صفحه اول

ای رهگذر از توده آشفته بازار

پشت چراغ از دست من یک فال بردار

من فال حافظ را به دردم می فروشم

اسپند آتش می زنم از روی اجبار

تنها همین یک شاخه گل از صبح مانده است

این بهره ام بوده است از یک روز پر کار

من ساز شادی را به حسرت می نوازم

با دستهای خسته و پاهای تب دار

تصویر خوب کودکیهایم کجا رفت؟

دارم مدارا می کنم با رنج بسیار

بر روی لب نقاشی لبخند دارم

یک آسمان اندوه دارم پشت دیوار

ای کاش می شد خانه ام ابری نباشد

بابا نمیرد گوشه تقدیر و انکار

مادر بماند، خانه مان برکت بگیرد

پیدا شود شادی مدفون زیر آوار

از عاطفه تا جاده ها لبریز باشند

لطفا مرا پشت همین رویا نگه دار

کودک کار

صفحه اول