص 3 و 4].
خدا ـدر همهی ادیان و اشکال بهتصور درآمدهاشـ بههمراه ملائک و کروبیان و پیامبراناش همانند پادشاهی عمل میکند که علاوهبر خشم و بخششی که لازمهی سروری اوست، همهی تواناییهای نوع انسان را نیز داراست. ازاینرو، خشم او خوفانگیز و مهربانیاش رهاییبخش است. عشقِ الهی پرستش این خوف بهامید رهایی است. آنکس که عاشق بهعشق الهی است، اگر شیدا و مجنون نباشد (که اغلب چنین نیست)، سودای کاسبکاریاش را ـدر آرزوـ تا آنسوی ابدیت میگستراند تا در همین محدودهی زمینی بهسلطه و اقتدار دست یابد. اسدالله لاجوردی بهعنوان مسلمانی سخت متعصب، عاشق بهعشق الهی بود؛ و فراغت زندان شاه را بهنیایشِ عاشقانهی الهی تبدیل کرده بود. او از پسِ حادثهای غیرقابل پیشبینی و همین عشق الهی بود که بهجلادِ جلادساز اوین تبدیل شد و پس از اتمام رسالت الهیاش بهبازار بازگشت تا بازهم کوزه بفروشد. آیا همین نمونهی جنایتبار هشداری براین نیست که بازگشت به«ادراک سیاسی و عمومی عشق... که در سنتهای پیشامدرن [همانند «مسحیت و یهودیت»] رواج داشت»، میتواند همانند اغلب بازگشتهایی از این دست̊ تخمهی ارتجاع را در خود بپروراند؛ و چهبسا بهفاجعه ـنیزـ راهبر گردد؟
آیا بهراستی مفهوم عشق و رابطهی عاشقانه̊ واقعیتی عینی است و امکان وقوع آن وجود دارد؟ پاسخ بهاین سؤال بدون هرگونه رازپردازی صوفیمنشانه و فرافکنانه مثبت است. چراکه عشق هم در وجه احساسی و شخصی و هم در وجه عقلانی و اجتماعی̊ از احساس یا دریافتی حکایت میکند که فراتر از چگونگیاش، راستای عملی و نوعی دارد. بهبیان دیگر، عشق منهای تعریف یا تعبیری که عاشقان الهی از آن دارند و نیز صرفنظر از کردارهای عجیب و اغلب غیرانسانیای که تحت عنوان آن انجام میشود، در حقیقت گشایشی روبهنوع و تاریخی است که از فردیت ایزوله، خصوصی و خودبیگانه بهرابطهای نوعی، شخصی، انسانی و خودآگاه گذر میکند تا شعف ادراک انسانی را بهشور زندگی تبدیل کند.
از اینرو، عشق̊ در عینحال که شخصی و اجتماعی است ـدر سادهترین شکل بروز خویشـ انقلابی است و بهمبارزه و سازمانیابی برعلیه روابط و مناسباتی گرایش دارد که براساس استثمار انسان از انسان شکل گرفتهاند و انسان را از جوهرهی نوعیاش که میتواند بهخرد هستی بیکرانه تبدیل شود، بیگانه و تهی میکنند و برعلیه انسان که در نوعیتاش معنی دارد، برمیانگیزانند. بنابراین، احتمال وقوع رابطهی عاشقانه (بهعنوان یک کنش نوعی و سنتزی که از تأثیر و مبارزهی متقابل طبقات حاکم و محکوم برمیخیزد)، در مناسبات شاکلهی طبقات حاکم̊ هیچ، و احتمال وقوع آن در مناسبات طبقات محکوم̊ مشروط بهبروز موقعیتهای انقلابی و فرارفتهای تاریخی است. چراکه اساساً در چنین موقعیتهایی استکه زندگی انسانی و اجتماعی از زیر آوار الزامهای اساساً زیستی خارج میشود و زیستـزندگی بهتعادل و توازنی شایستهی نوع انسان دست مییابد.
انسان تنها نسبت شناخته شدهای استکه هم بهخود و هم بههستیِ بیکران میاندیشد و بیکرانگی جهانِ هستی را بهموضوع کار و فعالیت خود تبدیل میکند؛ از اینرو، انسان میتواند خرد هستی و در عینحال هستی خرد باشد. روابط و مناسبات خودبیگانهکننده و طبقاتی این استعداد و امکان انسانی را بهتنگناهای فردیتهای ایزوله میکشاند، برعلیه نوع برمیانگیزاند و شوق انسان بودن را بهحقارت ناشی از مالکیت خصوصی فرومیکاهد. عشق ـبهبیانی دیگرـ آن شور و وجدی استکه این امکان نوعی و انسانی را درمییابد و در راستای تحقق آن فعلیت میگیرد. بنابراین، فردِ عاشق خودرا در رابطهی نوعی معنی میکند و در این رابطه̊ دیگران، دگرِ نوعی او و معنا بخشنده بهاو محسوب میشوند؛ از اینرو، عاشق در رابطهی عاشقانه میتواند در بقا و تکامل نوع از ماهیت خود بهضرورت دگرِ خود درگذرد.
این درگذشتن از ماهیتِ میرای خود بهضرورت دگر خویش که گشایشی تاریخی و روبهنوع دارد و از حرکتی حکایت میکند که میتواند تداومی جاودانه و مرگناپذیر داشته باشد، بدون اینکه با عباراتی مانند فداکاری و ایثار قابل مقایسه باشد، و بهجستجوی پاداش این یا آنجهانی برآید، خود̊ پاداش خویش است. چراکه احساسی که گذر از ماهیت خویش بهضرورت دگر خویش برمیانگیزاند، شوریدگی و سرمستی مادی و زمینی استکه از هزاران سال پیش بهآسمان حواله شده است. والدین، همسران، روابط رفیقانه، دانشمندان و انقلابیون نمونههای بارز گذر از ماهیت خویش بهضرورت دگرِ خود را بهتحقق میرسانند، که بدون هرگونهای از ماورائیتگرایی و پاداشخواهی، در احساس سرمستی و شوریدگی تبلور و تجلی پیدا میکنند. در اینجا کار بهمثابهی وجه بیرونی اندیشه همان عنصر ذاتیِ فرد و نوع استکه تنها در همکاری و همیاری میتواند تحقق پذیرد.
بروز عشق که تنها در رابطهی عاشقانه متصور است، بنا بهامکانات اجتماعیـتاریخی و نیز بنا بهچگونگی و پتانسیل ادراکات و دریافتهای فردیـگروهی میتواند بهگونههای مختلف، در اشکال گوناگون و درعرصههای بسیار متنوعی متحقق میشود. هرآنجا که رد پای انکشاف، نوآوری، ابداع و اختراع در میان است، بارقهای از عشق نز در تبادل میباشد. گرچه طبقات حاکم و مالک̊ بسیاری از دستآوردهای عاشقانه را بهگونهای میبلعند و تحت سلطهی خویش درمیآورند تا بقای خویش را افزایش دهند؛ اما شور برخاسته از ادراک و رابطهی نوعی (یعنی: رابطهی انسان با طبیعت) باز پرمیگشاید تا بیافریند، بسازد و عشق بورزد. از همینروست که عشق ضمن اینکه عنصری لاینفک از زندگی نوعی و انسانی است؛ درعرصههای گوناگونی ـنیزـ مانند هنر، علم، فلسفه، تربیت کودکان، مبارزه برعلیه روابط و مناسبات طبقاتی، روابطهی زن و مرد و بهطورکلی هرآنجاکه رویشی انسانی در کار است، خودمینمایاند.
با همهی این احوال، این سؤال پیش میآید که چرا عشق (که این گونه متنوع و گسترده واقع میگردد) معمولاً با رابطهی زن و مرد تداعی میشود؟ همانطور که پیش از این نیز اشاره کردیم، عشق گسترشی رو بهنوع و تاریخی دارد که الزاماً طبیعی نیز میباشد؛ و ازآنجاکه رابطهی زن و مرد ـباهمـ نهایت درهمتنیدگی و تنفیذ متقابل انسان و طبیعت را متحقق میکند، بهدرستی میتوان چنین گفت که این رابطه بیشترین زمینه را برای رویش و تحقق عشق داراست. در این رابطه هریک از طرفین در عین انسان بودن، طبیعت یکدیگر نیز میباشند؛ و طبیعت بهگونهای واقع شده استکه میتواند سخنگوی ویژگیهای خویش نیز باشد. بههرروی، نباید فراموش کرد که هرآنجاکه انسان هنوز شایستگی انسانی خویش مطلقاً را از دست نداده است، همهی شورانگیزیها و مهربانیها و تنشهای ناشی از رابطهی جنسی، در باروری و زایش و بقای نوع استکه خودمینمایاند.
آخرین کلام در مورد امکان تحقق عشق و رابطهی عاشقانه اینکه مناسبات پرولتری که سنتز سازمانیابی کارگری در ابعاد گوناگون از اتحادیهایـدموکراتیک تا حزبیـکمونیستی است، عالیترین و بارزترین تجلی و تحقق عشق را بهنمایش میگذارد. چراکه پرولتاریا (بهمثابهی گذرگاه متشکل و تودهوارِ خودبیگانگی بهخودآگاهی و نیز بهمنزله چاوشگر گسترش رابطهی انسانـطبیعت) عظیمترین گسترش نوعی و درعینحال طبیعی را سازمان میدهد. از همینروستکه همهی کنشهای پرولتاریا در تسخیر دستگاههای حکومتی و درهم شکستن ماشین دولتی ـبهواسطهی قاطعیت خردمندانهاشـ عاشقانه و عارفانه است. بنابراین، مهربانی و احترام بهفردِ انسانی (صرفنظر از هرگذشتهای که داشته باشد) ضربآهنگ رفتار پرولتاریا در کردار عاشقانهی و دریافت خردمندانهی اوست.
بههرروی، پرولتاریا ـبرخلاف مالتیتود که بدون «عشق خداوند نسبت بهانسان و عشق انسان نسبت بهخداوند» بیان و عینیت پروژهی سیاسی خودرا از دست میدهدـ با الغای شرایطی که انسان را در قالب عشق بهپرستش موجودی میکشاند که تراکم و تبلور همهی وارونگیهای جامعهی طبقاتی است، خود̊ خویشتن را سازمان میدهد تا بساط هرشکلی از وارونگی، خودبیگانگی و خداسازی را بهگونهای جمع کند که خاطرهی آن تنها بهموزهها و آرشیوههای اسناد تاریخی سپرده شود.
خود فیلم البته، بی شک، بیشتر در حال شکایت و تأسف از مقوله هماهنگ کردن و یک شکل سازی بود تا ابراز ناراحتی از یکی از مدلهای تجاری خاص IKEA، چرا که اشباع بودن بازار IKEA همیشه تا حدی به عنوان تشکر توام با ستایشی از پارهای صفات و شخصیت سازیهای ویژه به ظاهر انسانی [این کمپانی]، در نظر گرفته میشده است. مستقر در سوئد، آرم عظیم زرد و آبی [این کمپانی] برای مشتریان به عنوان نماد یکی از محدود شرکتهای ضدّ کمپانی والمارت (Walmart) در دنیا شناخته شده بود. شرکتی که طعم سوسیالیست اسکاندیناویایی آن، طوری ظاهر گشته بود تا به ما این اطمینان را بدهد که با کارگران خود رفتاری احتمالاً بهتر در مقایسه با بسیاری از شرکتهای چند ملیتی دیگر دارد، که در نتیجه حالتی از خرید کردن بدون احساس گناه را برای آمریکاییان به وجود میآورد. یا [حداقل] اینطور به نظر میرسید تا درست همین هفته که نشریه لوس آنجلس تایمز (Los Angeles Times) داستان ناگواری را در مورد کارخانه IKEA واقع در منطقه دانویل (Danville) ایالت ویرجینیا منتشر ساخت.
متن منتشر شده به اتّهامات مطرح شده علیه این کمپانی در رابطه با تبعیض نژادی نگاهی انداخته؛ شکایات کارمندان در مورد بدرفتاریهای محیط کار را آشکار ساخته؛ و به بررسی چگونگی تلاشهای IKEA، به سبک کمپانی والتن (Walton)، در ضربه زدن و به شکست کشاندن کوششها جهت سازماندهی اتحادیه، پرداخته است. با در نظر گرفتن توأمان همه این موارد، چنین ادعاها و اظهاراتی یکی از گزارههای منحصر بفرد IKEA در امر فروش اجناسش را به شدت تضعیف کرده، و در این روند، آشکارا نشانگر در پیش گرفتن نوع جدیدی از یک حرکت و روند اقتصادی آزار دهنده است - روندی که اکنون حتی شرکتهایی را که از نظر ما بیشترین میزان هوشیاری و توجّهات اجتماعی را در مقایسه با دیگر شرکتها از خود نشان میدادند را نیز به طرز بغرنجی به دام خود انداخته است.
مطالب درج شده در گزارش نشریه تایمز (Times) داستان آزاردهنده ایست از چرائی تصمیم اولیه IKEA در گشایش کارخانهای در ایالات متحده. این تصمیم به هیچ عنوان به جهت استفاده از نیروی کار ماهر و پر بازده ما نبود - همان شهرتها و ویژه گیهای مثبتی که یکبار بخش تولیدی ما را به حرکت دراورد و باعث شکل گیری طبقه متوسط ما گشت. در عوض و [درست برعکس]، چنین تصمیمی به جهت بهره برداری از روند سقوط سطح حقوقها و همچنین [سیاستها و برنامه های] حمایتی بسیار ضعف از کارگر، اتخاذ شده بود.
اگرچه کارخانههای این شرکت در سوئد همان قفسه کتابهایی را تولید میکنند که در کارخانه مستقر در ویریجینیا ساخته میشود، نشریه تایمز (Times) این نکته را متذکر میشود که "تفاوت بزرگ در این است که اروپاییان از دریافت حداقل دستمزد ۱۹$ در ساعت و قانون دولتی استفاده از ۵ هفته تعطیلات همراه با حقوق لذت میبرند، در حالیکه کارگران تمام وقت در منطقه دانویل (Danville) ویرجینیا با ۸$ در ساعت کار خود را آغاز میکنند و از تنها ۱۲ روز تعطیلی برخوردارند." - که البته تمام این بحث هنوز شامل یک سوم کارگران منطقه دانویل (Danville) نمیشود که به خاطر قراردادی بودن و استخدام شدن از طریق آژانسهای کاریابی موقت، حقوق بسیار کمتری را دریافت میکنند.
انگیزه IKEA در استثمارگری و بهره برداری تداعی کننده خاطراتی از جک ولش، مدیر شرکت جنرال الکتریک (General Electric's Jack Welsh) است. او سخن مشهوری دارد که گفته بود در دوران بدون حضور اتحادیههای قدرتمند دولتی و با وجود انواع استانداردهای مربوط به تجارت آزاد، شرکاتهایی که مدام در پی افزایش سطح سود خود هستند، به این نقطه ختم خواهند شد که "هر تک کارخانهای را که شما صاحبش هستید در داخل یک کرجی (قایق) خواهند گذاشت" و همه دنیا را به دنبال یافتن پایینترین سطح حقوق و شرایط کاری خواهند چرخید، با علم به این موضوع که دیگر [با مشکلی] به نام هزینه تعرفهها مواجه نخواهند بود.
و این دقیقاً چیزیست که سابقا بسیاری از تولیدکنندگان آمریکایی انجام دادند و ایالات متحده آمریکا را زمانیکه که پیمان نفتا (NAFTA) امضا شد و چین هزینه تعرفهها را کاهش داد، به سوی آن کشور (چین) ترک کردند، و احتمالاً [حتی] بیشتر از این را نیز انجام خواهند داد اگر که طرح جدید پیمان تجارت آزاد کلمبیا (Colombia)، ارائه شده توسط دولت رئیس جمهور اوباما، به تصویب کنگره برسد. این همان چیزیست [که در حال حاضر] شرکتها با ترک چین و رفتن به سوی نقاطی با حق دستمزد حتی بسیار پایین تر[از چین] نظیر ویتنام و کره شمالی در حال انجامش هستند. IKEA نیز با منتقل کردن امکانات و ابزار تولیدیش از سوئد به ویرجینیا عمل کاملا مشابهی را انجام داد (و احتمالاً اگر که کارگران منطقه دانویل نیز جسارت کنند و قدری احترام و امکانات طلب نمایند، [این شرکت] خود را به مکان دیگری منتقل خواهد کرد).
بی شک، منطقه دانویل فرصتهای شغلی جدیدی را در این شرایط دیده است، اما این فرصتهای شغلی جدید تنها جایگزین مشاغل تولیدی با دستمزد بالای این شهر شدند که در گذشته و در نتیجه پدیده مشابهی همگیشان از بین رفتند. این امر بدین معناست که کارگران شهر دانویل همه چیز را در جریان این معامله از دست داده اند، چنانکه کارگران در سراسر آمریکا و در گوشه و کنار جهان در جریان مسابقه خانمان براندازی موسوم به کاهش دستمزدها تا نهایت ممکن، در حال از دست دادن همه چیز خود هستند.
زمانی که حتی آخرین شرکتهای [نسبتا] پاک بینی همچون IKEA نیز به این رقابت میپیوندند، این نشانه ایست از این مهم که کارگران همه کشورها به چیزی بسیار متفاوت تر از [ تنها به سادگی ارائه دادن مقوله] تجارت "آزاد" نیازمندند.
مترجم: کیوان شفیعی
۱۴ آوریل ۲۰۱۱
منبع: الترنت (AlterNet)
گروه ترجمهی سایت جنبش کارگری: مبارزهی طبقاتی با تبلیعات تلویزیونی و کیلیکِ موس یا انتشار روزنامه بهپیروزی نمیرسد....
از آغاز بحران مالی و انتخاب اوباما در پائیز 2008 تاکنون دو رویداد عمده توسط کارگران بهوقوع پیوسته که توجه الیت مالی آمریکا را بهخود جلب کرده است ـ اشغال کارخانهای بهنام «در و پنجره[سازی] ریبالیک»{1} (Republic Windows and Doors) در شیکاگو بهسال 2008 و اخیراً اشغال کاخ کنگره در ویسکانسین. هردو رویداد حمایت عظیم مردم را بهخود جلب نمود.

عکس از کن ایلییو: انبوه معترضانی که ساختمان کنگرهی ایالت ویسکانسین را اشغال کردهاند.
بههرحال، اینگونه وقایع نه تنها برای الیت اقتصادی ـکه اقتصاد ما را رهبری میکنندـ تهدیدی بهحساب میآمد، بلکه وضعیت چالشگرانهای بهرهبران ترقیخواه در واشنگتن نیز میدهد؛ ربط اینها با هم چگونه است؟ نافرمانی مدنی تودهوار و خودبهخودی و [نیز] عمل مستقیم و بیواسطه بهکارگران این اجازه را داد که امور را بهدست خود بگیرند و کارکرد عادی و مناسبات درونی خود را واژگون سازند.
بهمحض اینکه رئیس جمهور در سامبر 2008 وارد دفتر کارش شد، «کارگران متحد برق» (United Electrical Workers) که در کارخانهی (Republic Windows and Doors) ـواقع در شیکاگوـ کار میکردند، پس از اینکه بسته شدن کارخانه اعلام گردید، با اشغال آن همهی دنیا را شوکه کردند. اشغالکنندهگان همهی 8 شبانهروزی که کارخانه را در اشغال داشتند، بهمرکز توجه دولت، رسانههای ملی و بینالمللی، و نیز اتحادیههاییکه از اطراف جهان پیام همبستگی برای آنها میفرستادند، تبدیل شده بودند. حتی رئیس جمهور منتخب ـاز مرکز شیکاگو، فقط چند مایل دورتر از کارخانهـ حمایت خود را از کارگران اعلام داشت. کارگران نهایتاً در این امر موفق شدند که حساب بدهیهای قانونی کارخانه را از حساب «بانکِ آمریکا» (Bank of America) جدا کنند. درنتیجهی توجهاتی که بهاین مبارزه جلب گردید، کارگران این امکان را بهدست آوردند تا مالک تازهای برای بازگشایی و ادارهی کارخانه پیدا کنند.
علیرغم موفقیت در شیکاگو، [تاکتیک] اشغال کارخانهها توسط اتحادیهها دنبال نشد؛ و کارخانههای بسیاری با هزاران کارگر ـزیر نظر اوباما و بدون کوچکترین مقاومتیـ تعطیل شدند. جنبش ترقیخواهی نیز ـبرخلاف شیوهی فعالین آن در دورهی رکود اقتصادی در سال 1929ـ هیچ واکنشی در مقابل بحران اقتصادی نداشت. آنها درگیر اعتصابات و اقدامات تودهای برای اشغال کارخانهها ـکه [در سال 1933] بهطرح «نیودیل منجر» گردیدـ نشدند؛ و شیوهی نافرمانی مدنی را هم بهکار نبردند که در دههی 1960 حقوق شهروندی را برای آمریکاییهای آفریقاییتبار بهدنبال داشت. [بههرروی]، تلاش چندانی برای ایجاد همگامی با [تاکتیک] موفق در کارخانهی (Republic Windows and Doors) صورت نگرفت.
کریس تاونزِند مدیر باتجربهی اقدامات سیاسی در اتحادیه «کارگران متحد برق» میگوید: «کنفرانسهای پِرهزینهای برگزار میشد تا مردم در بارهی این حرف بزنند که چگونه میتوان یک جنبش ترقیخواهانه را ایجاد کرد؛ اما هرگز از من یا از کس دیگری از اتحادیه ما دعوت نشد تا دربارهی این حرف بزنیم که چگونه میتوان در رابطه با کشمکش با بانکها بههمان نتیجهای رسید که کارخانهی (Republic Windows and Doors) را بهپیروزی رساند». وی ادامه میدهد:«در عوض، جنبش ترقیخواه درست بههمان دستورالعملها، مشاوران پرهزینهی رسانهای و روابط آشنایی بازگشت که نتایج مأیوسکنندهی خودرا در دورهی کلینتون و قبل از آن در دورهی کارتر نشان داده بود».
[بدینسان]، گفتگو از اقدام مستقیم و غیرخشونتآمیز تا هنگامی که حوادث̊ کارگران بخش دولتی در ویسکانسین را بهخیزش واداشت، عملاً وجود نداشت. چنین بهنظر میرسد که فرماندار اسکات واکر در مسیر خود برای درهم کوبیدن اتحادیههای بخش دولتی در ویسکانسین بود ـ که ناگاه چیز غیرمنتظرهای اتفاق افتاد. تظاهراتکنندگان کاخ کنگرهی ایالتی را اشغال کردند؛ [این واکنش] باعث شد که 14 سناتور حزب دموکرات از ایالت بگریزند و مجلس قانونگزاری ایالت ویسکانسین عملاً تعطیل شود. جریان اشغال ساختمان کنگرهی ایالتی ویسکانسین الیت سراسر کشور را شوکه کرد و فرمانداران ایالتهای ایندیانا، میشیگان، فلوریدا و آیوا را مجبور کرد تا دست از تجاوز بهحقوق کارگران بردارند.
من بهوسطهی دهها مصاحبهای که در متن مسائل ویسکانسین با آدمهایی انجام دادم که درگیر اعتراض در سطوح مختلف بودند، بدون هیچگونه ابهامی برایم روشن شده استکه اعتراضات ـدر مراحل اولیهـ نه از بالا بهپایینِ سازمانهای کارگری و حتی نه توسط رهبران کارگری محلی در ویسکانسین؛ بلکه توسط فعالین و خودِ کارگران شروع شد. این درحالی که رهبران سازمانهای محلی در پیشبرد اعتراضات بیاثر نبودند، [اما] ابعاد و شدت اعتراضات چنان وسیع بود که این رهبران ظرفیت سازماندهی آن را نداشتند.
تاریخ انتشار: پنجم مارس 2011
لینک مقاله:
پانوشت ها:
[1] لینکهای زیر دربارهی اشغال کارخانهی «ریپالیک» در شیکاگوست:
http://www.etehadbinalmelali.com/HTML_1/12_12_08/Shikago.htm

آنچه ما انتظارش را نداشتیم
بسیاری از ما (ازجمله خودِ من) سالها انتظار جنبشی را داشتیم که در میان تودههای کارگر، از مبارزه در کفِ کارگاه و در کارخانههای صنعتی شکل بگیرد؛ بدون اینکه برای دموکراسی اتحادیهای بجنگد و نیز خارج از روند [عمومی] مبارزهی طبقهکارگر برعلیه کارفرماها. درحالیکه این چشمانداز هنوز اعتبار بسیاری دارد، چیز متفاوتی در حال وقوع است. این خیزش نوین کارگری از میان کارگران صنعتی آغاز نشد (گرچه بزودی آنها را هم بهاندازهی کافی دربرمیگیرد)، نقطهی تمرکزش مبارزه در کف کارخانه نبود (گرچه در این شکی نیست که بزودی بهآنجا هم میرسد)، انگیزهی اولیه آن نیاز بهدموکراسی اتحادیهای نبود (گرچه میبایست برای دموکراسی اتحادیهای بجنگد تا رهبران اتحادیهها را بهطرف نیازهای جنبش براند). این جنبشی استکه همانند بسیاری از جنبشهای گذشتهی کارگری در آمریکا در محدودهی مبارزهی طبقاتیِ اقتصادی باقی نماند (گرچه بزودی چنین مبارزهای بهطور شتابیابنده سرعت میگیرد). این جنبش از همان آغاز ذاتاً سیاسی است.
پیدایش این جنبش نوین نه ناشی از تمرکز روی چانهزنی دستهجمعی برای مسائل عادی ـمانند شرایط کار، دستمزدها و بیمهی بیکاریـ بلکه بیشتر تمرکز برروی مسائل برنامهای و سیاسیای بود که عموماً توسط احزاب سیاسی مطرح میشوند: حق مسلم کارگران برای چانهزنی دستهجمعی، اولویتهای بودجهی دولتی، و سیستم مالیاتی که بودجه را بهلحاظ مالی پشتیبانی میکند. ازآنجاکه این جنبش در بخشهای دولتی شروع شده است، درعینحال که شباهت چندانی بهروند [عادی] مبارزهی طبقاتی نخواهد داشت، [ولی] از این لحاظ که چگونگی صدای خودرا از درون یک برنامه سیاسی بازمییابد، بیشباهت بهروند مبارزهی طبقاتی هم نخواهد بود. این [ویژگی] پیامدهای بسیار مهمی در مورد مناسبات سنتی بین تشکلهای کارگری و حزب دموکرات دربرخواهد داشت؛ بهویژه از این جهت که دموکراتها، از اوباما گرفته تا فرمانداران ایالتی (مانند اندری کووُمو)، نیز خواهان کاهش دستمزدها، حق بیکاری، و دیگر حقوق و مزایا هستند.
نه همانند طبقهی کارگر در دورهی پدربزرگهایمان
ما برای دهها سال گمان میکردیم که طبقهی کارگر در ایالات متحده متشکل از کارگرانی با دستهای پینهبسته است که در راهآهن، معادن و کارخانجات کار میکنند و بیش از 200 سال ـیعنی، از ایجاد اولین کارخانهها در شمال شرقی کشور در دههی 1790، برای این ملت ثروت مادی تولید میکردند. بههرحال، کارگران صنعتی از دههی 1920 بهعنوان درصد معینی از جمعیت کاهش یافتهاند؛ و نرخ این کاهش درصد از دههی 1950 سرعت هم گرفته است. کاهش کارگران صنعتی بهعنوان نسبتی از طبقهی مزدبگیران از دههی 1980 چشمگیر بوده است. در روزگاران قدیم، کارگران ماهر که تقریباً همه مردان سفید پوست بودند، بهعنوان مهاجر از کشورهای شمال و غرب اروپا میآمدند؛ درصورتی که کارگران صنعتی غیرماهر از جنوب و شرق اروپا بهمهاجرت میآمدند ـ سفیدها در اَپلاچییا[1] و آمریکاییهای آفریقاییتبار در مزارع جنوب. با وجود اینکه اکثر این کارگران صنعتی مرد بودند، ولی میلیونها زن نیز در کارخانههای نساجی، کارگاههای لباس و دیگر کارگاهها بهشدت کار میکردند. این کارگران در سال 1869 «سلحشوران کار» را سازمان دادند، در سال 1886 «فدراسیون کارگران آمریکا» (AFL) را بهوجود آوردند، در سال 1905 «کارگران صنعتی جهان» (IWW) و سرانجام در اثر خیزش عظیم کارگری در سالهای 1930 حق تشکل قانونی را بهدست آوردند و «کنگرهی اتحادیههای صنعتی» (CIO) را سازمان دادند.
افزایش سریع کارکنان بخش دولتی
دورهی پس از جنگ [دوم جهانی] شاهد انبساط حکومت بهمثابهی میلیونها شغل دولتی بود که نه تنها کارکنان شهرداری، [کارگران] آب و فاضل و معلمان را دربرمیگرفت؛ بلکه شامل مددکاران اجتماعی، پرستاران بهداشت عمومی و اساتید دانشگاهها نیز میشد. در دهههای 1960 و 1970 یک خیزش کارگری دیگر بهوقوع پیوست که رشد سریع و تثبیت انواع گوناگون اتحادیههای کارکنان دولتی را بههمراه داشت. [این اتحادیهها عبارتاند از]: «فدراسیون معلمان آمریکا» (AFT)، «انجمن ملی آموزش و پرورش» (NEA)، «فدراسیون کارکنان شهری و وابسته بهشهرداریها در آمریکا» (AFSCME) و «فدراسیون کارکنان دولتی در آمریکا» (AFGE). ترکیب نژادی کارگران و کارکنان بخش دولتی که از سفیدپوستها، آمریکاییهای آفریقاییتبار و کارگران آمریکا لاتینی تشکیل شده، بهمراتب متنوعتر از بسیاری از اتحادیههای بخش خصوصی است.
کارکنان بخش دولتی حق داشتن اتحادیه قانونی، چانهزنی دستهجمعی و اعتصاب را در دههههای 1960 و 70 بهواسطهی [اقدام به]صدها اعتصاب کوچک و بزرگ در همین دو دهه بهدست آوردند. در صفحهی اول روزنامهها ـاغلبـ عکس تعدادی معلم یا مددکار اجتماعی، پرستار یا منشی، کارگران شهرداری یا کارکنان پارک بهچاپ میرسید که بهعلت اعتصاب بههمراه اتحادیه [غیرقانونی] دستگیر و بهزندان فرستاده میشدند. مشهورترین این اعتصابها، گویا اعتصاب «فدراسیون کارکنان شهری و وابسته بهشهرداریها...» در لوکال 1733 توسط کارکنان آمریکاییـآفریقاییتبارِ شهرداری در ممفیس (واقع در ایالت تنسی) بود. دکتر مارتین لوتر کینگ (جوان)[2]، رهبری جنبش حقوق شهروندی، زمانی ترور شد که برای کمک بهکارگران اعتصابی در آنجا بود.
نقطهی چرخش در اتحادیههای کارگری
کارکنان بخش دولتی ـاینکـ خودرا در خط مقدم جنبش کارگری یافتهاند که از اینسوی کشور تا آنسوی آن [در جبههی واحدی] میجنگند؛ و این جنگ در لحظهی کنونی در هیچجا بهاندازهی مدیسن (مرکز ایالت ویسکانسین) چشمگیر و حساس نیست. درست همانند انقلاب عرب که بهسرعت از تونس بهمصر سرایت کرد، میتوان انتظار داشتکه جنبش کارکنان بخش دولتی در ایالت ویسکانسین نیز بهمثابهی مقاومت در برابر فرمانداران احزاب جمهوریخواه و دموکرات و نیز مقامات محلیای که میخواهند کارگران را از حقوق حقهی خویش محروم نمایند، از یک ایالت بهایالت دیگر گسترش مییابد.
چه نوع جنبش کارگریای را میتوان انتظار داشت؟
تاریخ جنبش کارگری چه چیزهایی در مورد این جنبش بهما میآموزد؟
اولاٌ، میدانیم [و تاریخ جنبش کارگری بهما آموخته استکه] آنگاه که تودههای کارگر بهحرکت درمیآیند ـهمچنانکه هماکنون بهحرکت درآمدهاندـ آگاهی سیاسیشان بهسرعت تغییر میکند و [در واقع] رشد میکند. کارگرانیکه امروز بهسادگی از حقوق اتحادیهای خود دفاع میکنند ـاگر برمقاومتهایی که میکوشد آنها را نابود کند، فائق شوندـ نه تنها افزایش این حقوق را مطالبه خواهند کرد، بلکه بهبود شرایط کار و استاندارهای زندگی را نیز طلب خواهند نمود. از همه مهمتر اینکه [همین] کارگران برای گسترش قدرت خودشان نیز بهمبارزه برخواهند خواست. ما تازه در آغاز راه هستیم.
دوماً، [تاریخ جنبش کارگری بهما آموخته استکه] وقتی کارگران بهکشف استراتژی و تاکتیکهای جنبش خود نائل گردند، آنگاه این کشفیات را بهسرعت بهدیگر گروههای کارگری گسترش میدهند. هنگامیکه کارگران لاستیکسازی در آکرون (واقع در ایالت اوهایو) اعتصابِ همراه با تحصن در کارخانه را در سال 1936 کشف کردند، این تاکتیک نه تنها بهسرعت بهکارگران اتومبیلسازی سرایت کرد که اعتصاب بزرگ سالهای 1937 و 38 را بهدنبال پیداشت؛ بلکه شایان ذکر استکه تاکتیک اعتصابـتحصن حتی بهکارگرانی مانند «دختران فروشنده» در فروشگاههای بزرگ نیز سرایت کرد که بعید بهنظر میرسید. در جریان دههی 1950 و اوایل دههی 60 مدافعین حقوق شهروندی در رابطه با آمریکاییهای آفریقاییتبار قدرت اعتصابـتحصن را دوباره کشف کردند و آن را بهتحصن نشسته در سالنهای عذاخوری، ایستگاههای اتوبوس، و دیگر مکانهای خصوصی و عمومی در سراسر جنوب تبدیل نمودند.
[گرچه] امروزه کارگران در ویسکانسین در جستجوی استراتژیها و تاکتیکهایی هستند که بتواند از حقوق اتحادیهای آنها دفاع کند، و از تجمعات تودهای و گردهمآییهای وسیع در مرکز ایالت ـیعنی، مدیسنـ نیز استفاده میکنند؛ [اما] هنگامیکه آنها استراتژی و تاکتیکهایی را پیدا کنند که کارآیی داشته باشد، این استراتژی و تاکتیکها همانند شعلههای یک آتشسوزی سرکش بههمهی کارکنان بخش دولتی سرایت خواهد کرد ـ و آنگاه بهسوی کارگران بخشهای خصوصی [نیز] پرش خواهد نمود.
این جنبش هم اقتصادی و هم سیاسی است
سوماً، جنبش واقعی کارگری جدایی ساختگیِ بین سیاست و اقتصاد را نادیده میگیرد و با کنار گذاشتن هریک از این دو بهتنهایی، بهدنبال منطق مبارزه میرود که هم سیاست و هم اقتصاد را شامل میشود. کارگران صنعتی که در دههی 1930 برای دستمزد بالاتر مبارزه میکردند، [در پروسهی همین مبارزه] بهکارگرانی تبدیل شدند که رسمیت یافتن اتحادیههای کارگری، ایجاد قانونکار و اعطای حق سازمانیابی را مطالبه میکردند. کارکنان بخش دولتی در دههی 1960 نیز ـبهطور مشابهیـ برای حق سازماندهی اتحادیه و چانهزنی دستجمعی مبارزه میکردند که بهمسیر مبارزه برای افزایش دستمزدها تغییر جهت دادند. آنچه [امروزه روز] مقدمتاً یک مبارزهی سیاسی در ویسکانسین است ـبهاین معنیکه از حق داشتن اتحادیه کارگری برای کارکنان دولتی، حق چانهزنی دستجمعی و برخورداری از حق اعتصاب دفاع میکندـ بهطور گریزناپذیری بهمبارزه برای شرایط بهتر، دستمزد بالاتر، بهداشت و حقوق بازنشستگی تبدیل خواهد شد.
چهارماً، وقتیکه یک جنبش واقعی بهقیام برمیخیزد ـنه بهمعنی جنبشی با حضور هزاران یا حتی دهها هزار نفر، بلکه بهاین معنیکه میلیونها نفر در آن شرکت میکنندـ لزوماً بهجنبشی دگرگونشونده تبدیل میشود. [بدینترتیب]، مقامات مردد اتحادیه ـیعنی، آنها که دو دل هستند، آنها که تردید دارند، یا آنها که بهواسطهی تمایلات خود تسلیم شدهاندـ بهزودی خودرا در مقابل چالش مقامات جدید و رهبران جوانی میبینند که بهآنها فشار میآورند که اگر بهمبارزه روی نمیآورند، [از رهبری] کنار بروند. چنین جنبشهایی اتحادیهها را دگرگون میکند ـ اغلب بهواسطهی تغییر رهبری و گاهی اوقات بهدلیل تغییر در بسیاری از نهادهای مربوط بهاتحادیهها. چنین بود قیامِ جنبش کارگران صنعتی در دههی 1939 که پوستهی قدیمی «فدراسیون کارگران آمریکا» (AFL) را شکست و«کنگرهی اتحادیههای صنعتی» (CIO) جدید را بهوجود آورد.
یک آلترناتیو سیاسی
پنجماً، و سرانجام، جنبش میلیونی نوین در آمریکا رابطهی سیاسیِ دیرینه بین اتحادیههای کارگری و حزب دموکرات را بهچالش خواهد کشید. [بدینترتیبکه] اتحادیهها مقدمتاً بهحزب دموکرات فشار میآورند تا دست از سیاستهای محافظهکارانهاش در رابطه با خطِ مشیِ کارگری، بودجه و مالیات بردارد؛ و درصورتیکه این شیوهی مبارزه شکست بخورد، آنگاه بهدنبال یک واسطِ سیاسی [یعنی، تشکل حزبیِ] دیگر میگردند. شاید اتحادیهها در انتخابات درونی حزب تلاش کنند تا نامزدهای خودرا بهجای نامزد دموکراتها بنشانند؛ یا احتمالاً بکوشند بخشهای ایالتی حزب را بهکنترل خود درآورند. [بههرروی] اینکه آیا جنبش نوینِ آمریکایی قدرت آن را دارد که یک آلترناتیو سیاسی تدارک ببیند[یا نه]، سؤالی استکه پاسخاش را آینده خواهد داد.
بههرجهت، ویسکانسین که بهخاطر تاریخ طولانیِ گروهبندیهای سیاسیاش در جناج چپِ حزب دموکرات مشهور است، در زمانهای مختلف نفوذ و توانایی قابل ملاحظهای را از خود نشان داده است: در سالهای 1960 حزب سوسیالیست در میلواکی [که بزرگترین شهر در ایالت ویسکانسین است] بهقدرت رسید؛ حزب کارگران کشاورزی یکبار قدرت ایالتی را بهدست آورد؛ چند ده سال قبل حزب ترقیخواه در شهرستان دین بهموفیقتهایی دست یافت؛ و [اما] در رابطه با کلیت ویسکانسین: حزب سبز بیش از یکبار برندهی مقامهایی در تمام ایالت بوده است. [گرچه] هیچیک از این موارد آن چیزی نبوده و نیستکه یک جنبش کارگری بهآن نیاز دارد تا بهقدرت سیاسی واقعی دست یابد؛ اما وجود اینگونه آلترناتیوهای سیاسی از ظرفیت بیشتر و گرایش تجربی ایالت حکایت میکند. [با این وجود، حقیقت این استکه] کارگران آمریکایی در تاریخ [بیش از 200 سالهی] خود، بهاستثنای حزب سوسیالیست در اوایل قرن بیستم، هرگز موفق بهایجاد هیچگونه حزبی نشدهاند.
امروزه، [با این وضعیتی که] دموکراتها با کم کردن مالیات برای ثروتمندان، قطع بودجهها و نادیده گرفتن کارکنان بخش دولتی [فراهم آوردهاند]، احتمالاً در آستانهی مقابله بین کارگران و حزب دموکراتِ طرفدار کارفرماها قرار گرفتهایم که میتواند بهایجاد یک آلترنانیو سیاسی راهبر گردد. مبارزه در رابطه با دولت و سیاستهایش، یقیناً براساس جدال کنونی بنا شده است که در بخش خصوصی ـتا این اندازه مستقیمـ ندرتاً اتفاق میافتد. وظیفه[ی اساسی] در این لحظه برپایی مبارزه برای دفاع از خدمات عمومی، اتحادیههای کارکنان بخش دولتی و حقوق آنهاست؛ [چراکه] این مبارزه مستقیماً بهتقابل سیاسی راهبر میشود.
منبع:
http://www.socialistproject.ca/bullet/466.php
http://mrzine.monthlyreview.org/2011/labotz180211.html
-این لینک هم مقالهی دیگری از همین نویسنده استکه بهزبان فارسی ترجمه شده است:http://www.iran-tribune.com/2009-02-16-22-05-21/12227-2011-03-30-02-08-36
- لینک زیر بیوگرافی نویسندهی مقاله بهقلم خودش را باز میکند:
http://danlabotz.com/about/biography/
پانوشت ها
[1] سرزمین پهناوری در شرق ایالات متحدهی آمریکا، واقع در جنوب کوههای آپالاچی که دربرگیرندهی چندین منطقه از ایالتهایی استکه در مجاورت یکدیگر قرار دارند. این مناطق عبارتاند از: شمال شرقی آلاباما، شمال غربی جورجیا، شمال غربی کارولینای جنوبی، شرق تنسی، غرب ویرجینیا، شرق کنتاکی و جنوب غربی پنسیلوانیا.
[2] «فیلمی از اعتراضات در ویسکانسین». عبارت داخل گیومه لینکی از یک ویدئوکلیپ استکه جنبش حقوق شهروندی (بهرهبری مارتین لوتر کینگ) و شباهتهای تاریخی آن با جنبش کنونی در ویسکانسین را بهتصویر میکشد.
گروه ترجمه سایت جنبش کارگری: "من هرگز چنین چیزی ندیده ام... اتحادیههای کارگران صنایع فولاد، رانندههای کامیون، لوله کشان، فروشندگان ساختمان و بسیاری دیگر.... اتحادیههایی که من هرگز آنان را در طول ۱۰ سال گذشته در یک صف آرایی مشترک ندیده ام."
۱۷ فوریه ۲۰۱۱ - قدرت مردم در ویسکانسین چنان بزرگ شده است که رسانههای محلی و ملی نمیتوانند آن را نادیده بگیرند. تنها چند هفته پیش، دمینیک ٔپل نورت - ویرایشگر خبرگزاری کار میلواکی(Milwaukee Labor Press) - به من گفت که راهپیمایی حقوق کارگران پوشش خبری بسیار محدودی را در مقایسه با راهپیمایی تی پارتی (T-Party)دریافت میکند. ماه گذشته، بیش از ۷۰۰ نفر بیرون ساختمان کنگره ایالتی ویسکانسین جمع شدند تا نخستین راهپیمایی ضدّ گشایش را برگزار کنند، اما این برنامه پوشش بسیار محدودی در خبرگزاریهای محلی یافت. اعداد شفافانه اهمیت دارند.
در تاریخ ۱۵ فوریه، قریب به ۱۵۰۰۰ شهروند، شامل هر دو گروه کارگران وابسته و غیر وابسته به اتحادیه، ساختمان ایالتی را محاصره کردند تا مخالفت خود را با طرح اسکات واکر - فرماندار جمهوری خواه - مبنی بر سلب تقریبا کامل حق چانه زنی حقوق اجتماعی ۱۷۵۰۰۰ کارمند و کارگر دولتی و ملزم ساختن آنان به پرداخت بیشتر از جیب خود برای طرحهای بیمه و دوران بازنشستگیشان ابراز کنند.
جرالد مکنتی، ریاست بخش بین الملل "ای اف اس سی ام ایی"(AFSCME) خطاب به جمعیت حاضر گفت: "در ویسکانسین ما به اندازه کافی با هوش هستیم که حقیقت را بدانیم. ما میدانیم که تمامی این داستان در رابطه با چیست. تمامی این ماجرا در رابطه با شکستن کمر طبقه متوسط است."
مایک ایمبروگنو - مباشر فروشگاهی در "ای اف اس سی ام ایی" (AFSCME)، منطقه ۱۷۱ - به انگوس اومارچادها از نشریه "کارگر سوسیالیست" گفت که چگونه اعضای اتحادیه ،دردرون ساختمان ایالتی خروشیدند و خواستههای خود را شعار دادند.
او گفت: "من هرگز چیزی شبیه به این ندیده ام. این فقط معلمین و اعضائ اتحادیه از دانشگاه ویسکانسین، جایی که خود من کار میکنم، نبودند. اتحادیههای کارگران صنایع فولاد، رانندههای کامیون، لوله کشان، فروشندگان ساختمان و بسیاری دیگر نیز بودند. اتحادیههایی که من هرگز آنان را در طول ۱۰ سال گذشته در یک صف آرایی مشترک ندیده ام. شگفت انگیزترین قسمت زمانی بود که آتش نشانها با یک هیئات نمایندگی آمدند. همانند پلیس، واکر آتش نشانها را نیز از این قانون [جدید] مستثتنا ساخته است، اما آنان با پلاکاردهایی آمدند که میگفت: "آتش نشانها حامی حقوق کارگران". جمعیت به گریه افتاده بود."
نزدیک به ۸۰۰ دانش آموز بخش شرقی مدیسون کلاسهای خود را ترک کردند تا به تظاهرات بپیوندند. "آخرین باری که مدیسون را بررسی کردم به نظر قاهره جدیدی بود!" این را سنیور ریلی مور که مادرش آموزگاریست در مدیسون و پدرش کارمندیست در دانشگاه ویسکانسین (واقع در شهر مدیسون) میگوید.
دانش آموزان دبیرستان ویروکا کلاسهای خود را ترک کرده و به طرف ساختمان دادگاه ورنون کانتی راهپیمایی کردند. در آنجا آنان در حالیکه صاحبین مشاغل و کارمندان دولتی نیز بدانها پیوسته بودند، نطقی را قرائت کردند. لوک کلیبر، سازمانده دانش آموزی، در مصاحبهای با WXOW گفت: "اگر آموزگاران حاضرند که وقتی ما به آنها نیاز داریم در کنارمان بایستند، ما دانش آموزان نیز باید در کنار آنان بایستیم وقتی که آنان به ما نیاز دارند." در ساعت ۱۱ صبح دانش آموزان به سر کلاسهای خود بازگشتند.
آن شب در حدود ۱۰۰۰ شهروند، از جمله معلمین، پرستاران و سایر کارمندان خدمات عمومی، در محوطه بیرونی خانه فرماندار واکر واقع در منطقه واواتوسا (Wauwatosa)گرد هم آمده و شعار "لایحه را بکش" سردادند و پلاکاردهایی را با جمله "حمله به حقوق کارگران را متوقف کن"، حمل کردند.
در تاریخ ۱۶ فوریه، مدارس دولتی مدیسون تعطیل بودند زیرا که ۴۰% معلمین و کارمندان در راستای اعتراض به لایحه اعلام بیماری [و خانه نشینی] کردند.
در ۱۳ فوریه، حداقل ۱۰۰ کارگر اتحادیه در منطقه هوریکون(Horicon)، در برابر خانه جف فیتس جرالد - سخنگوی ایالتی جمهوریخواه - در اعتراض به برنامه دست به راهپیمایی زدند. کالین میلارد، یکی از سازماندهندگان این حرکت، در لحظهای که جمعیت به خانه فیتس جرالد رسیدند، رو به جمعیت کرده و گفت: "من پیامی برای اسکات واکر دارم. این کارت عضویت من در اتحادیه است و تو میتوانی با دقت آن را در دستان سرد و سرمازده من ببینی."
خبرگزاری شیکاگو تریبون گزارش میدهد که فیتس جرالد در منزل حضور نداشته و تقاضای مصاحبه از طرف WTMJ را نیز نپذیرفته است.
در ۱۴ فوریه، بیش از ۱۰۰۰ نفر شامل دانشجویان، کمک مدرسان، و استادان دانشگاه ویسکانسین - میلواکی، جهت ابراز مخالفت خود به سمت محل کار فرماندار راهپیمایی کردند. کارن اوتزن، دانشیاری که در ماه جولای به دانشگاه ویسکانسین - میلواکی پیوسته است، رو به جمعیت گفت: "من با دو موقعیت [جدی در زندگی تا پیش از این دست به گریبان بودم] و اکنون دیگر قادر به خرید بیمه در بازار آزاد [نیز] نیستم." اوتزن در مصاحبهای با نشریه اینترنتی JSO گفت که بیمه درمانی او، که تنها منبع پوشش بیمه درمانی برای همسرش (مهندس برقی که سال گذشته از کار بی کار شد) و فرزندانش بود، تحت طرح پیشنهادی فرماندار واکر کلا از بین خواهد رفت.
در راهپیمایی مجزایی در همان روز، ائتلافی از گروههای مختلف، قلب سوراخ شدهای (نماد بی عاطفه گی) را به عنوان جایزه به فرماندار به خاطر طرح ارائه شدهاش در زمینه از بین بردن برنامه مرخصی استعلاجی و خانوادگی تقدیم کردند. تحت این برنامه، کارمندان و کارگرانی که کمتر از ۲۵ ساعت در هفته کار میکنند، حق دسترسی به مرخصی خانوادگی را از دست خواهند داد.
هرلد میرسون از روزنامه واشنگتون پست مینویسد: "در مصر کارگران در حال داشتن [(تجربه)] یک فوریه انقلابی هستند. در ایالات متحده آمریکا، درست برعکس، فوریه دارد به شکل ظالمانهترین ماهی در میآید که کارگران در طول دهههای گذشته شناخته اند [(تجربه کرده اند)]."
در تاریخ اول فوریه، تنها دقایقی پیش از آنکه ۲۵۰ تن از شهروندان شامل پرستاران، بیماران، و بهیاران [(مروجین بهداشت)] در محوطه بیرونی ساختمانهای اصلی شرکت بلو شیلد (Blue Shield)در سانفرانسیسکو گرد هم آیند، این کمپانی اعلام کرد که طرحی بر اساس آن قرار بود تا سطح هزینه حق بیمه درمانی تا سقف ۵۹ درصد افزایش یابد، به مدت دو ماه دیگر به تعویق افتاد. این اطلاعیه یک هفته پس از آن بیرون آمد که شرکتهای بیمه "پسیفیک کیر"(Pacific Care)، "انتم"(Anthem)، و "اتنا"(Aetna) نیز توافقا افزایش نرخها را برای دو ماه به تأخیر انداختند. دیو جونز، سرممیزی عالی بیمه کالیفرنیا، در حال حاضر مشغول بازنگری ضروری بودن یا نبودن افزایش نرخهای بیمه است، اما او از قدرت اجرایی برای متوقف ساختن این طرح برخوردار نیست.
دیان مکویین، ریاست دو سازمان انجمن پرستاران کالیفرنیا و اتحادیه ملی پرستاران(California Nurses Association/National Nurses United (CNA/NNU)) ، گفت: "ما اکنون در اینجا حضور داریم زیرا که این صحنه جرم شرکتهاست (شرکتهای بیمه). [چرتکه اندازانی که آن بالا جلوس کرده اند] حاضر نیستند که در کنار تخت بیماری نشسته و دستش را در دست بگیرند. این ۶۰ روز به تأخیر انداختن، پیروزی کوچکیست اما این دردی را که بیماران روزانه به واسطه افزایش [ناگهانی و بی دلیل قیمتها] و عدم توجه و رسیدگی توسط صنعتی که تمام توجهش معطوف به [نتایج و منافع نهاییست] و نه به بیمارانی که [این سیستم] ادعای خدمت کردن به آنان را دارد، تحمل میکنند، تسکین نمیدهد" .
رز آن دمورو، مدیر اجرایی دو سازمان انجمن پرستاران کالیفرنیا و اتحادیه ملی پرستاران گفت: "آگهی امروز شرکت بلو شیلد، اعتراضات علیه بلو شیلد و سایر شرکتهای بیمه را متوقف نخواهد ساخت. ما میتوانیم درسی را از خیابانهای مصر و سایر کشورهای عربی بیاموزیم. اگر که شما در برخورد رودررو با شرکتهایی هستید که در پی سرکوب و تسلط بر امر سلامتی شما هستند، بی شک، این تنها فشار افکار عمومیست که اساس مبارزه با چنین ظلمی را تشکیل میدهد. در اینجا بحث تعادل زندگیهایی در میان است. ما نمیتوانیم به امید قانون گذاران، تنظیم کنندگان، دادگاهها و یا لابیها بنشینیم. ما باید بر روی حرکت و جنبش مردم تکیه کرده تا این سؤ استفادههای بیمه را متوقف ساخته و برای یک اصلاح واقعی فراخوان دهیم؛ یعنی گسترش خدمات درمانی جهت پوشش تک تک افراد."
در جریان راهپیمایی، شماری از مردمی که بیمه شرکت بلوشیلد را داشتند میگفتند که آنان دیگر توانایی پرداخت حق بیمه خود را ندارند. کری ابوخلف میگوید که نرخ ماهانه بیمه خانوادهاش در ماه ژانویه از ۴۲۰$ به ۵۴۰$ افزایش پیدا کرده است. پیش از اعلام به تعویق انداختن [اجرای افزایش نرخ حق بیمه]، به کری اطلاع داده شده بود که نرخ حق بیمه او در ماه مارس به ۶۴۰$ افزایش خواهد یافت. او در حالیکه پسرش را در بغل داشت گفت: "بیمه ما نسبت به قیمت آن کاملا بی ارزش است. ما تقریبا نصف پول اجاره مان را برای آن میپردازیم. این [وضعیت] تنها یک غارت بزرگ است. ما دیگر شاید تنها شانس خود را به باد بسپاریم و برای پسرمان بیمهای بیابیم و برای خود و همسرم نیز از جیب شخصیمان بپردازیم."
اعضا گروهها و تشکلهایی چون "بهداشت و درمان هم اکنون" (Healthcare Now)، "شورای کار سان فرانسیسکو" (the San Francisco Labour Council)، "سگ نگهبان مصرف کننده" (Consumer Watchdog)، و "پزشکان برای یک برنامه بهداشت ملی" (Physicians for a National Health Program) نیز در راهپیمایی شرکت کردند.
بر طبق یک گزارش جدید از دو سازمان انجمن پرستاران کالیفرنیا و اتحادیه ملی پرستاران، هفت تن از بیمه گذاران اصلی کالیفرنیا در حدود ۱۳ میلیون مطالبه بیمه را نپذیرفته و [نپرداخته اند]، که تقریبا معادل است با ۲۶ درصد مطالبات ارائه شده [مشتریان] در [تنها] چهار ماهه نخست سال گذشته.
مک اویین میگوید: "این آمارهای مربوط به عدم پرداخت، [حد اقل] یک دلیل به ما نشان میدهد مبنی بر اینکه قبضهای پزشکی یک منبع اصلی ورشکستگیهای افراد هستند وقتی که پزشکان و بیمارستانها مدام بیماران و خانوادههایشان را به سمت پذیرفتن و کنار آمدن با آنچه که بیمه گذاران از [پرداخت] آن سر باز میزنند هل میدهند." قانون اصلاح ملی، امضا شده توسط رئیس جمهور اوباما در بهار گذشته، هیچ تأثیری تا کنون بر روی میزان بالای عدم پذیرش و پرداخت بیمه نداشته است.
ول پویینت (WellPoint)، شرکت مادر و یا به عبارتی صاحب دو شرکرت بلو شیلد کالیفرنیا (Blue Shield of California) و انتم بلو کراس (Anthem Blue Cross) تمام انتظارات و [براوردهای] وال استریت را زمانی که گزارش ارزش ۱۴.۴۲$ میلیاردی درامد خود را بیرون داد به هم ریخت. سود خالص [تنها] سه ماهه آخر این شرکت معادل ۵۴۸$ میلیون بوده است. سود خالص سه ماهه آخر شرکت آتنا [در مقایسه با] سال گذشته از ۱۶۵$ میلیون به ۲۱۵$ میلیون افزایش یافته است. رابرت لاشوسکی، ریاست شرکت مشاور "سیاست بهداشت و سلامت و شرکای استراتژی ال ال سی" (Health Policy and Strategy Associates LLC) در مصاحبهای با وال استریت ژورنال گفت: "اکنون زمان بسیار مناسبی برای سوددهی در صنعت بیمه درمانی است."
عمل شرکت بلوشیلد [در رابطه با افزایش نرخ بیمه]، پوشش خبری تلویزیون و جراید محلی را به همراه داشت. ویدئوها را نگاه کنید و سخن مردمی را بشنوید که دیگر توان پرداخت بیمه درمانی را ندارند.
در تاریخ ۷ فوریه، تنی چند از شهروندان از جمله کاندیدای سابق ریاست جمهوری و حامی مصرف کنندگان، رلف نیدر، رئیس جمهور اوباما را در حالیکه او در حال عبور از عرض میدان لافایت جهت ورود به ساختمان اتاق بازرگانی ایالات متحده بود، با شعارهای خود مورد درود و تبریک)تمسخر(قرار دادند ! اوباما در آنجا و در جمع مدیران ارشد شرکتهای سهامی چند ملیتی گفت که او متقاعد است که: "ما قادر هستیم و باید که با هم کار کنیم." اعضای اتحادیه ملی پرستاران و سازمان "عمل پرداخت کننده تک نفره" (Single Payer Action) [در برابر این سخن] فریاد برکشیدند که: "پس تکلیف یک پرداخت کننده تک نفره چه میشود آقای رئیس جمهور؟ این تونل زدن به سمت شرکتهای سهامی را بس کنید. پس قول و وعده شما در مورد پرداخت کننده تک نفره چه میشود؟ این قلاب انداختن برای قدرت شرکتهای سهامی را بس کنید."
رلف نیدر گفت: "من گمان نمی کنم که یک رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا تاکنون هیچگاه پای خود را از کاخ سفید به قصد بیعت با سردمداران تجارت بیرون گذاشته باشد. معمولا یک رئیس جمهور به اندازه کافی از شخصیت برخوردار هست که به سردمداران تجارت بگوید، "ممکن است که شما جهت ملاقات به کاخ سفید بیائید؟". لذا، در حالتی نمادین، این عمل همچون انتقال قدرت به سمت سردمداران تجاریست که تقریبا تاکنون با هر طرح پیشنهادی توسط او به مخالفت پرداخته اند. این حقیقت که او نوک ستادهای اصلی "ای اف ال سی آی او"(AFLCIO) را چیده است - اتفاقی که در حواشی این داستان روی داده است - که اتحادیههای عضوش ۱۳ میلیون کارگر را در سطح کشور نمایندگی میکنند، پیامی را به ما میرساند که او (اوباما) به انجام بیعت با دشمنان و رقبایش ادامه خواهد داد و به حامیانش پشت خواهد کرد زیرا که او از این امر آگاه است که حامیان او جایی برای رفتن ندارند. آنان در [انتخابات] ۲۰۱۲ به جمهوری خواهان رای نخواهند داد، لذا این چیزی نیست جز یک بی حرمتی محض به حامیانش."
دونا اسمیت، یک سازمان دهنده محلی و از مسئولین بخش قانونگذاری دو سازمان انجمن پرستاران کالیفرنیا و اتحادیه ملی پرستاران، گفت: "ما در حال اعتراض برای این حقیقت هستیم که میخواهیم رئیس جمهورمان به جای سرسپردگی به اتاق بازرگانی، توجه بیشتری از خود به آنچه که در حال رخ دادن برای طبقه کارگر است نشان دهد."
سازمان "عمل پرداخت کننده تک نفره" (Single Payer Action) گزارش میدهد که رئیس جمهور چند صد قدمی را در برابر معترضین راه رفته و برای آنان دست تکان داد.
خروجیهای مختلف رسانههای ملی گزارش داده اند که رئیس جمهور - حتی اگر که تیم اقتصادی هیئات اجرایی مملو از مجریان وال استریت باشد، و [از آن مهمتر]، مخصوصاً اگر که شرکتهای سهامی چند ملیتی هم سودهایی بسیار بیشتر از آنچه که برای سه ماهه چهارم انتظار میرفت را ارسال کرده باشند، [طبیعتاً وی] - به "ترمیم روابط" با اتاق بازرگانی امیدوار بوده است. گرچه هیچ کدام از خبرنگارانی که پوشش خبری این سخنرانی را انجام دادند، به خود این زحمت را ندادند تا با معترضین حاضر در محوطه خارجی نیز مصاحبهای انجام دهند.
در تاریخ ۸ فوریه، قریب به ۲۰۰۰ آموزگار و اعضای هیئات امنای مدارس دولتی، ساختمان ایالتی ایندیانا را ازحضور خود انبوه ساختند تا به طرح پیشنهادی فرماندار دانیل میچ جمهوری خواه که با شدت و حدّت سیستم آموزش و پرورش ایالتی را تغییر میدهد اعتراض کنند. طرح او شامل محدود کردن دامنه مذاکرت دسته جمعی کارمندان با کارفرما، پرداخت دستمزد معلمان بر اساس میزان کارایی و عملکرد آنان، و یک سیستمی که تامین هزینه آن بر عهده جامعه بوده و میتواند دانش آموزان را به مدارس با امتیازات ویژه بفرستد، میشد. نشریهSouth Bend Tribune گزارش میدهد که آموزگاران، وقتی که مجلس کنترل شده توسط جمهوری خواهان لایحهای را جهت گسترش مدارس با امتیازات ویژه به تصویب رساند، این لایحه را به سخره و استهزأ گرفتند.
نیت شنلنبرگر از انجمن معلمین ایالت ایندیانا به تلویزیون "دبلیو ال اف آی"(WLFI) گفت که مذاکرات و مناظرات سیاسی [هیچگاه] در مورد آموزش و پرورش و تعلیم و تربیت نیست. او گفت: "این مذاکرات عمدتاً در رابطه با کاستن از حقوق ما آموزگاران است ، آن هم در قبال دانشی که ارائهاش را در سر کلاس به خوبی میدانیم و همچنین در قبال به اشتراک گذاشتن تخصص و خبرگیمان با مدیران و مسولینمان است ".
کری فرای، نماینده حزب دمکرات، به روزنامه South Bend Tribune گفت که حق مذاکره دسته جمعی کارمندان با کارفرما واقعاً جنبه ریشهای برای اعمال فشار جهت اصلاحات در زمینه آموزش و پرورش دارد. او گفت: "اصل و آخر همه این ماجرا بر سر این نکته است که جمهوری خواهان میخواهند که اتحادیه معلمان را نابود کنند. آنان میتوانند هر آنچه که دلشان میخواهد بگویند، اما تمام داستان نهایتاً به این نقطه ختم میشود که آنها میخواهند اتحادیه معلمان را به خاطر پارهای سیاستها نابود کنند."
آموزگاران از سرتاسر ایالت [ایندیانا] به سمت [شهر] ایندیاناپلیس سفر کردند تا در راهپیمایی که به وسیله اتحادیههای ایالتی و "پی تی ای"(PTA) سازماندهی شده بود شرکت کرده و خشم و نا امیدی خود را ابراز دارند. سند بمیس، یک معلم زبان انگلیسی در دبیرستان ریورتون پارک، در مصاحبهای با نشریهThe Tribune-Star گفت که: "ما بسیار نگران این امر هستیم که آنان در حال تلاش برای از بین بردن آموزش و پرورش دولتی هستند بدون داشتن کوچکترین دانشی در رابطه با آنچه که در روند آموزش و پرورش دولتی (عمومی) میگذرد. من فکر میکنم این امر به شکلی انتقادی اهمیت دارد که ما بر پا خواسته و بگذاریم آنان بدانند که آموزگاران تنها طبق میل آنان نچرخیده و این شرایط را نخواهند پذیرفت."
در ۱۴دهم فوریه، صدها آموزگار از برابر دادگاه، واقع در مارتینزویل، و در عرض خیابان دست به راهپیمایی زدند تا هم شتاب حرکت جنبش را حفظ کرده و هم حمایت خود از آموزش و پرورش عمومی (دولتی) را به نمایش بگذارند. اکلی جاستین، دانش آموز [۱۴ ساله ای] از مقطع هشتم، در مصاحبهای با تلویزیون "دبلیو آر"(WR) گفت: "واقعه امروز جهت ارسال این پیام مثبت به بیرون است که مدرسه ما به کار خود ادامه خواهد داد."
بیش از ۶۰۰ کارگر صنایع فولاد در تاریخ ۱۵ فوریه در داخل ساختمان ایالتی واقع در ایندیاناپلیس تجمع کردند تا به آنچه آنان "دستور کار ضدّ کارگری" جمهوری خواهان مینامیدند اعتراض کنند.
تری کریل، کارگر صنایع فولاد، در مصاحبهای با شبکه "ای پی"(AP) میگوید: "مردم ما بسیار سخت و برای زمان درازی کار کرده اند، [و] ما نمیخواهیم که حقوق خود را پس بدهیم." همچنین [پیش از این و] در تاریخ هشتم فوریه [نیز]، صدها تن از شهروندان فرانکفورت (واقع در کنتاکی) دست به تجمع [گسترده ای] زدند تا اعتراض خود نسبت به لایحه شماره ۶، که بر مبنای آن ضابطین قانون از این حق برخوردار میگردند تا هر فردی را به سوظن عدم دارا بودن مدارک کافی [(ویزای حضور و یا جواز کار در ایالات متحده آمریکا)] مورد کنترل و بازرسی قرار دهند، را ابراز کنند.
رینالد میکس، نمایندهای از حزب دموکرات، گفت: "تعداد زیادی از ما در مجلس نمایندگان حضور دارند که ساکت نخواهند نشست و اجازه نخواهند داد که لایحه شماره ۶ مجلس سنا حتی نور [آفتاب] را ببیند. ما در کنار و همراه با ترویج و اعمال چنین نژادپرستی و نا برابری و بی عدالتی در حق شما شهروندان گرامی و با ارزش کنتاکی نخواهیم ایستاد."
۲۰۰ تن از معلولین (جسمی و ذهنی) نیز همراه با خانوادهها و مددکارانشان در محوطه بیرونی دروازههای زندان ایالتی سنکویینتین کالیفرنیای شمالی، دست به تظاهرات زدند تا به طرح ۳۵۶ میلیون دلاری احداث امکانات و تجهیزات مربوط به اعدام - در حالیکه بسیاری از خدمات مربوط به معلولین قطع شده است - اعتراض کنند.
دنیس اسکاسل، از منطقه تملپیس ولی(Tamalpais Valley)، در مصاحبهای با نشریه "سن خوزه مرکوری نیوز"(San Jose Mercury News) گفت: "اگر که آنان همینطور به قطع [امکانات و بودجه ها] ادامه دهند، مراکز روزانه و خانههای گروهی (مربوط به بی بزاعتان و معلولین) دیگر وسعشان نخواهد رسید که درهای خود را باز نگاه دارند و این افراد نیز جایی برای رفتن نخواهند داشت."
کیریستینا، دختر ۲۷ ساله آقای اسکاسل، دچار اختلالات عصبی بوده و روزهای خود را در مرکز مارتین ونتورز میگذراند. آقای اسکاسل میگوید: "حقیقتاً و صادقانه، دختر من عاشق این برنامه است. این برنامه [تمام] زندگی اوست."
در تاریخ ۹ فوریه، ۴۰۰ مهاجر و حامیانشان از ۴۱ ناحیه قانونی (نواحی تعیین شده برای مهاجرین) در واشنگتن در میدان المپیا و در برابر ساختمان کنگره تجمع کردند تا مخالفت خود با قطع بودجهها و قوانین ضدّ مهاجر، را به قانونگذاران اعلام کنند. بر اساس گفته روزنامه The News Tribune، طرح بودجه ارائه شده توسط کریس گریگوری، فرماندار دموکرات، بیمه درمانی ۲۷۰۰۰ کودک بدون شناسنامه را قطع کرده، کمک مالی دولت برای مترجمین امور پزشکی را متوقف ساخته، بودجه مربوط به کلاسهای آموزش و آماده سازی شغلی برای پناهندگان را قطع میکند، و خدمات با بودجه دولتی به مهاجرین و پناهندگان کم درامد جهت دریافت مدرک شهروندی را از بین میبرد. شرکت کنندگان در راهپیمایی، همچنین، مخالفت خود را نسبت به سیستم قانونگذاری که مردم را ملزم میکند به بازبینی موقعیت مهاجرتیشان پیش از آنکه بتوانند [حتی] گواهی نامه رانندگی به دست آورند، ابراز داشتند.
در روز دهم فوریه، ۲۳ کارگر، کشیش، و حامیان و فعالین اجتماعی به خاطر مسدود کردن ورودی هتل "هایت رجنسی"(Hyatt Regency) در مرکز شهر سن فرانسیسکو، دستگیر شدند. بیش از ۳۵۰ کارگر در مقابل بخش جلوی هتل به خاطر سرباززدن هتل از تعیین قرار داد [محکم و دقیقی] با ۷۰۰ تن از کارکنان هتل سن فرانسیسکو، دست به تحصن و اعتصاب زدند. بر اساس گفته United Here-Local 2، بیش از یک سال و نیم از انقضای آخرین قرارداد میگذرد، اما مدیریت هتلهایت همچنان به ارائه قراردادهایی که هزینه بیمه درمانی کارکنان را تا سقف صدها دلار در ماه افزایش میدهد، مستمریها را متوقف میکند، و حجم کاری را افزایش میدهد ادامه میدهد. [در حال حاضر] هر سه شعبه هتلهایت در سن فرانسیسکو تحت تحریم هستند.
به گفته وبسایت "یادداشتهای کارگر" (Labor Notes)، کارگران در هفت شهر، از شیکاگو تا هنولولو، حرکات و کنشهای مشابهی را سازماندهی و برپا کردند. جنی براون مینویسد: "در شهر سن آنتونیوی تگزاس، کارگران توجه عمده خود را بر روی حجم بیش از اندازه کار که منجر به آسیب و مصدومیت میشود متوجه ساختند. آنها در حالی که نقشههای بزرگی از بدن انسان به طول [تقریبا] ۲ متر و ۷۵ سانتیمتر را حمل میکردند، به داخل سرسرای هتلهایت راهپیمایی کردند - بر روی پسترهای [بدن]، تمام بخشهایی که در حین کار آسیب میبینند با برچسبی با اصطلاح "آخ"، علامت گذاری شده بود. دست، شانه و کمر به علت فشار سرعت کاری از رایجترین موارد گزارش [مصدومیت] محسوب میشوند."
در لوس آنجلس، ۵۵۰ تن از خدمه هتل، درهای محوطه "میدان قرن"(Hyatt Regency Century Plaza)هایت رجنسی را محاصره کرده و پرچمی را بر در یکی از اطاقهای هتل آویختند که بر روی آن نوشته شده بود: "هایت! آزار دادن مستخدمین را متوقف کن."
در هنولولو، ۴۰۰ تن از کارگران اتحادیه، در محوطه بیرونی "هایت رجنسی ویکیکی" راهپیمایی کرده و سرسرای [هتل] را جهت برجسته کردن نگرانیهای [مربوط به نکات و موارد] ایمنی [کار] به اشغال خود در آوردند. تلویزیون "کی آی"(KI) گزارش میدهد که در ماه نوامبر گذشته، مستخدمین هتلهایت در هنولولو و هفت شهر دیگر، واقع در منطقه اصلی، شکایتنامههای [زیادی] را به سازمان "امنیت کار و اجرای سلامت ایالات متحده" (OSHA) فرستاده و اشارات و گزارشات مکرری را در رابطه با آسیبهای کمر و سایر دردها و بیماریهای مزمن ناشی از کار گزارش داده اند. گزارشات این سازمان ۷۵۰ مورد آسیب در ۱۲ شعبه هتلهایت واقع در ۸ شهر مختلف را در فاصله سالهای ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ ثبت کرده است. طبق نظر سازمان "اینجا متحد شوید" (Unite-Here) - اتحادیهای که بیش از ۱۰۰،۰۰۰ کارمند و خدمه در بیش از ۹۰۰ هتل آمریکای شمالی را نمایندگی میکند- در برخی از شعبات هتل هایت، مستخدمین اتاقها ملزم به تمیز کردن تا بعضا ۳۰ اتاق در روز هستند، یعنی چیزی نزدیک به دوبرابر آنچه که در این صنعت از خدمه انتظار میرود.
همچنین در تاریخ ۱۰ فوریه، ۲۴ عضو شورای اقتصادی سیاهپوستان(Black Economic Council)، اتاق بازرگانی آمریکای لاتینیهای لوس آنجلس بزرگ(the Latino Business Chamber of the Greater Los Angeles)، و اتحادیه ملی آمریکاییهای آسیایی تبار(the National Asian American Coalition)، در خارج از محوطه شرکت Google's Mountain View- ستادهای مرکزی واقع در کالیفرنیا - تجمع کرده و از شرکتهای تکنولوژی و فناوری خواستند که عملکرد بهتری از خود در رابطه با استخدام رنگین پوستان نشان دهند. این گروه، ضمنا، گوگل(Google)، اپل(Apple) و ۲۰ شرکت دیگر واقع در منطقه سیلیکون ولی(Silicon Valley) را به خاطر سر باز زدن از به اشتراک گذاشتن اطلاعات مربوط به تنوع [پوستی و فرهنگی] نیروی کار تحت استخدامشان با آنان، مورد انتقاد قرار داد. بر اساس گزارشی در نشریه اخبار مرکوری سن خوزه (San Jose Mercury News)، این گروهها در حال تقاضا از دولت جهت فشار وارد کردن به شرکتها هستند تا اطلاعات و اسناد خود را نشان دهند.
طبق گزارشی در نشریه Mercury News در سال گذشته، بنا بر جمع بندی که از تاریخ و زمان نیروی کار از ۱۰ تا از بزرگترین شرکتهای منطقه "سیلیکون ولی" از جمله "اینتل"(Intel)، "هولت پاکارد"(Hewlett-Packard)، و "ایی بی"(eBay) دریافته شده است، اسپانیایی تباران و سیاهان، توأمان، سهم کوچکی از کارمندان و کارگران بخش فناوری پیشرفته را در سال ۲۰۰۸ نسبت به سال ۲۰۰۰ تشکیل میدادند، و این امر حتی بدون توجه به این نکته بوده است که آنان در حال رشد جمعیتی در سطح کشور بوده اند. در آستانه سال ۲۰۰۵ تنها در حدود ۲۲۰۰ تن از ۳۰۰۰۰ کارگر [شاغل] در ۱۰ شرکت [مستقر] در منطقه "سیلیکون ولی" سیاهپوست و یا اسپانیایی تبار بوده اند. سهم زنان در آن ۱۰ شرکت [نیز به میزان] ۳۳% در سال ۲۰۰۵ در مقایسه با ۳۷% سال ۱۹۹۹ سقوط کرده است.
بر اساس گزارشی مربوط به سال ۲۰۰۵، از ۵۹۰۷ مدیر ارشد و صاحب منصب شاغل در ۱۰ شرکت برتر [(به لحاظ وسعت و حجم کاری)] واقع در منطقه "سیلیکون ولی"، تنها ۲۹۶ تن سیاه پوست و یا اسپانیایی تبار بودند که این عدد نشانگر ۲۰% افت نسبت به سال ۲۰۰۰ است، که این شاخصها البته بر طبق اطلاعاتیست که نشریه "اخبار مرکوری" (Mercury News) طبق قانون آزادی اطلاعات و اخبار، از طریق "دپارتمان نیروی کار ایالات متحده" (U.S. Department of Labor work-force) به دست آورده است.
در تاریخ ۱۲ فوریه، هزاران تن از مردم کارولینای شمالی از میان منطقه "رالی" (Raleigh) واقع در مرکز شهر راهپیمایی کردند تا در مورد قطع بودجه[های] دولتی اعتراض کرده و همچنین از یک طرح پیشرو ۱۴ مادهای پشتیبانی کنند که مواد آن مواردی چون بهداشت جهانی، مسکن ارزان، حقوق مربوط به مهاجرت، آموزش و پرورش برابر و همگانی، کار [(اشتغال زایی)]، و حمایت قانونی برابر را شامل میگشت. طبق نظر نشریه "خبر و مشاهده کننده" (News & Observer)، سازمان NAACP و ائتلافی از ۱۰ سازمان و تشکل مختلف در سطح ایالت، جهت راهپیمایی برای مراسم سالانه و همچنین بزرگداشت ۱۰۲سالگی سازمان NAACP با یکدیگر در خیابان جونز ملاقات کردند.
ویلیام باربر، مسئول رادیکال سازمان NAACP در کارولینای شمالی [در نطقی] گفت: "ما دموکراتهای غیر پیشرو و جمهوری خواهانی را که به دنبال تغییر جهت تاریخ هستند را تغییر خواهیم داد، تو گویی که انگار شما پس از ۱۰۰ سال غیبت در حال بازگشت به قدرت هستید. این خانه [(مجلس)] خانه مردم است نه خانه آنان، و این امر بسیار اهمیت دارد که ما صدای همه مردم را بشنویم."
راشل هلتزمن، دانشجوی دانشگاه کارولینای شمالی واقع در منطقه "چپل هیل" (Chapel Hill)، در مصاحبهای با شبکه "دبلیو آر ای ال" (WRAL) گفت: "به مصر نگاه کنید که مثال بسیار کاملیست و در مورد قدرت مردم صحبت کنید."
در روز ۱۴دهم فوریه، صدها تن از مردم کنتاکی در طول چندین بلاک خیابان و تا محل ساختمان ایالتی دست به راهپیمایی زدند تا سهم خود را به عنوان بخشی از راهپیمائی بزرگی با مضمون "من عاشق کوهستانها هستم" (I Love Mountains) و به قصد درخواست جلوگیری از ازبین بردن نوک کوهها سازماندهی شده است، ادا کنند. راهپیمایی اینگونه برگزار شد که ۱۴ تن از فعالین محیط زیست از جمله وندل باری (Wendell Barry) - شاعر و نویسنده ۷۶ ساله کنتاکی - به تحصن سه روزه خود در برابر دفتر کار فرماندار پایان دادند. وندل بری گفت: "ما با قانونگذاران ملاقات میکنیم [اما] هیچ اتفاقی [(تغییری)] رخ نمیدهد. در این مرحله باید حداقل مناظره و مباحثهای صورت گیرد."
گروههای فعال در زمینه طبیعت و محیط زیست میگویند که استخراج معادن در لایههای سطحی زمین بیش از ۲۰۰۰ مایل از مسیر رودخاند "آپالاچیان" (Appalachian) را مدفون ساخته است)] به سبب ریزش گسترش خاک برداریها به داخل رودخانه.[( سلیاس هاوس(Slias House)، نویستنده و نمایشنامه نویس اهل کنتاکی، گفت: "من فکر میکنم که مقوله بزرگتر و اصلی این است که این روند دارد فرهنگی را میکشد. این پدیده در حال تغییر شکل دادن به روند عادی زندگی مردم است. ما هویت خود را به عنوان مردم کوهستان تعریف میکنیم، و زمانی که این هویت از ما گرفته شود، دیگر چه چیزی برای ما باقی خواهد ماند؟"
میکی مککوی، یکی از معترضین، میگوید: "یکی از قدیمیترین و به لحاظ زیست محیطی متنوعترین مناطق کوهستانی جهان رو به نابودیست. این ماجرا در عین حال مربوط به آمارهای سرطان و سایر بیماریهای ناشی از [استخراج] فلزات سنگین نیز میشود."
ژورنال "قاصد" (Courier - Journal) گزارش میدهد که در نشست ۲۰ دقیقهای از پیش تعیین نشدهای بین آقای بری و سایر معترضین با استیو بشیر، فرماندار دموکرات، در تاریخ ۱۱ فوریه، فرماندار گفته که معتقد است "استخراج سطحی [(از لایههای سطحی)] میتواند به شیوه مسئولانهای هم صورت پذیرد." طبق درخواست گروه، فرماندار موافقت کرد تا با کسانی که در نتیجه معدن کاوی و استخراج [کنترل نشده] آسیب دیده اند ملاقات کند، اما او درخواست دیگر گروه مبنی بر متوقف ساختن روند شکایت قانونی از آژانسهای حفاظت از محیط زیست در رابطه با پروژه اعتراضی برای [دسترسی] به آب [آشامیدنی] سالم را نپذیرفت.
در تاریخ ۱۴ فوریه، ۳۰۰ تن از قربانیان خشونتهای خانگی و آزارهای جنسی همراه با حامیانشان در برابر ساختمان ایالتی تگزاس دست به راهپیمایی زدند تا به قانونگذاران جهت ادامه کمکهای مالی به برنامههای مربوط به خشونت خانوادگی و مراکز ویژه مواجهه با بحران در سطح ایالت، اصرار ورزیده و فشار آورند. اعضای دو سازمان "شورای تکزاس در رابطه با خشونت خانوادگی" (Texas Council on Family Violence) و "انجمن تکزاس علیه آزار جنسی" (Texas Association Against Sexual Assault) میگویند که برنامهها و مراکز مربوط به نجات زندگیها، در صورت قطع بودجهها امکان ادامه حیات خود را از دست خواهند داد. شبکه "کی وی یو ایی" (KVUE) گزارش میدهد که در هر یک ساعت یک مورد تجاوز در تکزاس اتفاق میافتد.
حامیان برنامه مسکن مقرون به صرفه در ۱۹ شهر از جمله سن فرانسیسکو، کالیفورنیا، دالاس، تکزاس، نیو اورلئان، لوییزیانا، پرتلند، و مین تجمع کرده و خواستار پایان دادن به قطع شدید [بودجه ها] در رابطه با بند ۸ و مسکنهای دولتی شده و از قانون گذاران خواستند که: "قلب داشته باشید و خانههای ما را نجات دهید." طبق گفته سازمان "أئتلاف ملی مستاجرین" (National Alliance of HUD)، رهبری جدید مجلس نمایندگان، به ریاست جمهوری خواهان، طرحی جهت قطع بخش عمدهای از بودجه سال ۲۰۱۱ در حد ۱۰۰ میلیارد دلار را پیشنهاد داده است. بر اساس نظر و [برآورد] "مرکز بودجه و اولویتهای سیاسی" (Center for Budget and Policy Priorities)، این طرح میتواند ۷۵۰۰۰۰ مستاجر تحت پوشش بند ۸ را از حمایت و کمک دولت فدرال خارج سازد. بودجه جدید ارائه شده توسط دولت رئیس جمهور اوباما، خواستار قطع ۵% دیگر از بودجه مربوط به [برنامه مسکن] "اچ یو دی" (HUD) و ۱ میلیارد دلار کاستن از بودجه ۴ میلیارد دلاری برنامه "اعطای کمک مالی برای طرح توسعه اجتماعی بلوکهای مسکونی" (Community Development Block Grant)، که تامیین مالی برنامههای محلی و منطقهای ساخت مسکن را انجام میدهد، میباشد.
[گرچه] فعالیتها و کنشگریها در شهرهای بزرگتر بخشی از توجه رسانهها را به سمت خود جلب کرد، اما در مجموع، [متأسفانه] آن مقدار از پوشش خبری را که واقعا حقشان بود، دریافت نکردند.
در تاریخ ۱۵هم فوریه، ۴۵ تن از طرفداران تشکل "طرفدار حق انتخاب نارال در کالیفرنیا" (NARAL Pro-Choice California)، در محوطه بیرونی دفتر کار منطقهای دان لانگرن، نماینده حزب جمهوری خواه، واقع در ناحیه گلد ریور کالیفرنیا، تجمع کردند تا مخالفت خود را با حمایت آقای لانگرن از دستور کار اخیر کنگره مبنی بر ضدیت با حق انتخاب و ضدیت با زنان، ابراز دارند. آقای لانگرن جمهوری خواه یکی از پشتیبانان اصلی سه تبصره مربوط به مخالفت با حق انتخاب میباشد، سه تبصرهای که بر مبنای آنان دسترسی زنان به خدمات بهداشتی و درمانی مربوط به بارداری به شدت محدود شده، کمکهای مالی به طرحها و برنامههای حمایت از خانواده قطع گردیده، و بیمارستانها نیز مجاز خواهند بود تا از ارائه توجه و خدمات به مورد سقط جنین یک زن، حتی در وضعیتی که جان آن زن در خطر است، سر باز زده و خودداری ورزند.
امی اوریت، مدیر بخش خارجی تشکل طرفدار حق انتخاب نارال در کالیفرنیا، میگوید: "بجای تمرکز کردن بر روی اشتغال زایی و اقتصاد، دن لانگرن پشتیبانی از دستور کار پیشنهادی تندرویان ضدّ حق انتخاب را [برای خود] برگزیده است که [در حقیقت] به مثابه حمله و تجاوزیست به حق تصمیم گیری فردی و شخصی زنان در کالیفورنیا. [آقای] لانگرن که اولویتهایش چه در مورد حوزه انتخابیش و چه در رابطه با کل کالیفورنیا به طرز وحشیانه و [بی منطقی]، [فی الواقع]، خارج از بحث و اشاره محسوب میشود، نیاز است که در رابطه با حمایتش از این لوایح عصبانی کننده پاسخگو باشد."
طرفداران نارال با مخالفین سقط جنین، که پالاکاردهایی را در حمایت از این نظریه (دامن زدن به این دروغ) که سقط جنین منجر به ایجاد سرطان سینه در زنان میشود، حمل میکردند، نیز رودررو گشتند.
در شهر سیاتل، واقع در ایالت واشنگتن، ۹۰ نفر صفی را در خیابان و در مقابل ساختمان مرکز "والدین بودن برنامه ریزی شده" (Planned Parenthood) تشکیل دادند تا ضمن حمایت از این مرکز بهداشتی به مخالفت با یکی از طرحهای اصلاحی جمهوری خواهان جهت قطع تمامی کمک مالی دولت فدرال به این مرکز، بپردازند. طبق گزارش نشریه "اوقات سیاتل" (Seattle Times)، صف آرایی سیاتل یکی از ۸ مورد صف آرایی در سطح ایالت بوده است.
قرار است تا در این هفته مجلس به رای گیری در مورد این طرح اصلاحی بپردازد.
شماری از سازمانها و تشکلهای طرفدار حق انتخاب از جمله مرکز "والدین بودن برنامه ریزی شده" (Planned Parenthood) و تشکل "حامیان حق انتخاب نارال در نیویورک" (NARAL Pro-Choice NY)، برای روز شنبه ۲۶ام فوریه، برای صف آرایی عظیمی در شهر نیویورک جهت حمایت از بهداشت زنان، دعوت کرده اند.
مترجم: کیوان شفیعی
برگرفته از: وبسایت AlertNet
تاریخ نگارش متن اصلی: ۱۷ فوریه ۲۰۱۱
http://www.alternet.org/economy/149942/is_wisconsin_our_egypt_15%2C000_protest_off-the-wall_right-wing_governor%27s_policies?page=1اتحادیههای کارگری یکبار دیگر بهمرکز تغییرات اجتماعی ـاعم از مثبت یا منفیـ در جهان تبدیل شدهاند. اگر عضو اتحادیه کارگری هستید، یا بهسرنوشت جنبشهای مترقی علاقه دارید؛ اینک وقت آن است که متوجه آنچه کارگران میکنند و آنچه برآنها واقع میشود، باشید.
اتحادیههای کارگری نیرومند هستند؛ اما این نیرومندی فقط هنگامی در معرض مشاهده قرار گرفت که توانست تغییرات اخیر در خاورمیانه را بهپیش براند. اعتصابات کارگری و اعتراضات اتحادیهای در مصر و تونس ـطی یک سال گذشتهـ زمینهی بسیار مؤثری را برای یک قیام مردمی فراهم آورند. و در دورههای انتقال قدرت، کارگران (در برابر پاسداران [نظمِ] کهن و جنبشهای اجتماعیـمذهبیِ محافظهکار) عمدهترین آلترناتیو دموکراتیک هستند. از هنگام سقوط مبارک، روزانه 30 تا 60 اعتصاب کارگری در مصر بهوقوع پیوسته و نمایندگان کارگران میگویند: «دموکراسی هماکنون»! اعتصابات غیرقانونی که دربرگیرندهی 15000 کارگرِ بزرگترین کارخانهی ریسندگیـبافندگی در مصر بهنام MSIR نیز بود، برکناری مدیریتهای فاسد را مطالبه میکنند[1].
در اروپا، این کارگران ـو نه احزاب سوسیال دموکرات یا سبزـ هستند که برعلیه برنامهی ریاضت اقتصادی مبارزه میکنند. همین چند ماه پیش در فرانسه بود که اعتصاب عمومی برعلیه کاهش سالهای بازنشستگی میلیونها کارگر را (با سرعتی سریعتر از سرعت انتشار اخبار رسانهها) در عرض یک ماه 3 بار بهخیابان آورد که آخرین آن (در اواخر اکتبر) با حضور 3 میلیون نفر در یک روز برگزار گردید. درجریان همین اعتصابات بود که کارگران پالایشگاهها تولید بنزین را برای مدت یک ماه متوقف کردند.
«کنگرهی اتحادیههای کارگری» (TUC)، در انگلستان، همایشی در رابطه با طرح اعتصابات هماهنگ برعلیه کاهش خدمات عمومی (توسط ائتلاف محافظهکارـلیبرالـدموکرات) داشته است. آنها یک راهپیمایی تودهایِ 26 روزه را برنامهریزی کردند که احتمالاً وسیعترین بسیج در تاریخ غنی کارگری انگلستان است. سازماندهی برای این واکنش از 4 ماه پیش، حتی قبل از اینکه دانشجویان واکنشهای مستقیم خود را برعلیه کاهش افزایش هزینهی تحصیل آغاز کنند، شروع شده بود.
دو هفته پیش در همیلتون (واقع در اونتاریو) 10 هزار نفر که از تجمع در سرمای زمستانهای کانادا ترسی نداشتند، در حمایت از فولادکاران آمریکایی که درهای کارخانه را بهرویشان قفل کرده بودند، بهدفاع از حقوق بازنشستگی برخاستند.

عکاس: پی آر واچ (PR Watch)
اما امروز، فعالان کارگری در کانادا درگیر درام غیرقابل باوری هستند که در فاصلهی بسیار نزدیکی از مزرهای ما ـدر ویسکانسنـ بهنمایش گذاشته شده است. اعتصاب عمومی مدارس را بهتعطیلی کشانده و 5 روز استکه بیش از 30 هزار نفر ساختمانهای مهم را اشغال کردهاند. در 19 فوریه بیش از 80 هزار نفر در مدیسون [مرکز ایالت ویسکانسن] دست بهتظاهرات زدند[3].
این مسئله بهطور گستردهای پذیرفته شده بود که دموکراتها (با شکست سختیکه در انتخابات میاندورهای ویسکانسن خورده بودند) فقط بهطور نمادین برعلیه شرارتهای فرماندار جمهوریخواه بهمبارزه برمیخیزند؛ مبارزهایکه [در واقع] بسیار سطحیتر از آن خواهد بود که تهاجم جمهوریخواهان بهحقوق کارگران را بهچالش بکشد. معهذا، طبق گفتهی جان نیکولز، فعال سیاسی بومی و گزارشگر نشریه «ملت» (The Nation)، وقتیکه سناتورهای دموکرات از میان پنجرههایشان نگاهی بهبیرون انداختند و دهها هزار نفر از اعضای اتحادیههای کارگری و دانشجویان را در خیابانها دیدند، تصمیم گرفتند که از ایالت خارج شوند تا جمهوریخواهان بهحد نصاب لازم برای تصویب قوانینی که برای اتحادیههای کارگری مخرب است، دست نیابند.
تصاویر هزاران کارگر، معلم و دانشجو که کاخ کنگره در ویسکانسن را اشغال کردهاند، الهامبخش است؛ اما معنی واقعی این مبارزه بسیار پیچیدهتر از این حرفهاست. یک نظریه که بهخوبی توسط جان مکآلهوی در نشریه «ملت» تشریح شده است، این استکه ویسکانسن ـاز جمیع جهاتـ «آخرین سنگر» برای طبقهی کارگر در ایالات متحدهی آمریکاست.
مسئلهی مرکزی بحث این استکه الیت آمریکایی، در برابر کمیتِ کنونی و 7 درصدیِ اتحادیههای متشکل در بخش خصوصی، توجه خودرا بهطرف آخرین سنگر ـیعنی: بهسوی اتحادیههای کارکنان بخش دولتی[2]ـ برمیگرداند. فرضِ قانون در ویسکانسن و بسیاری از ایالتهای دیگر در مورد حقوق بازنشستگی و امثالهم این بوده استکه مبنا را نه برپایه هزینهها [یا خواست کارفرما]، بلکه براساس حق چانهزنی، تعامل و قابلیت [و نیز امکان] حضور اتحادیههای بخش دولتی در سیاست بگذارد. [اما] ورای فعالیت [و حقوق قانونی] اتحادیهها، درخواستنامههای قانونِ بهاصطلاح "حق کار" که پرداخت حق عضویت در اتحادیه و کسر مستقیم آن توسط کارفرما ـبهحساب اتحادیهـ را ممنوع اعلام میدارد، در 12 ایالت و ازجمله در ایالتهای شمالی (مانند مونتانا، اوهایو و ویسکانسن) برای رأگیری و تصویب روی میز قانونگزاری گذاشته شده است. پایان فاجعهبار این "حملهی نهایی" توسط کریس هِیز و بهطور بسیار برانگیزانندهای در شبکهی خبری MSNBC منتشر گردید؛ او گفت: آمریکاییها باید مواظب ویسکانسن باشند، زیرا این امکان وجود دارد که یک روز صبح زود از خواب بیدار شوند و هیچ اثری از جنبش اتحادیههای کارگری در آمریکا نبینند.
پانوشتها:
توضیح: هرسه پانوشتهی زیر از مقالهای بهنام «تلاش فرعون ویسکانسن برای سرکوب اتحادیهها» برگرفته شده است. برای دسترسی بهاصل نوشته روی عنوان آن کیلیک کنید.
[1] روز ۲۰ فوریه، در اقدامی جالب که نشان از همبستگی بینالمللی با زحمتکشان ویسکانسن داشت، کمال عباس، رهبر مرکز سندیکاها و خدمات کارگران مصر، ضمن یک پیام ویدیویی حمایت کارگران مصری را از مبارزهٔ کارکنان معترض ویسکانسن برای دفاع از حقوق سندیکاییشان اعلام کرد. در این پیام او گفت: «من از محلی در نزدیکی میدان تحریر با شما سخن میگویم که قلب انقلاب مصر بود...از همینجا میخواهم به شما بگویم که ما در کنار شما هستیم، همانطور که شما در کنار ما بودید...میخواهم بگویم که هیچ قدرتی نمیتواند قدرت مردمی را به چالش بکشد که به حقوق خود اعتقاد راسخ دارند...استوار بایستید و از حق خود نگذرید...ما و تمام مردم دنیا در کنار شما هستیم و از شما حمایت کامل میکنیم...امروز روز رزم کارگران آمریکایی است. ما به کارگران آمریکایی درود میفرستیم...شما پیروز خواهید بود. پیروزی از آن مردمان جهان است که علیه استثمار و برای حقوق عادلانهٔ خود میرزمند.»
[2] «فدراسیون کارکنان دولتی...» از همگان خواسته است که برای همبستگی با زحمتکشان معترض، در صفحههای فیسبوک خود این جمله را بنویسند: «من با معلمان، آتشنشانها، پرستاران، کارگران ساختمانی و همهٔ آنها که حقوقشان مورد حملهٔ فرمانداران و قانونگذاران ایالتی است، اعلام همبستگی میکنم.» همچنین، با توجه به اوضاع جاری در منطقهٔ خاورمیانه و شمال آفریقا، بسیاری از رسانههای آمریکایی اسکات واکر را با رئیس جمهور مخلوع مصر حسنی مبارک مقایسه کردند! برای نمونه، تیتر یکی از مقالههای واشنگتن پست در روز ۱۶ فوریه این بود: «تلاش فرعون ویسکانسن برای سرکوب اتحادیهها». نوشتههای روی پلاکاردهای تظاهرکنندگان نیز واکر را با دیکتاتور مصر مقایسه میکنند: «حُسنی واکر»، «زور نگو، مذاکره کن»، و «دیکتاتورها سرنگون خواهند شد».
[3] ... یکی از این خیزشها، به پا خاستن اعضای اتحادیههای صنفی ایالت ویسکانسن آمریکا در برابر لایحهای است که فرماندار جمهوریخواه این ایالت، اسکات واکر، برای محدود کردن یا از میان بردن حقوق اجتماعی کارگران و اتحادیههای صنفی و دست زدن به اخراجهای گسترده به بهانهٔ جبران کسری بودجهٔ دولت ایالتی به مجلس آورده است. در صورت تصویب این لایحه، کارکنان دولتی، در مذاکره و تنظیم قرارداد دستهجمعی کار، بسیاری از حقوقشان را از دست میدهند و دیگر حق مذاکره در مورد دستمزد و برخی از مزایای کار را نخواهند داشت، از جمله در مورد مزایای بازنشستگی و بیمهٔ درمان و بهداشت. طبقهبندی مشاغل حذف خواهد شد و تعیین و افزایش دستمزدها و حقوقها صرفاً به اختیار و تشخیص کارفرما خواهد بود. طبق روال معمول، در این مذاکرات میان کارفرما و اتحادیهٔ کارکنان است که حقوق و دستمزدهای کارکنان عضو اتحادیه، مزایای بیمهٔ بهداشت و درمان، بازنشستگی، مرخصیها و دیگر شرایط کار مورد بحث و مذاکره قرار میگیرد و در انتها این کارکنان هستند که باید با رأی خود این قرارداد را به تصویب نهایی برسانند تا قابل اجرا باشد. و اینک دولت جمهوریخواه ویسکانسن در صدد آن است بخشهایی از این حقوق را از کارکنان بگیرد. به قول خود کارکنان، این نقض فاحش حقوق اجتماعی چیزی نیست جز اینکه «آنها میخواهند آنچه را که سالها برای به دست آوردن آن جنگیدهایم، از ما بگیرند.» شایان ذکر است که ویسکانسن ایالتی صنعتی است که خاستگاه و زادگاه «فدراسیون کارکنان دولت ایالتی، منطقهای و شهرداری آمریکا» است که بزرگترین اتحادیهٔ کارگری عضو AFL-CIO (فدراسیون کارگران آمریکا و کنگرهٔ سازمانهای صنعتی) است، و نخستین ایالت آمریکاست که در آن، در سال ۱۹۵۹، کارکنان دولتی توانستند حق مذاکره دستهجمعی برای تنظیم قرارداد کار و شرایط کار را به دست بیاورند.
نویسنده: فِرِد ویلسون [معاون اتحادیههای انرژی و کاغذسازی در کانادا]
تاریخ انتشار: 22 فوریه 2011
لینک مقاله:
گروه ترجمه سایت جنبش کارگری: جمهوری خواهان ویسکانسین، روز چهارشنبه، در برابر این حقیقت قرار گرفتند که بن بست سیاسیشان در سطح ایالت، در واقع، مربوط به درهم شکستن اتحادیهها میباشد و نه در رابطه با بستن شکافهای درون بودجه ایالتی.
بیست و چهار ساعت بعد - پس از پارهای اکربات بازیهای سرگیجه آور سیاسی - آنها عزم خود را جزم کردند تا از طریق پارهای ملاکها و تبصره ها هم به ملغا کردن حق چانه زنی و اعتراض جمعی کارمندان و کارگران بخش خدمات اجتماعی اقدام کنند و هم افکار عمومی و قوانین مربوط به "مجامع عمومی" ایالتی را مورد تمسخر قرار دهند.
برای کارگران ویسکانسین این رویداد نشانه ای آشکار بود - نشانهای که بروز آن نیز لازم بود - که میلیونرها و میلیاردرهای ایالت (و سیاستمدارانی که در خدمتشان هستند) را هیچ چیزی در مسیر کوبیدن و پیش بردن آنچه در دستور کارشان دارند، متوقف نخواهد کرد. و برای تمامی جنبش کارگری، چنین نکتهای نشانه اتفاقات و بروز مسائل پیش روی زیادی خواهد بود.
شهر مدیسون، روز شنبه، سرشار خواهد بود از کارگرانی که از سراسر مناطق میانه غربی گرد هم میآیند تا خشمشان را ابراز کنند، اما اکنون پرسش اصلی (یا به اصطلاح پرسش میلیون دلاری) در برابر فعالین کارگری ویسکانسین و مناطق اطراف این است: "قدم بعدی چیست؟"
در اختیار داشتن چنین منبع و ظرفیت بی سابقه و کم نظیری از فعالیت و مبارزه در ماه گذشته، نقشه مسیر آغاز مرحله دوم خیزش است.
بی تحرکی و سازش = خلع سلاح شدن
به سان فورانی از عمق توده ها، اتفاقات ماه گذشته در ویسکانسین، قدرت و ذخائر بالقوه جنبش کارگری را به ما نشان داده است. از توان در ابداع گری و خودسازماندههی، تبلور یافته در نمایش هزاران نفری اشغال ساختمان پارلمان ایالتی، تا کنشهای بی شمار اعلام همبستگی، از منطقه اوکلیر گرفته تا منطقه توریورزم، این حرکت به راستی یک جنبش عدالت طلبانه بود، که با خواستههایی بسیار بیشتر و فراتر از درخواست حق چانه زنی جمعی برای معلمان و آتش نشانها، قوام یافته و تقویت شده بود.
میزان توان و استقامت صدها هزار نفری که تحصن کردند، راهپیمایی کردند، رقصیدند، و حتی پیمان ازدواجشان را به عنوان بخشی از این روند برون ریزی خشم مردمی[در همان مکان] به اجرا دراوردند، الهام بخش فعالان سیاسی اجتماعی در سراسر جهان گشته است.
این انرژی کلید اصلی مقاومت در برابر کودتای قانون گذاری اسکات واکر است. اکنون زمان ارتقای کفه انتظارات و خواسته هاست و نه زمان کوتاه آمدن و عقب نشستن. این امر گرچه آسان نخواهد بود، اما در اینجا هفت نکته کلیدی در راه ساخت و پیشبرد چنین لحظه بی نظیر و بی سابقهای در ویسکانسین وجود دارد.
اعتصاب یک روزه
اعتصاب عمومی یک روزه ویسکانسین در تاریخ ۱۴ آوریل، مسیر خشم و توانایی سازماندهی کارگران، در آنجا و سایر نقاط، را به کارفرمایان و سیاستمداران نشان خواهد داد.
سازمان "ای اف ال - سی آی او" برای همان روز (۱۴ آوریل) اعلام فراخوان جهت یک همبستگی ملی داده است - روزی که مارتین لوترکینگ مورد اصابت گلوله قرار گرفت. باید این مهم را در نظر گرفت که اعتصاب عمومی پیش روی کارگران و دانشجویان در ویسکانسین الهام بخش اتحادیهها در ایالات دیگر خواهد شد تا فعالیتهای خاص خودشان را در شکلی هرچه بزرگتر و جسورانه تر برپا کنند.
با راهپیماییهای گسترده در سراسر ایالت، و نه تنها در مدیسن، چنین اعتصابی قدرت و اتحاد جنبش را خواهد ستود و از دستاوردهای تاکنونی و دستاوردهای بعدی تجلیل خواهد کرد. چنین عملی میتواند سراغاز مرحلهای نوین و عمیق تر از مبارزه شود و باعث این تشخیص گردد که قدرت یک شبه به دست آوردنی نیست.
این عمل به مجموعه تلنگری بدل خواهد شد به شخص فرماندار واکر و حامیان میلیاردرش و همچنین به شکلی جمعی و عمومی، به اعضأ اتحادیهها در رابطه با وظایف پیش رویشان ضمانت و قوت قلب خواهد داد.
این عمل هم تلنگرهایی را به شخص فرماندار واکر و حامیان میلیاردرش وارد خواهد آورد و هم به اعضأ اتحادیهها وعده های جمعی و عمومیشان در رابطه با وظایف پیش روی را گوشزد خواهد داد.
روزهای فعالیت و کنشگری می تواند تا ۱۴ آوریل ادامه یافته و زمینه سازی نماید. به هر تظاهرات کنندهای در این شنبه [پیش رو] میتوان مسئولیتی را، جهت پیگیری مستمر وظیفه ای، واگذار کرد نظیر: جمع آوری امضاهای اعلام شده، برپاکردن أئتلاف کامیونیتیهای محلی جهت مقابله با شرایط قطع خدمات شهری، و همچنین شرکت کردن در کلاسهای آموزشی اتحادیهها جهت فراگیری تاکتیکهای جدید ساخت و استفاده از نیروی محیط کار.
قانون جدید آقای واکر میگوید که او میتواند هر کارگر و کارمند ایالتی را که دست به اعتصاب بزند اخراج کند. یعنی همه ۶۰،۰۰۰ نفر را؟ دفاع علیه این قانون انبوه خواهد بود.
محیط کاری را سازماندهی کنید.
کارکنان خدمات عمومی (شهری) در نوعی سرگیجه و به گرد خود چرخیدن به سر میبرند چنانکه گویی شوک انفجاری را تجربه میکنند. اما حتی اتحادیههای غیر قراردادی هم میتوانند عمل و برنامههایی در زمینه داشتن مباشر و ناظر، برنامههای آموزشی، و کارگاههای آموزش جعمی داشته باشند. آنان نیز میتوانند راههایی را برای نشان دادن خشم خود به روسایشان پیدا کنند، حال چه از طریق پوشیدن تیشرتهای اعتراضی در روزهای خاص و، اگر که جسارت بیشتری به خرج دهند، تا ایستادن و بوجود آوردن مانع در برابر تعویض شیفت های کاری و قواعد مربوط به آن. راهپیمائیهای ظهر هنگام به سمت محل کار سایر اتحادیهها نیز میتواند باعث هرچه مستحکم تر شدن همبستگی بین آنان شود.
آنان میتوانند از حامیان خود بخواهند که همچنان به اعمال فشار ادامه دهند. به عنوان مثال در منطقه لا کراس، والدین طرحی را برنامه ریزی کردند که بر اساس آن، به هریک از آموزگاران فرزاندانشان سیبی را به عنوان هدیه فرستادند که بر روی آن برچسبی با این مضمون وجود داشت: "ما تو را به جایگاه اصلیت باز خواهیم گرداند."
گرچه عدم پرداخت چکها یک شکست است اما غیر قابل جبران نیست. جیم کاوانو، مسئول فدراسیون مرکزی کارگران جنوب مدیسون، گفته است: "با این میزان از علاقهای که اعضای اتحادیه به طور ناگهانی از خود نشان داده اند، اتحادیه بی شک به حیات خود ادامه خواهد داد."
کاوانو همچنین ادامه میدهد که: "گواهیها (تصدیق نامه های) سالانه مشکل بسیار بزرگی خواهدبود. اما عدم پرداخت به موقع چکها میتواند وسیله برقراری گفتمانی بین اتحادیهها و اعضایشان شود. اگر آنان (اتحادیه ها) از افراد بخواهند که این پرداخت های معوقه را از حسابهای بانکی خودشان برداشت کنند، آنان امروز به درصد بسیار بالاتری نسبت به آنچه که دو ماه پیش میتوانستند، دست خواهند یافت."
در برخی ایالات دیگر نظیر تگزاس و کارولینای شمالی، اتحادیههای بدون حقوق قانونی (ثبت نشده) نیز، حتی با وجود تمام مشکلات و نابرابری ها، پیشاپیش در حال کنش گری و اقدام، همچون اتحادیههای رسمی هستند. و با همین شکل آنان در مسیر آموختن نحوه عمل کردن هستند، کارمندان بخش خدمات عمومی (شهری) ویسکانسین نیز در حال آغاز حرکت از نقطهای به مراتب قوی تر هستند.
دست در دست هم بایستید.
برنامه ریاضت اقتصادی واکر تقریبا هیچ کس را با خود همراه نمیسازد اما از این پتانسیل برخوردار است که تقریبا همه را با هم متحد کند. اتحادیهها باید به سراغ گروهها و انجمنهای محلی رفته و این عمل را نه تنها در سطح نظارت بر اجرا، بلکه به شیوه ای ارگانیک آن چنان در سطوح محلی گسترش دهند که توانایی پیشدستی و مقابله با هر عملی که واکر ممکن است تا پیش از کناره گیری یا عزلش انجام دهد را دارا باشند.
آیا نگران از دست دادن موسیقی در مدارس هستید؟ پس کودکان را برای اجرای کنسرت فلبداههای در جریان جلسه هیأت رئیسه مدرسه آماده کنید. آیا علاقه مند هستید که دست اندازها و چالهها تعمیر شوند؟ پس نشستی را در این رابطه با انجمن محل برگزار کرده و اطلاع رسانی و تبلیغ آن را بدین شکل سازماندهی کنید که اتومبیلی خسارت دیده را در میدان شهر قرار داده و در کنار آن پارچه ای نصب نمائید که بر روی آن توضیح داده شده که چه تعداد بیشتری تصادف رخ خواهد داد اگر که واکر به این روند قطع بودجه و کمکهای محلی ادامه دهد.
هرگز منتظر دریافت اجازه از مقامات بالاتر نمانید.
در هر اتحادیه ای، چه عمومی و چه خصوصی، درس اصلی آموخته شده از رویدادهای ماه قبل این است که اعضا نباید در انتظار فرمان حرکت، از بالا، بنشینند. در تاریخ ۱۵ فوریه این[رویداد]، اتفاقی، ابتدا، کاملا در سطح محلی بود - معلمین و دیگر کارکنان مدارس مدیسون - که[نهایتاً] اعتصابی گسترده در سطح ایالت را شکل داد.
ریچ ترومکا، ریاست "ای اف ال - سی آی او"، در نشستی صبحگاهی در مدیسون گفت: "اعضا در این جریان کاملا جلوتر از ما قرار دارند." ثابت کنید که او درست میگوید!
سیاستمداران را تنبیه کنید.
از کسانی که در جهت نابودی اتحادیهها تلاش کردند، خلع رای نمائید. کاندیداهای طرفدار طبقه کارگر را انتخاب کرده و جایگزین آنان نمائید. ۱۴ سناتوری که از ایالت گریختند تا نقشههای واکر را سد نمایند، اکنون در وضعیت بسیار خوبی به نظر میرسند - البته برای دموکراتها. اما در مقیاس کلان، طرز برخورد اکثر دموکراتها در رابطه با حقوق کارگران تنها زمانی [اندکی] خوب به نظر میآید که با رفتار متعصبینی همچون واکر مقایسه شود.
اگر که طبقه کارگر مدیریت دقیقی جهت کنار زدن سیستمدارانی که دموکرات بودن حرفهشان است و به دنبال جایگزین شدن هشت کاندیدای معزول هستند، اعمال ننماید، و به جای آنان، برای به قدرت رسیدن کاندیداهای کارگری که به مرام نامه طبقه کارگر متعهد هستند تلاش ننماید، نتیجه [همه این تلاش ها] تنها پرسشی عظیم خواهد بود که: "پس به راستی چرا انقدر خود را به زحمت و سختی انداختیم؟!"
این لحظه را در سراسر کشور قبضه کرده و از آن خود کنید.
آیا کسی هست که فکر کند کارگران در فلوریدا یا اوهایو با درجات کمتری نسبت به کارگران ویسکانسین عصبانی هستند؟ آن دسته از رهبران اتحادیهها که این شرایط زمانی را نقاپند، تا خیزش و جهشی به کمپینها و سازماندهیهای تحت قرارداد و مدیریتشان بدهند، باید ذهنها و نگرشهایشان مورد بازنگری و معاینه مجدد قرار گیرد!
پول را به ما نشان دهید.
یکی از بزرگترین دروغها در مورد تمامی این [نمایش] سیرک مربوط به بودجه ویسکانیسن این است که کارکنان بخش خدمات عمومی مدام از خزانه عمومی گدایی میکنند. اگر که دولت ورشکسته به نظر میرسد، این امر بدین سبب است که پول در دستان نادرستی قرار دارد. اتحادیههای ملی باید از کمپینی آموزشی به بزرگی یک ماموت بالا بروند ([چنین کمپین عظیمی را سازماندهی کنند]) تا بتوانند به شکلی دقیق ثابت نمایند که مالیات گرفتن از شرکتهای سهامی و طبقه ثروتمند میتواند آشفتگیهای بودجه را برطرف نماید. این عمل نخستین گام است جهت ایجاد و آفرینش یک خواست سیاسی جدید.
نور چراغی را به عمق جیبها بیندازید. جامعه را در مورد ثروتهای عظیم و گزافی که درون این اقتصاد وجود دارد آموزش دهید. ابتدا با کسانی شروع کنید که به لحاظ سیاسی در سرمایه گذاری بانکی برای یورش به کارگران ویسکانسن دست داشتند. همچون برادران کوچ، بانک ام & آی و والمارت.
در ورودی مراکز خرید صفهای فشرده و طویل درست کنید و در ادامه، راهروها و سالنهای انتظار را اشغال کنید. تجمعات اعتراضی همراه با پلاکارد و شکل دهی جمیعتهای بزرگ انسانی با قصد و هدف خاص و جلب نظر رهگذران همچون طراحی و اجرای تیاترها و نمایشهای خیابانی را جزو کار خود قرار دهید. صندوقهای بازنشستگی را از داخل بانکهای مجرم خارج سازید. شهر را سراسر از پوسترهایی پر کنید که نشان میدهند کدام سلاطین مرفه شرکتهای بزرگ اسکات واکر را علم کردند تا چنین زشتیهایی را به سادگی به بیرون بریزد.
هیمه های چوب اکنون حسابی خشکند! باید جرقهای برای روشن کردنشان یافت!
مترجم: کیوان شفیعی.
منبع مقاله:
http://labornotes.org/2011/03/whats-next-wisconsin
تاریخ: ۱۱ مارس ۲۰۱۱
بروز فساد، شکلگیری مناسبات مافیایی، زدوبندهای مالی و نیز کنشهای همسو با صاحبان سرمایه یا دولتها، در درون و بیرون آن تشکلهای «کارگری»ای که ـبرخلاف خانهی کارگر و شوراهای اسلامی کارـ ماهیتاً و از اساس بهعنوان یکی از ارگانهای دولت عمل نمیکنند، امری استکه در جامعهی سرمایهداری امکان و احتمال وقوع آن غیرقابل کتمان است. با این وجود، نباید چنین احتمالی را بهیک «قانون» آسمانی تبدیل کرد و احتمال وقوع فساد در اتحادیههای کارگری را ـ بههردلیلیـ کلیت و مطلقیت بخشید. گرچه مراجعه بهتاریخ مبارزات کارگری و استدلالهای تئوریک نیز براینگونه مطلقسازیها خط بطلان میکشد؛ اما عینیتر از مراجعات تاریخی و استدلالهای تئوریک، واقعیتِ هماکنون جاری در مصر و دیگر کشورهایی استکه بهنوعی در مدار و معرض جنبش انقلابی نان و آزادی قرار دارند. اتحادیههای کارگری در این کشورها (علیالخصوص در مصر) در هیبتی ظاهر شدهاند که گویا داعیه رهبری انقلاب اجتماعی را درسر میپرورانند. به« بیانیه اعلام موجودیت هیأت مؤسس فدراسیون مستقل اتحادیههای مصر» نگاه کنیم که از این حقیقت حکایت میکند.
توصیف مقالهی «فساد در اتحادیههای کارگری کانادا» ـ بهعبارتیـ بیان کموبیش درستی از همهی آن اتحادیهها و سندیکاهایی استکه ارتباطات مستقیماً کارگری خودرا با زیست حرفهای و مناسبات بوروکراتیک تاخت زده و فعالیت کارگری و سندیکایی را بهشغل و اشتغال تبدیل کردهاند. فرقی نمیکند که در کدام اتحادیه یا سندیکای کارگری، در کدام گوشهای از کرهی زمین و بهچه دلیلی رخ بنماید؛ هرجا که فعالیت کارگری بهشغل دائم تبدیل شود، منفعتطلبی فردی جای آرمانگرایی طبقاتی را میگیرد و حقوقبگیری و سلسلهمراتب اداری جای خودرا بهحضور مستقیم و ارتباطات زندهی کارگری میدهد. همین زمینه و بستر فساد در درون اتحادیههای کارگری است که مقالهی «فساد در اتحادیههای کارگری کانادا» بهطور گذرا بهآن میپردازد؛ و بیشتر روی امور حقوقی متمرکز میشود.
بههرروی، مقالهی «فساد در اتحادیههای کارگری کانادا» بدون اینکه صراحتاً بیان کند، بهطور ضمنی از این نظر دفاع میکند که کارکنان حرفهای اتحادیههای کارگری در کانادا [و دیگر جاها]، خصوصاً آنها که در روند صعود بهرأس این اتحادیه قرار میگیرند؛ موجوداتی فاسد، غیرقابل اعتماد و در خدمت سرمایه و سرمایهدار قرار دارند: «این سیستم استکه فساد را ایجاد میکند و بهآن اجازه میدهد. ران کری (رانندهی کامیون) آدم خوبی بود، با نیات شریف، که گرفتار این سیستم شد و هماکنون در معرض اتهام و احتمالاً در آستانهی زندانی شدن است. اینگونه مدیران (مستقیم یا نه چندان مستقیم) بهسیستم اتحادیهها بهعنوان راهی برای دسترسی بهمقادیر کلان پول نگاه میکنند که با دخالت بیرونی چندانی نیز مواجه نیست. سیستم [اتحادیهها در کانادا] چنین است». بههرروی، فرقی بین رانندهی کامیون، کفاش یا قصاب نیست؛ قریبِ بهمطلق کارکنان حرفهای اتحادیههای کارگری، صرفنظر از اینکه حقوق آنها از کجا تأمین میشود و چگونه پرداخت میگردد، در خدمت نظام سرمایهداری قرار دارند. اینجا بحث برسر تواناییها، صلابتها و اخلاقیات فردی در میان نیست. چراکه همهی این تواناییها و صلابتها و اخلاقیات فردی تا قبل از ورود بهسیستم، کارایی دارند و در درون سیستم بیشتر بهتزویر میمانند تا کنشهای شخصی.
قصد از نگارش مقالهی «فساد در اتحادیههای کارگری کانادا» نه بیان آلودگی بهفساد در اتحادیههای کارگری کانادا، بلکه تصویرِ اساسِ فساد در این اتحادیههاست. از اینرو، بهجای آمار و ارقام که جنبهی عرضی دارند، بهساختارهایی ارجاع میدهد که وجوه ذاتی را مینمایانند. گرچه این مقاله صراحتاً بیان نمیکند که آن اتحادیه و سندیکاهایی که در خدمت کارگران نیستند یا مستقیماً در رابطه با آنها قرار ندارند، ناگزیر در خدمت دولت و سرمایهداران قرار گرفتهاند؛ اما حقیقت این است که تقابل شدتیابندهی کار و سرمایه جایی برای تعامل، مدارا و درویشمسلکی باقی نمیگذارد. چراکه بین کارگران و سرمایهداران چنان درهای وجود دارد که با هیچ موعظهای پرنمیشود؛ و در این جنگ̊ آنکس که نمیجنگد، اگر سازش نکرده باشد، تسلیم شده است. این همان چیزی استکه مقالهی «فساد در اتحادیههای کارگری کانادا» قصد القای عقلانی آن را دارد.
آخرین نکته اینکه تصور نظام سرمایهداری در هرگوشهای از این جهان̊ بدون ارگانهای مهندسی افکار، بدون ارگانهای سرکوب و بدون نهادهای امنیتیـ پلیسیـ قضایی یک فانتزیـ کُمیک زشت و مسخره است.
ترجمه این مقاله از آنرو صورت گرفته است که اکنون جنبش کارگری ایران در آغاز راهی قرار دارد که اگر به زایش بوروکرات منشهایی از نوع آنچه که مقاله بهتصویر میکشد توجه نکند، چهبسا آیندهای بدتر از این نیز در انتظارش خواهد بود. مقاله حاضر کمک میکند که ظرافتها و پیچیدگیهای ظهور یک بوروکراتیسم فاسد در جنبش کارگری را بهتر بشناسیم و از هماکنون بهاین بوروکراتیسم امکان رشد و نمو ندهیم.
*******
[تعریف] فساد: اختلال در همهی ابعاد (از درستکاری گرفته تا اصول اخلاقی)؛ تباهکاری (از پوسیدگی گرفته تا فروپاشی)؛ کشش بهکارهای خلاف بهواسطهی رشوه، استفاده از شیوههای ناشایست یا اَعمال غیرقانونی دیگر؛ انحراف از آنچه بیعیب یا درست است؛ مؤسسه یا [عامل] نفوذیِ ایجاد فساد.
به درستی میتوان گفت که افشاگری ما در رابطه با اتحادیههای کارگریِ کانادا، همچنان که داستان پیشتر میرود ـ بدون درنظر گرفتن این که خواننده کیست و چه نظراتی در مورد نیروی متشکل کار در کانادا داردـ با واکنشهای تندی همراه خواهد بود. اگر بهبسیاری از مردمی شباهت دارید که خودرا طرفدار کارگران درنظر میگیرند، احتمالاً عکسالعمل شما ناباوری خواهد بود. چنین چیزهایی چگونه میتواند اتفاق بیفتد؟ آن اتحادیههایی که دربارهشان مطالعه کرده بودیم [و از آنها شناخت داشتیم] چگونه تحت کنترل آدمهای این چنین فرصت طلب قرار گرفتهاند؟ چرا اعضای این اتحادیهها کاری برای [اصلاح] آن انجام نمیدهند؟ کجاست دستِ توانای قانون؟ رسانههای خبری و مطبوعاتی کجا بودند که [اینچنین شد]؟
اگر چنین بهنظر میرسد که این وقایع در گذر از مرز قانون به یاغیگری اتفاق افتادهاند، بهاین دلیل است که بهشیوهی خیلی حساب شده و طبیعی انجام گرفتهاند.
ما در کانادا با پذیرش امکان وقوع فساد مشکلات زیادی داریم. برای ما پذیرش این که مؤسساتی میتوانند درگیر فساد باشند که با آنها روابط محکمی داریم، بسیار مشکل است. فرض ما این است که فساد [و رشوهخواری] فعالیتهای جناییاند و قانونهایی وجود دارد که مانع وقوع آن میشود؛ و اگر فساد واقع شود، قانون میتواند با اِعمال شیوههای خاصی عاملین آن را دستگیر کند. تصور ما این استکه اگر امر فاسدی اتفاق بیفتد، خبر آن را در روزنامهها میخوانیم و از طریق اخبار از وجود آن مطلع میشویم. ازآنجا که ما خودمان بهفساد آلوده نیستیم، تصورمان این استکه فساد اصلاً وجود ندارد.
چندی پیش تعدادی از هواداران «اعضا برای دموکراسی» (Members for Democracy){1} یک بحث اینترنتی برگزار کردند که دربارهی فساد [در اتحادیههای کارگری] و نیز اینکه چرا کاناداییها وجود آن را بهسختی باور میکنند، بود.
فساد وجود ندارد:
کاناداییها با مفهوم فساد مشکلات فراوانی دارند. علیرغم شواهد متناوبیکه عکس این را نشان میدهد، ما کاناداییها چنین تصور میکنم که فساد در مملکت ما امکان واقع ندارد. فساد چیزی نیستکه وجودش در اینجا قابل تصور باشد. این چیزها آمریکایی [و نه کانادایی] هستند. تا آنجایی که بهما کاناداییها مربوط میشود، یعنی تا آنجاکه عدهای زحمت فکر کردن در این مورد را بهخود میدهند، فساد در اتحادیههای کارگری کانادا با "هال بانک" بهاین کشور وارد و با او نیز از مملکت بیرون رفت. "هال بانک" یکی از مجرمان سابق آمریکایی بود که در دهههای 50 و 60 بهعنوان رییس کانادایی شاخهی"اتحادیه بینالمللی ملوانان" مبارزهی انتخاباتی بسیار سختی را برعلیه اتحادیههای وابسته بهدموکراتها رهبری کرد{2}.
ما آموزش میبینم که رشوهخواری در کانادا وجود ندارد
نهادهای دانشگاهی آموزش میدهند که در محدودهی اتحادیههای کارگری فساد وجود ندارد. پژوهشگران دانشآموخته به ما میگویند دلیل عدم وجود فساد در اتحادیههای کارگری «قانون نمایندگی بدون تبعیض» (Duty to Fair Representation legislation) استکه اطلاع ناچیزی هم از آن دارند. در اینجا قسمتی از یک کتاب درسی دانشگاه را دربارهی مناسبات کار در کانادا نقل میکنم:
یکی از دلایلیکه بهسؤالِ چرا در کانادا رهبران کارگریِ امثال "هال بانک" کم یافت میشوند، میتواند این باشد که اقتدار بسیار بالای سیستم قضاییِ کانادایی برای تشخیص درست نمایندگی دورهای، نمونهای استکه در دستگاه قضایی آمریکایی وجود ندارد. احتمال اینکه یک عضو خطارکار بتواند کنترل اتحادیه را بهدست آورد، - بهدلیل واکنش هیئت مدیره بهمثابهی ترمز بازدارنده در برابر اعمال غیردموکراتیک- بسیار ناچیز است. بهطور خلاصه، طبق سیستمیکه اگر یکی از اعضا بهآن ارجاع داده شود با بررسی داخلی جدی و ثقیلی روبرو میگردد که دادگاه را نیز بهدنبال خواهد داشت، رهبران ـ با آگاهی از اینکه با کوچکترین شکی در مورد بروز عمل غیردموکراتیک بهپای میز حساب و کتاب کشیده میشوندـ باید تمایل بسیار شدیدی بهعمل غیردموراتیک داشته باشند تا بدان تن بدهند. (روابط صنعتی کانادایی، جان پییِرس، سال 2000 ، صفحهی 182){3}.
ما نمیدانیم که فساد چیست
فساد برای ما بهدرستی تعریف نشده و یا آن را بهدرستی نمیفهمیم. ما کاناداییها وقتی بهفساد فکر میکنیم، گرایشمان این استکه شخصیتهای عجیب و غریبی را تصور کنیم که کیسههای پر از کاغذ را با کیسههای پر از پول عوض میکنند. اما فساد درست خلاف این تصور است. فساد میتواند دربرگیرندهی هرچیزی باشد که مغایر آن چیزی استکه باید باشد. فساد (corruption) یعنی آدمهایی که برای خدمت بهدیگران درنظر گرفته شدهاند، اما بهجای خدمت بهدیگران، بهخودشان خدمت میکنند. اگر سازمانی که برای پیشبرد منافع کارگران درنظر گرفته شده است، این حقوق و وظیفه را زیر پا بگذارد، فساد واقع شده است. آدمهایی فاسد محسوب میشوند که ما را آزار میدهند، درصورتیکه شغلشان کمک بهماست. هنگامیکه یک سازمان مردمـ محور بهیک شرکت سرمایهگذاری تبدیل میشود، این شکلی از فساد است. اما اینها، آن تصوراتی نیستند که ما در مورد فساد داریم. ما همچنان بهدنبال آدمهای مشکوکی میگردیم که زد و بندهایشان را در پسکوچههای تاریک انجام میدهند.
فسادیکه ما در بسیاری از سازمانها با آن مواجه میشویم، دربرگیرندهی آدمهایی استکه شباهتی بهافراد مشکوک و سایهگون ندارند؛ و همانند آنها نیز عمل نمیکنند. کشیش، اعضای انجمن شهر، افسرهای پلیس، سیاستمداران انتخابی و بوروکراتهای دولتی ـ همه شبیه آدمهای معمولی و مردم خوباند. چیزهاییکه اینها انجام میدهند، معمولی بهنظر میرسد ـ درست شبیه کسبوکار یا کارِ سخت برای پاداشی مناسب. آنها در نظر ما شبیه کلاهبرداران نیستند؛ [زیرا] تصور ما این استکه کلاهبرداران قیافهها و راههای منحصر بهفردی دارند. هرکس که صورت مخارجاش را نمیپردازد، میتواند بد باشد.
نادرست تنها نسبت بهدرست معنی دارد
فساد یک امر نسبی است: وجود فساد بستگی بهاین دارد که ما چه چیزی را درست و چه چیزی را غلط میدانیم. اگر بهتعریف فساد (منظور جملهی قبلی است) با دقت نگاه کنید، متوجه میشوید که فساد بهنسبت چیزهای خوب تعریف شده است ـ [بنابراین] فساد فروپاشی یا تلاشیِ چیزهایی است که خوب بودهاند. بدون چیزهای خوب، فیالواقع فساد نمیتواند وجود داشته باشد. اگر چیزی درعین خوب بودن بد تعریف شود یا مورد بدفهمی قرار بگیرد، درک آن چیز برای ما ـهنگامیکه بهفساد میگرایدـ بسیار سخت خواهد بود. این احتمال وجود دارد که نفهمیم یا حتی متوجه نشویم که آن چیزِ [خوبِ بد تعریف شده] فاسد شده است.
ما نمیدانیم چه چیزی درست است
اتحادیههای کارگری، علیرغم تاریخ طولانی خویش، هنوز در جامعهی ما بهدرستی شناخته نشدهاند. از دهتا آدم مختلف بپرسید که اتحادیه کارگری چیست، در جواب با ده پاسخ مختلف مواجه میشوید. اکثریت مردم کارگر عضو اتحادیه نیستند، و با این شیوهای که امور پیش میروند، احتمالاً هیچگاه هم عضو اتحادیه نخواهند شد. خودِ اتحادیههای کارگری محدوده و گسترهی خودرا نمیشناسند. در بسیاری از سازمانهای اتحادیهای بین ارزشها و دیدگاههای فلسفی رقابت وجود دارد. در اتحادیه کارکنان تجارتخانهها ارزشهای تجاری سلطه دارند، [بدین معنیکه] هیچ ارزش اتحادیهایِ معینی وجود ندارد که دربارهی آن صحبت کنیم. پیچیدگی مسئله در این است که اتحادیهها ارتباط مناسبی با تودههای کارگر ندارند. بنابراین، هیچ چیزِ خوبی در مقابل آن چیزهایی که میتوانند بهعنوان چیز بد فهمیده شوند، وجود ندارد.
ما احساس ناتوانی میکنیم
پس چرا کاری انجام نمیدهید؟ جواب این استکه شما برای تغییر امور احساس ناتوانی میکنید. چهکار میتوان کرد که این احساس ناپدید شود؟ شما بیشتر بهآدمی شباهت دارید که دستاش بهجانور چموش (shit kicking) نمیرسد، اما سعی میکند که او را متوقف نماید. در این مورد بهپلیس زنگ بزنید تا آنها بهشما بخندند.
ما فکر میکنیم که آنها دموکراتیک عمل میکنند
کاناداییها فکر میکنند اتحادیههای کارگری نهادهای دموکراتیکی هستند و هرکسی را که برعلیه بقیه اعضا دست بهتقلب بزند و مرتکب جرم شود، افشا کرده و اخراج میکنند. برهمین اساس استکه ژاندارمری سراسری و ادارهی کل مالیات کانادا ـ بههنگام تفسیر آنچه برای «اتحادیه عمومی کارگران» در بریتیش کلمبیا اتفاق افتاد، [یعنی] پس از بازداشت رییس اتحادیه بهاتهام اختلاس و اقدام مسلحانهـ بهدریافت غلط میرسند. آنچه مأموران ژاندارمری و ادارهی مالیات دیده بودند، انتخاب مجدد رییس، درست چند روز قبل از زندانی شدن او بود. این مأموران پس از بازداشتِ رییس، از [تعقیب] مسائل مربوط بهاتحادیه دست برداشتند. آنها دیدند که اعضای اتحادیه هیچگونه سروصدایی در مورد فساد بهراه نینداختند. در واقع، آنچه مأمورین مشاهده کردند، این بود که اعضای اتحادیه اقدامات رییس را مورد تأیید قرار داده و بهآن اعتبار بخشیدهاند. این مأمورین با حالتی بهدنبال کارهای خود رفتند که انگار زیرلب میگفتند «چرا ما برای خودمان دردسر درست کنیم»؟ این مأمورین درنمییابند که اتحادیههای کارگری سازمانهای دموکراتیکی ـعیناً همانند دولتهاـ نیستند.
سرشیر بالا میآید
من فکر میکنم آنچه براندیشهی اغلب کاناداییها ـ بههنگام رویآوری بهاتحادیههای کارگریـ سایه میافکند، همین دریافت غلط آنها از وضعیت دموکراتیک اتحادیههاست. آنها فکر میکنند که فساد [ابتدا] بهبالاترین سطح میرسد و [سپس] توسط روند دموکراتیک و بهطور اتوماتیک جمعآوری شده و بهدور ریخته میشود. بنابراین، حتی اگر سروکلهی یک آدم هرزه و دغل نیز پیدا شود، اعضای اتحادیه او را بهواسطهی روند دموکراتیک امور بهسرعت ازکار برکنار میکنند. حتی اگر اکثر اعضای اتحادیه کارگری بهاین باور باشند که سازمان آنها [نفسِ وجودی] دموکراسی است؛ [بازهم] آنها فکر میکنند که رأی دادن در هنگام ملاقات اعضا با یکدیگر دموکراسی است. آنها فکر میکنند که دست بالا بردن و نماینده انتخاب کردن دموکراسی است. آنها فکر میکنند که دموکراسی این استکه یک نماینده بگوید چگونه میتوان رأی داد.
بههرروی، آنچه کاناداییها از درک آن عاجزند، این استکه اتحادیههای کارگری ضمن اینکه پنهانکارند، الیگارشیهای بسته نیز میباشند. گردش اطلاعات در اتحادیههای کارگری بهدقت کنترل میشود و اطلاعات صحیح فقط در دسترس تعداد معدوی قرار دارد.
بهترین شیطانی که شما میشناسید
یک روز پس از بحث اینترنتی در سایت اعضا برای دموکراسی MFD یک نفر کامنتی نوشته بود که یکی دیگر از تصورات غلط کانادییها را نشان میدهد: «یک قراداد بد، بهتر از عدم وجود قرارداد است». شاید این حرف در موقع خاصی درست باشد، اما نه بیشتر از این. قرارداد بد میتواند بهوجود آورندهی بردگی قراردادی باشد. انعقاد یک پیمان یا توافقنامهی بهاصطلاح پخته شما را تحت حمایت ناظران اتحادیه خودتان قرار میدهد. من مردم را بهخاطر این سرزنش نمیکنم که فکر میکنند: علیرغم اینکه زیر پوشش پیمان «پخته» قرار دارند، با چه رفتارهای حقیرانهای که مواجه نمیشوند. آنها اینطور فکر میکنند: «ببین، اگه با وجود حمایت اتحادیه رفتار آنها [کارفرما] با من اینقدر بَده، وای بهحال روزی که اتحادیه هم کلاً دست از حمایت من برداره».
آنها نمیخواهند
من بهخط فکری دیگری میاندیشمکه در کانادا فراگیر است؛ این خط فکر براین استکه اتحادیهها و کارفرماها چنان از یکدیگر متنفرندکه هیچگاه در مورد سرویس کردن دهن کارگران بهتبانی نخواهند نشست. این نمونهی برجستهای از آن خط فکری دیگر کانادایی است؛ و اینجا همانجایی است که من و شما باید دخالت کنیم. ما کلاهبرداریهای کثیف را دیدهایم: ساخت و پاختها و نیز بهجیب زدنهای آنچنانی را. [با این وجود] حتی اگر اینگونه فکرها برای کسانیکه بهاین خط فکر تعلق دارند، سرگرمکننده باشد، بازهم برایشان قابل تصور نیستکه کسی بتواند بهاینگونه اعمال [زشت و غیردموکراتیک] دست بزند. [واکنش آنها چنین است:] شاید فلان اتحادیه و بهمان شرکت تولیدی دست بهچنین اعمال کثیفی بزنند؛ ولی در مورد «اتحادیه بینالمللی کارگران غذاییـتجاری» (UFCW) و فروشگاههای زنجیرهای لابلاوُز [که شعبات بسیار گستردهای دارند] چه میگویید؟ نه بابا اینها که بزرگترینها هستند، اگر معاملات زیرجلکی و کثیفِ اینجوری داشتند، نمیتوانستند بهاینجا که رسیدهاند، برسند. این [حرفها] غیرقابل تصور است.
اینجا همانجایی است انکار کانادایی از آن ریشه میگیرد. مسئله این نیست که آیا فساد واقعاً وجود دارد [یا نه]، بلکه مسئله این استکه چه کسی بهآن اقدام میکند.
فساد تصویر بهتری از تو ارائه میکند
بعضی از رهبران اتحادیهها با فساد مبارزه نمیکنند، چراکه اهمیتی بهاین نمیدهند که مردم چگونه بهشخصیتهای مهم اتحادیهای نگاه میکنند. در واقع، بعضی از اعضای مافیا، اتحادیهها را میگردانند. در واقع، بعضی از افراد عادی مافیا [نه رهبران آن] کسانی هستند که اتحادیهها را میگردانند. مافیا یا کوزا نوسترا (La Cosa Nostra)از اتحادیهها استفاده میکند؛ معهذا آنها چندان هم درگیر عملیات روز بهروز نمیشوند. ممکن استکه اتحادیهها لات و لوتهای خیابانی را بهخدمت بگیرند؛ اما رؤسای بالاتر ملزومات مخصوص بهخود را برای کنترل و هدایت دارند.
فساد یک رابطه [اجتماعی] است
بهاین فکر کنید که اتحادیهها چهکار باید بکنند. اتحادیههایی که کارهایشان را در پشت پرده انجام میدهند، نمیتوانند مطابق توقعات اعضای خود عمل کنند؛ چراکه مرهون منت کارفرماها هستند. آنها میبایست با کارفرماها همکاری داشته باشند تا بتوانند کارهای پشت پردهی خودرا انجام دهند. اگر آنها یک صندوق امانت مشترک داشته باشند؛ دراینصورت، رؤسای اتحادیهها باید برای رؤسای شرکتها کاری انجام بدهند تا آنها را وادار کنند کنترل لازم برای دستکاری پولهای صندوق را بهآنها [رؤسای اتحادیهها] بدهند. اگر اتحادیهها کنترل کامل و مطلق [روی اینگونه صندوقها] داشته باشند؛ علیالقاعده باید چیزی بهکارفرما داده باشند که آنها کنترل [صندوق] را رها کرده باشد. بهشرکتهای ساحتمانسازی نگاه کنید: اینهمه کارفرما و اتحادیههای هرزه. بههرروی، من فکر نمیکنم که شرکای نامبرده (کارفرما و اتحادیه) بهاندازهی قبل بههم اعتماد داشته باشند. «توافقنامهی همکاری پروویگو» نمونهی خوبی است: «من بهکارگرهایم اجازه میدهم که عضو تو بشوند؛ اما تو باید بهمن قول بدهی و امضا کنی که بهمن ضرر وزیانی وارد نکنی... هرگز»{4}.
فساد عادی بهنظر میرسد
نکتهی غمانگیز در رابطه با فساد در اتحادیهها این استکه فساد بهقدری فراگیر و شایع شده استکه اغلب رهبران و اعضای اتحادیهها قادر بهتشخیص آن ـ حتی آنگاه که در مقابل چشمانشان قرار میگیردـ نیستند. فساد در بعضی از موارد از طریق رأگیری «دموکراتیک» و پیشنهادهای مبهمی که معنا و مقصد واقعی آنها پنهان است، مشروعیت مییابد. برای مثال: «من پیشنهاد میکنم که مخارج ساختمانیِ گذشته و حال مطابق حساب و کتابهایی که در زمان انجام هزینهها صورت گرفته و پذیرفته شدهاند، تصویب گردند. همه موافقاند»؟ اینچنین استکه جرائم گذشته در فعالیتهای کنونی پنهان میشوند.
آنچه ما از آن اطلاع نداریم، آسیبی هم بهما نمیرساند
هیچکس واقعاً نمیداند که کار روزانهی اغلب رؤسای اتحادیهها چیست؛ بنابراین، باید سؤال کرد که بهراستی کار منصفانه برای یک روز چیست؟ آیا هفتهای 15 ساعت کار هفتگی و دریافت دستمزد سالانهی 128 هزار دلار، بهاین بهانه که در قرارداد کاری تو 60 ساعت کار در هفته نوشته شدهاند، وظیفهای اخلاقی و امانتدارانه است؟ آیا واقعاً وظیفهی لوکال استکه هزینههای بازی گلف را بپردازد؟ این درست که هزینهی بازی گلف و شام مدیران شرکتها از صندوق اتحادیه پرداخت شود؟ آیا این فساد نیست که 5000 دلار هزینهی ملاقات دوستان در سواحل غربی پرداخته شود و سری هم به ونکوور بزنیم و بگوییم که این «امر مربوط بهاتحادیه» بود؟ این جور چیزها دیگر بهعنوان فساد درنظر گرفته نمیشوند.
از کجا میآید:
معمولاً فساد در اتحادیهها از طمع، عدم مسؤلیت و مفهوم حقوق کاذب ناشی میشود.
چه چیزی میتواند فساد شخصی را سبب شود؟ من فکرمیکنم دلیل فساد شخصی این استکه مردم برای پاسخ بهنیازهایشان دروننگری را متوقف و بهجای آن بهبیرون نگاه میکنند. کسیکه از دروناندیشی ناتوان است، بهسادگی بهیک بیمار روانی تبدیل میشود. برای مثال بهیک رهبر اتحادیهای نگاه کنیم که بهجای مراجعه بهاعضای اتحادیه، پاسخ سؤالات خودرا در بیرون [از اتحادیه] جستجو میکند. آدمها فکر میکنند بهخاطر اینکه خودشان در موقعیت رهبری قرار دارند، آنهاییکه میبایست رهبری شوند، چیزی بهعنوان پیشنهاد یا نظرمشورتی ندارند. من و تو میدانیم که چنین چیزی حقیقت ندارد؛ چراکه یکی از اصول آموزش و پرورش این استکه تو ابتدا میبایست نیازهای شاگردان خودرا بفهمی و سپس بهطرفی حرکت کنی که پاسخگوی نیاز آنها باشد. [اما] تو زمانی نیازهای واقعی شاگردان خودرا درمییابی که مستقیماً از آنها پرسیده باشی؛ و پس از این پرسشهاست که هرازچندگاهی میبایست مسیر خودرا چک کنی که درست است یا نه.
بعضی از اینگونه افراد وقتی استخدام میشوند، بهجز نگاه بهبیرون هیچ کاری نمیکنند. آنها بهزندگی سطح بالا چنگ میاندازند و بازهم «بیشتر» میخواهند؛ و برای «بیشتر» بهدست آوردن بهحیله متوسل میشوند و میفهمند که این کار چقدر ساده است. اگر «بیشتر» بهدست آوردن مشکل هم باشد، آنها برای ساده کردن آن̊ دست بهابداع و اختراع میزنند. برای مثال، آنهایی که بهاصطلاح داوطلبانه درجایگاه هیئت اجرایی مینشینند، میتوانند بهخاطر این کار ماهانه تا 1000 دلار پاداش بگیرند. پیشنهادی داده میشود تا حقوق هیئت اجرایی، بهدلیل همهی آن کارهایی که برای گسترش اتحادیه انجام میدهند، افزایش یابد. طمع و احساس حق بهجانب بودن مسلط میشود و پیشنهاد پذیرفته میگردد. بعد از این تازه نوبت «اوه، آره ما بخش دیگری از کار را فراموش کردهایم؛ رییس هم بهاضافه حقوق یا بهیک ماشین بهتر نیاز دارد» میرسد. اگر آنها فقط بهخودشان اضافه حقوق بدهند و رییس را فراموش کنند، بهخوک شباهت پیدا خواهند کرد. بالاخره رییس هم برای اضافه حقوق خودش کار میکند.
علاوه برهمهی اینها، هرچه لوکال بزرگتر باشد، «بیشتر» بهدست آوردن، آسانتر است. [ضمناً] اعضای اتحادیه هیچ نشانهای در دست ندارند که بهواسطهی آن̊، کار رییس و کارکنان او را تشخیص بدهند.
[یکی از رؤسای سابق] از همان ابتدا فاسد بود. او بهاین دلیل رهبریِ اتحادیه را انتخاب کرد که اتحادیهها با کمترین کنترل و جوابگویی بهکسی قابل چرخیدن هستند. کافی استکه شدیدترین کنترل را روی همهی ارتباطات اعضا داشته باشید و همدستان خود را نیز خودتان انتخاب کنید؛ در اینصورت، بدون اینکه در معرض مجازات قرار داشته باشید، تقریباً هرکاری میتوانید بکنید. از آنجاکه بهمبالغ هگفتی از پول دسترسی دارید، میتوانید همهی دشمنان خود را بخرید؛ دراینصورت، آنها در بارهی کارهایی که قصد انجام آن را دارید، چیزی نخواهند گفت. در میان رؤسای اتحادیهها «کد سکوتی» وجود دارد که «همبستگی» نامیده میشود؛ این «کد همبستگی» شما را در مقابل اینکه وضعیتتان بهمدیا یا اعضای اتحادیه گزارش شود، حمایت میکند. [در واقع] شما مدیریت یک شرکت بسیار بزرگ را در اختیار دارید که بهغیر از یک برگهی ترازنامه بههیچگونه گزارش دیگری نیاز ندارد.
این سیستم استکه فساد را ایجاد میکند و بهآن اجازه میدهد. ران کری (رانندهی کامیون) آدم خوبی بود، با نیات شریف، که گرفتار این سیستم شد و هماکنون در معرض اتهام و احتمالاً در آستانهی زندانی شدن است. اینگونه مدیران (مستقیم یا نه چندان مستقیم) بهسیستم اتحادیهها بهعنوان راهی برای دسترسی بهمقایر کلان پول نگاه میکنند که با دخالت بیرونی چندانی نیز مواجه نیست. سیستم [اتحادیهها در کانادا] چنین است.
آدمهای بد دستگیرمیشوند، مگر غیر از این است؟
همهی ما براین باوریم که در جامعهای تحت پوشش قانون زندگی میکنیم که از حقوق افراد حمایت میشود؛ و گناهکاران توقیف میگردند و بهخاطر اعمال خود مؤاخذه میشوند. فرض ما براین استکه قانون بر رفتار مقامات اتحادیهها حاکم است، قانون از حقوق اعضای آن حمایت میکند و این قوانین توسط نهادهای گوناگون دولتی مورد تأیید قرار میگیرند و بهاجرا درمیآیند. فرض ما براین استکه اگر آدمهای بد در اتحادیهها وجود داشته باشند، قانون بهحساب آنها میرسد. ما خبرچندانی از این آدمهای بد نمیشنویم؛ از اینرو، بهاین باور رسیدهایم که وجود آنها در اطراف ما نمیتواند چندان هم زیاد باشد. اما این بار نیز، در همهی اینگونه موارد اشتباه کردهایم.
برخلاف این باور عمومی، قوانین چندان زیادی بر اتحادیهها و نیز بر رابطهی آنها با اعضایشان حکمیت نمیکند. اغلب ما براین باوریم که قوانین گوناگونِ ناظر بررابطهی کار، امکان حمایت از اعضای اتحادیهها را تا اندازهای فراهم میکنند؛ اما واقعیت این استکه چنین قوانینی موجودیت چندانی ندارند. قانونگزاریِ روابط کار در کانادا هیچگونه حقی برای اعضای اتحادیه قائل نیست و عملاً هیچ حمایتی از آنها نمیکند. وظیفهی اصلی قانونگزاریِ روابط کار در کانادا تنظیم رابطهی بین کارفرماها و اتحادیههاست. بدینترتیب، درعین حال که اتحادیهها و کارفرماها حقوق و تعهدات مشخصی در برابر یکدیگر دارند، اما اتحادیهها تعهدات چندانی نسبت بهاعضای خود ندارند.
[فسادِ] نامرئی، درست همانند اعضای اتحادیه
فساد در اتحادیهها بهاین دلیل ناموجود بهنظر میرسد که محلی برای اقامهی دعوا برعلیه آن وجود ندارد. آن اعضایی از اتحادیهها که میکوشند با مقامات فاسد مقابله کنند، جایی را برای رسیدگی بهسیستم مربوط بهروابط کار پیدا نمیکنند. قانون [در رابطه با فساد در اتحادیهها] نه تنها هیچگونه حقی را برای اعضا در نظر نگرفته، بلکه حتی این حق را هم برای آنها در نظر نگرفته که برعلیه فساد اطلاعیه هشداردهنده صادر کنند. [بههرروی]، اعضای اتحادیهها در محدودهی سیستم موجود، جایی برای طرح شکایات خود ندارند. در خارج از این سیستم نیز، نهادهای مجری قانون ـ حتی آنجا که شواهد جرم هم وجود داشته باشدـ راههای دیگر را جستجو میکنند.
بدینترتیب چنین بهنظر میرسد که فساد [در اتحادیههای کارگری] وجود ندارد. [چراکه] هیچ گزارشی از فساد در اتحادیههای کارگری وجود ندارد (البته جایی هم برای گزارش چنین مواردی وجود ندارد)؛ رسماٌ هیچگونه شکایتی از اتحادیههای کارگری در دست نیست (البته جایی هم برای شکایت وجود ندارد)؛ و هرگز هیچکس بهپای میز حساب و کتاب کشیده نمیشود{5}.
گروه ترجمه سایت جنبش کارگری
پانوشتها:
{1}«اعضا برای دموکراسی» (MFD) در سال 1997، هنگامی تأسیس شد که «اتحادیه کارگران غذاییـ تجاری» (UFCW)، لوکال 1518، در بخش بریتیش کلمبیا بهاین نتیجه و تصمیم رسید که وقت آن استکه با رهبری بیفایدهی لوکال بهمبارزه برخیزد.
MFD در اواخر سال 1999 با ارائهی لیست انتخاباتی جداگانهای که دربردارندهی یک رفروم جدی بود، در انتخابات لوکال 1518 شرکت کرد؛ اما نهایتاً در وضعیت کاملاً مشکوکی بهعنوان بازنده سراز صندوق درآورد. MFD در اعتراض بهاینکه در رأیگیری دستکاری شده، نتیجهی این انتخابات را بهچالش کشید. «اتحادیه بینالمللی کارگران غذاییـ تجاری» (UFCW) در پاسخ بهاین اعتراض، صندوق انتخاباتی را ضبط و به انتاریو منتقل نمود. بدینترتیب، اختلافات بین MFD و UFCW برای اولین بار بهدادگاه کشیده شد.
وبسایت MFD در بهار 2000 راهاندازی گردید و تقریباً بلافاصله عدهای نه چندان پُرشمار ـ اما گوناگون و رک و راستـ را بهخود جذب نمود؛ و در بیشتر قسمتهای سایت ـ نیزـ با شنوندگان و کاربران هوشیار و جدیای مواجه گردید. اتحادیهگرایی دموکراتیک̊ وجه مشترک کسانی بود که در اشکال گوناگون بهاین وبسایت روی آوردند. این شیوهای از سازمانیابی بود که در مقابل سلطهی جهتگیری سوادگرانه در جنبش کارگری، فقدان آن احساس میشد.
پیام MFD ساده بود: سازمانیابی اتحادیههای دموکراتیک برای ارتقای زندگی امروز و آیندهی مردم کارگر ضروری است. در این راستا بود که MFD خود را متعهد به تهیه و تدارک اخبار و اطلاعاتی دانست که برای افزایش توان کارگران در مباحثات و مجادلات کارگری ـ و مهمتر از آن، برای حمایت از کسانیکه میخواهند با شراط موجود مبارزه کنندـ لازم است.
برای اطلاع بیشتر از موقعیت و مواضع MFD ازجمله میتوان بهلینک زیر مراجعه کرد:
http://www.m-f-d.org/index.php?option=about
{2} هارولد چمبرلین «هال» بانک (تولد: 28 فوریه 1909، مرگ: 24 سپتامبر 1984)؛ از شهر واترلو ـ ایالت آیووا، از رهبران بحثبرانگیز اتحادیههای کارگری در کانادا. هال بانک در سال 1949 بهدعوت شرکتهای کشتیرانی، بعضی از نهادهای کارگری وابسته و حمایت حکومت فدرال بهکانادا دعوت شد. هال بانک را بهاین قصد بهکانادا دعوت کردند که اتحادیه ملوانان را از نفوذ کمونیستها پاکسازی کند. حدود دو سال پس از ورود هال بانک بهکانادا بخشهای کانادایی اتحادیه بینالمللی ملوانان که تحت کنترل "هال" قرار داشت، تقریباً همهی حقوق مربوط بهانعقاد قراداد دستهجمعی و چانهزنی برای اغلب کارکنان امور دریایی را بهخود اختصاص داده بود. روشهایی را که "هال" برای گسترش اتحادیه ی تحت کنترل خود بهکار میبرد، ازجمله ضرب و شتم، تهدید و حتی قتل را هم دربرمیگرفت.
گرچه "هال بانک" در رابطه با دستمزدها و شرایط کار امتیازات چشمگیری برای اعضای اتحادیه تحت رهبری خویش بهدست آورد؛ اما شیوه رهبری او در اتحادیه بینالمللی ملوانان دیکتاتورمنشانه و مافیایی بود. کوشش "هال" برای گسترش حوزهی نفوذ اتحادیه تحت کنترلاش بهمهندسین و فرماندهان (ناخدا) کشتیها، بالاخره بهناسازگاری با دیگر اتحادیهها و بهویژه بهبرخورد شدید با کنگرهی کار کانادا منجر گردید. این ناسازگاری ـسرانجامـ بهکشمکشی خونین منجر گردید که رفت و آمد کشتیها را نیز برای مدتی مختل نمود. دولت فدرال کانادا تحت نظرِ دادگاه بریتیش کلمبیا بهکمیسیونی بهسرپرستی نوریس مأموریت داد تا در مورد این برخورد خونین تحقیق کند. نوریس در گزارش خود "هال بانک" را قلندر و گردنکلفت توصیف نمود و خواهان محکومیت او برای توطئه و تهاجم شد. "هال بانک" پس از اظهار نظر کمیسیون تحقیق در سال 1964 از کانادا گریخت؛ و دولت آمریکا بهریاست لیندن جانسون نیز از استرداد او خودداری نمود.
(این پانوشت با استفاده از دائرالتمعارف کانادیی و مراجعه بهویکیپدیا تهیه شده است).
{4} برای اطلاع بیشتر از «توافقنامهی همکاری پروویگو» از جمله بهلینک زیر میتوان مراجعه کنید:
{5} لازم بهتوضیح استکه قسمت آخر این مقاله (یعنی: حدود یک ششم از کل آن) ترجمه نشده است. دلیل این کار وجود کامنتهای تلگرافی افراد مختلفی بود که فهم درست نظرات آنها مشروط بهمراجعه بهلینکهایی است که بهآن ارجاع دادهاند. ازاینرو، سایت جنبش کارگری ضمن ادامهی اطلاعرسانی در رابطه با فساد در اتحادیههای کارگری در کانادا، ترجمهی این بخشِ ترجمه نشده را ـبههمراه ترجمهی لینکهای مذکورـ در آینده دراختیار کاربران سایت و فعالین حنبش کارگر ایران قرار خواهد داد. ضمناً مقالهی «مردان نامرئی، فساد...» نیز از طریق لینک زیر قابل دسترسی است:
http://www.m-f-d.org/weekly/6wgxmy1vgre.php















