سرودِ مردی که خودش را کُشت1
خودکشیِ مصطفی علیزاده درکارخانهی مزدا2
از کودکی همبازیِ خاکروبهها
تنها!
با رویاهایی که پشتِ لنگِ کفشهای خوابانده، پنهانند!
به لایِ انگشتها، خاکِ سیاه
چرک̊ چرکِ لوله شده
گونههای تبدار و عرقریز
دستانِ زبردست و به زیرافکندهمانده
زیراندازِ ماشینها وُ فرمانِ کارفرما
استاد، پدر، کارخانهدار.
به زیر خزیدهایم،
از کجا؟!
به زیر ماندهایم،
چه کس افکندمان؟!
خوشا خودسوزیها
انهدامِ ماشینها
خودمُردگی بر جدار به جدارِاین زندان!
اما به حالِ که خوش آید، اینجانفرساییها؟
بر تعویضکنندگانِ دستگاههای خراب
فروشندگانِ دالان به دالان
ردیف ردیف
گورهایِ همه گور
وارد بر حسابِ مالکان
میلیون، میلیون!
خوشا انهدامخواهی ها
سازندگیِ وحدت بر رویایرهایی
خاکروبهریزی برمُتعفنِنظامِ خونابهخواه،
که جَسته بر تمامِ ارکان
حتی بر قلهی قاف نیز، خونریخت
فقط چشم بگردان!
آی سفاح! آی سفاح!
الشعب یُرید اسقاط النظام!
15/11/90
[1] عنوان شعر یکی از عنوانهای اشعار احمدشاملو است، شاملو در آن شعر برای دریدنِ ازخود بیگانگی اش و برای دیدنِ دردِتودهها حسرت نان را از خود می زداید،حسرت نانی که برای او، در صورت وجود لاینحل، پا دادن به ابتذال و فساد سلطنت پهلویرا منجرمی شد و چشم فروبستن بر تبعیض های موجود در جامعه. خونِ آدمهایی که همانابا عناوینی چون «نظامی ها»،«پادشاهی که چهل تا پسر داشت» را در خود به زمین ریختتا بازگوی طنین زنجیر بردگان باشد. مصطفی علیزاده خون خود را به زمین ریخت، بهخاطر اخراج از کارخانه، به خاطرِ حسرت نان. در خون او، حاکمان، تنها طنین نیازی رابرایش باقی گذاشتند چون زنده ماندن، چونحسرت گوشت، چون حسرت دیدن شعف کودکش، چون حسرت ذره ای احترام، اما چیزی که در بطننیاز او به نان و زندگی انسانی اش بود، همان عصیانی است، همان نیروی انهدام گریاست که از فقر او باید طنین پارگی زنجیرهایش را می ساخت، اما خودش را کشت، رفیقیداشت؟ اتحادیه چه؟ سندیکا؟ اینها را داشت و خودش را کشت؟ نبودِ نان، نبودِ اتحاد، نبودکرامت انسانی، ندیدن وحدت در همرنج هایی چون خودش بر علیه رنج رسانان، اینها بودکه او را کشت، سرکوب او را کشت، دزدیدن حق اتحادیه و سندیکا از او و هم طبقه ایهایش، قاتل او شد. اما خون او طنین سرودی خواهد شد که تمام سفاحان، مستثمران وسرمایه داران را به مبارزه خواهد طلبید.
[2] مصطفی علیزاده، کارگر کارخانه مزدا زمانی که نامشرا در لیست کارگران اخراجی دید، در نهایت ناگزیری خود برای بدست آوردن حداقل معاشش،به زندگی خود پایان داد.















