دل می بازم
من ,
موزه ی لوور را ندیده ام
و نه حتی «مجسمه» ء آزادی را !
و در کنار تایمز لندن , راه نرفته ام !
قاهره ,
الجزیره,
و اسپانیای برادرم لورکا را ,
نگشته ام !
من !
هفت سال
ده سال
و آنگاه, هفده سال است که در میان بیابان و زندان
« سعی » میکنم !
هفت سال
هفده سال
هفتاد سال ...
نمی دانم , قرنها و قرنهاست
کودک احساسم
کودک آ مال ام
عصاره وجودم
عطشناک و بیقرار
دست و پا میزند !
دیروز
در مسیر میان « خٌنج » و «لامِرد»
به دشتی از بابونه برخوردم
کنار کشیدم و رفتم
عطر و هوای آن رایحه آشنا را
تا ژرفای ریه ها
در بر کشیدم
گوشی به صدا درآمد وپرسید کجایی؟
گفتم : بهشت !
گفت : بهشت در بیابان و برهوت؟!
گفتم : خود ِخود ِبهشت !...
من که تمام عمر را
در بیابان و زندان
«هَروَلِه » کرده ام
به کویرو بیابان
دل نبسته ام !
خو نکرده ام !
زینروست که هر گاه,
هرجا,
به هرآنچه که نشانی از آن ماوای آشنا دارد , برمیخورم
چون غریبی
برخورده به آشنایی در غربت
در آغوشش میکشم
و دنیا بناگهان
دوست داشتنی
زیبا
وتحمل پذیر میشود !
و آنگاه که به خاک این بیابان بدل شوم
چون بابونه ای
سر بر خواهم افراشت !
و همین نقش ,
مرا کافیست !
****************
25 آذر 1388
سیمان قشم















