چرا لـُخت ، مرعوب است ؟
در کنارِ همچینیِ واژه گان ، هیچ سهمی از من نیست !
مالک ِ واژه ها من نیستم ؛
عهده داری ِ بازگویی اش مالِ من است .
چرا سوت با کور آمد ؟!
مگر این خیابان چراغ ندارد ؟!
همه می دانیم ؛ پیشرفت تا زیرِ بغلهایمان هم رخنه دارد
و فشار ِ چراغهای ِ این خیابان حتی شقیقه های مرا هم می ترکاند .
انتها را می بینم ،
اکنون از میانه ی آن پای گذارم ،
پس چرا ، باز سوت با کور آمد؟!
مالک واژه گان من نیستم !
سکوت هم کارم نیست
دیگر آن شدم که سرم هم گرم نیست .
خوشبخت منم !
سرگرمی ِ من
چندی پیش
جای ، به دهشتناکی ِ روزانه ام داد .
گفتم که !
اکنون از میانه اش پای گذارم
میانه ی تشنجی که شاید همه را سرگرم کند
تشنجی که درمانِ شخصی اش
نباشد ؛ بهتر است !
می گُـذارید زجر بکشم ؟!!
چرا که افکار را از یکدیگر نمی خوانیم
احساسات مقدم ترند ،
رنج ، مقدم است !
زجر، مقدم است !
رنج ِ مقدم ،
زجرِ مقدم
رنج ِ مقدم ،
زجرِ مقدم ، ـــــ باشد منم !
رنجِ مقدم ، زجرِ مقدم
رنجِ مقدم ، زجرِ مقدم
رنجِ مقدم ، زجر ِمقدم
کوفـــــتتان شود !
سرهای گرمتان
رنج ِ مقدم ، زجر ِ مقدم
کوفـتــتان شود !
خوشبخت ِ خفت گشته ؛ منم ! ـــــ باشد منم !
کوفتتان شود !
مُلکتان ، مایملکتان ، کلمـــــه هاتان .
سوت با کور خواهد رفت ،
این چراغ ها خواهند ترکید ،
من شقیقه ام را می خواهم ،
این خیابان گیج خواهد خورد ،
عزیز دوردانه هایش خواهند مُرد
و آنگاه ؛
شَر ِ کثافتها ، کثافتها دیدن دارد
و ترسیدن دارد
ترسیدن دارد
چون کوفتتان خواهد شد
شر ِ اخلال گران
به ترسیدنتان می دارد .
لغو کنندگان ؛
همانان که رنجشان مقدم است ،
زجرشان مقدم است ،
پالوده وار می آیند ،
و شقیقه های مرده ی من را هم ، می مالانند ،
پس کوفتتان خواهد شد !.
علی سالکی















